انجمن داستان ایران

iran story

همسایه/امیرحسین خورشیدفر
پشت در مانده بود. شوهرش بي هوا رفته بود بيرون . روي پله ها ي راهرو نشسته بود و سبد خريدش را نگاه مي كرد . چراغ هاي راهرو هر دقيقه خاموش مي شد و او حوصله نمي كرد روشنشان كند . نور كمرنگي كه از پنجره نورگير پشت سرش مي تابيد سايه اش را پهن مي كرد كف راهرو . در تاريكي به نظرش مي آمد كفشدوزكي لاي كاهوهاي كه خريده بود بالا و پايين مي رود . مي ترسيد دست بهشان بزند . هرازچندي صداي پايي از طبقات پايين مي آمد . اما هيچكدام صداي پاي شوهرش نبود . همه اش صداي پاي آدم هاي پير و لنگي بود كه پله ها را با احتياط پايين مي رفتند صداي ساييده شدن دستشان به نرده هاي فلزي ، در ساختمان مي پيچيد . پيش خودش فكر كرد خوب است كه طبقه آخرند و گرنه تا به حال هزار بار مجبورشده بود. با اين و آن احوالپرسي كند و توضيح بدهد كليدش را نياورده .اصلا كليدي نداشت . يك ماه كمتر بود كه اسباب كشي كرده بودند و هنوز فرصت نكرده كليد براي خودش بسازد.


يكباره هوس كرد سيگار بكشد . از اين كه در راهرو تاريك تنها بنشيند سيگار بكشد خنده اش گرفت . دست كرد توي كيفش و بي آنكه نگاه كند پاكت سيگارش را لمس كرد . هميين موقع در آپارتمان روبرويي باز شد . پاهايش را به هم چسباند و سرش را انداخت پايين . انگار دنبال چيزي مي گردد . زن همسايه بود . با يك دستمال كفي داشت چهارچوب در را تميز مي كرد . سلام كرد . زن را ضد نور مي ديد . ده سالي از او مسن تر بود اما پاهاي لاغري داشت و با موهاي كوتاه پسرانه اش شاداب و سالم به نظر مي رسيد .زن به كارش ادامه داد . چند لحظه بعد بي مقدمه پرسيد : پشت در موندي ؟
با خنده گفت : كليد نياوردم
صداي پايي شنيد . همان طور كه به زن همسايه لبخند مي زد ايستاد .از شيار ميان راه پله پايين را نگاه كرد . پسر افغاني داشت مي آمد بالا. در پاگرد كه پيچيد به زن همسايه سلام كرد . يك دستش جارو بود دست ديگرش سطل بزرگي . زن همسايه گفت : بيا تو . بيا تو بشين
گفت : نه الان مي آد . نمي دونم كجار فته .
پسر افغاني بالاي پله ها ايستاده بود و هاج و واج نگاهشان مي كرد . زن همسايه گفت : بيا تو . منم تنهام . الان اسد مي خواد راپله رو بشوره از اون بالا شيرآب رو وا مي كنه.
نيش اسد باز شد . سطل را روي زمين گذاشت و گردنش را خاراند . گفت : بيا يه چايي با هم مي خوريم . تعارف نكن
اسد داشت بناگوشش را مي خاراند . زن سبدش را برداشت و كيف را روي كول انداخت و وارد خانه همسايه شد . يك آپارتمان قرينه آپارتمان آن ها . كمي دلبازتر . رو به نور. با ديوار هاي خاكستري كمرنگي كه به آبي مي زد . زن همسايه گفت : بشين .بذار دستام رو بشورم.
زن نشست روي مبل تك نفره اي كه جلوي پنجره بود. روي ميز كنارش مجسمه زن چيني بود كه ماهي بزرگي را به دوش مي كشيد . يك قالي صورتي كمرنگ كف اتاق نشمين بود و مبل هاي چوبي سفيد كه پارچه اي به رنگ گل هاي قالي داشت . زن چشم انداخت به قاب عكس هاي كوچك نقره اي كه به ديوار بود تا خانواده زن همسايه را ببيند صداي زن همسايه آمد : ببخشيد من شما رو نديدم تا حالا . شوهرتون رو چرا. همون آقاي قد بلند سبزه رو بودن ؟
شوهرش ؟ قدبلند سبزه رو ؟ نه شوهرش همان آقاي قد بلندي بود كه موهاي جلوي سرش كم پشت شده بود و با اصرار عينك كائوچويي قهوهاي دسته پهني را كه به صورتش نمي آمد مي زد .
- بله خودشه
زن همسايه در آستانه در دستشويي ايستاده بود .گفت : كفشات رو بيرون در آوردي كه شوهرت اومد بفهمه كجايي هان ؟
كفش هايش ؟ خدا كند زن همسايه پارگي كوچك كنار پاشنه اش را نديده باشد . اگر هم ديده باشد مي فهمد اين ها كفش خريد است نه چيز ديگر . كمي روي مبل جا به جا شد . حالا مجسمه زن چيني يكراست به او نگاه مي كرد .
- اصلا حواسم نبود
زن همسايه پاچه شلوار سفيدش را كمي بالا زده بود. مچ و قوزك باريك و زيبايي داشت . درست مثل هنرپيشه هاي خارجي . پيش خودش تصويري را مجسم كرد كه زن همسايه كفش هاي پاشنه بلند مشكي پوشيده و پاهايش را روي هم مي اندازد. شوهرش چه جوري اين تصوير را مي ديد ؟
زن گفت : من اسمتم نمي دونم . فاميليت رو ديدم رو زنگ ولي الان اصلا يادم نيست .
گفت : سيما نادي
- سيما جوون اين كاهوات نپلاسه .بده بذارم تو يخچال
سيما تشكر كرد . زن دسته كاهو را برداشت و به آشپزخانه رفت . دست هاي لاغر و كشيده اش شكسته تر از صورتش بود. چيز يزير لب زمزمه مي كرد . سيما فكر كرد انگليسي خوانده . صداي بسته شدن در يخچال آمد . زن همسايه با شوق به طرف سيما آمد و دستش را جلوي صورت او گرفت .
گفت : نيگا كن
روي تنه انگشت شصت زن كفشدوزكي آرام بالا مي رفت .نزديكي هاي بند دوم زن انگشتش را كج كرد و كفشدوزك كف دستش افتاد . گفت : مال شماس .ولي من پرتش مي كنم تو باغچه . سقوط آزاد از طبقه چهارم
زل زد به صورت سيما تا خنده اش گرفت . گفت : نمي ترسين ؟
- نه اينجا انقدر سوسك داره . ساكنان اصلي اينجا اونان . دوهزار تا تو هر كابينت .من ديگه ترسم ريخته . اين كه گل من گليه .
-
وقتي به سيما زل زده بود دو خط چروك عميق كنار لبش توي چشم مي زد . كفشدوزكي را كه پرت كرد جيغ كوتاهي كشيد و با نگاه تعقيبش كرد . برگشت به سوي سيما و گفت : اين اسد خجالتيه . روش نمي شه بگه برين كنار مي خوام آب بگيرم شيلنگ رو مي گيره رو آدم . انقد خجالتيه . ليواني مي خوري ؟
زن چشم هاي شفافي داشت . يك عسلي روشن شبيه طلايي و بي نهايت درخشان. به كشيدگي چشمهاي مجسمه زن چيني . در يكي از عكس ها زن تنومندي را ديد كه شانه هاي زن همسايه را گرفته بود. شايد يه عكس دانشجويي . با شلوار جين هاي رنگ رو رفته و موهاي روي گونه ها حلقه شده . در عكس انگار هر دو داشتند ريسه مي رفتند . زن تنومند طوري شانه هاي او را چسبيده بود انگار زير زيركي مي خواهد خردشان كند . وقتي زن از آشپزخانه آمد جلوي پيراهنش خيس خيس بود. سيني چاي را روي ميز گذاشت و براي خودش يك صندلي آورد كنار سيما .
سيما گفت : سرما نخورين
زن گفت : من تا مي رم جلوي شير آب ذوق زده مي شم يه جوري وازش مي كنم همه تنم خيس مي شه
سيما گفت : آخه سرما مي خورين ؟
زن گفت : نه آخه با اين شلوار همين يه پيرهن رو دارم . ديگه پرستيژم خراب مي شه . و خنديد.
سيما ليوان چايي را به طرف خودش كشيد . كف سيني چهارخانه سفيد و قرمز بود. مثل يك پارچه پيچازي .
زن گفت : قند شكوندن تنبلم . اگه مي خواي واست شيكر بيارم .
سيما يك خرما برداشت . كمي روي مبل چرخيد تا پاهايش مستقيم رو به زن نباشد . به نظرش اينجوري لگنش كوچكتر به نظر مي رسيد .
زن گفت : داغ نيست . صبر نكن .
سيما ليوان را با پنجه دست فشرد. سوزش ملايمي نوك انگشت هايش حس كرد . زن گفت : اونجارو مهمون داري .
يك تفاله چاي عمودي در ليوان شناور بود. گفت : اگه مهمونات اومدن ميان اينجا . كاهواتم مي دم بخورن.
خنده اش گرفت .بلند تر از هميشه . تا آن موقع جلوي خنده اش را گرفته بود. حالا حتي موقع خنديدن پاهايش را هم بالا آورد . قهقهه زد. وقتي خنده اش فروكش كرد زن گفت : من يه دوستي داشتم كه هرچي مي گفتم نمي خنديد آخرش يه روز گفت يه دندون طلا ته دهنش داره خجالت مي كشه دهنش رو باز كنه . وقتي همه دندوناش رو كشيد مصنوعي گذاشت ديگه الكي تر تر مي خنديد . به خدا تر تر مي كرد .
بعد زن همسايه بلند شد و رفت به آشپزخانه . يك صدف بزرگ آورد و گذاشت روي ميز كنار مجسمه زن چيني . سيما گفت : اين چيه ؟ صدفه ؟
زن پاكت سيگار باريكي را به طرف سيما گرفت . سيما ياد پاكت قرمز سيگار خودش افتاد . تند گفت : مرسي نمي كشم
زن گفت : جدي ؟ اين كه سيگار نيست بعد از آدامس بايد يكي بكشي بوي دهنت عوض شه . اصلا نمي كشي تو ؟
با فندك طلايي كه طرح يك اسب سوار كابوي رويش بود سيگارش را گيراند . سيگار به باريك انگشت هايش بود. يك دفعه مثل يك تابلوي نقاشي شد . بي حركت به سيگار پكي زد . انگار بخواهد براي كسي بوسه بفرستد دود را بيرون داد و دستش انگار با همان دود به عقب رانده شد .سيما فكر كرد الان است كه دستش هم مثل دود ناپديد شود
سيما گفت : هوس كردم .
زن به طرف او برگشت و برايش چشمكي زد . سيما پاكت سيگارش را در آورد . زن اخم تصنعي كرد و سرش را تكان داد . فندك را به طرف او گرفت . اما هرچه زد جرقه شعله نشد . سيگارش را پيش آورد . سيما سيگار باريك را گرفت .به نوك سيگار نگاه نكرد تا سياهي چشم هايش به هم نزديك نشود . بعد ساييدن انگشت زن را روي انگشت حس كرد . انگشت زن خزيد بين دو انگشتش كه سيگار را نگه داشته بود. زن ايستاده بود روي زانو . سيگار از دست سيما افتاد روي پاي مجسمه زن چيني . سيما بهت زده برداشتش . خاموش شده بود .زن پاي مجسمه را چسبيد انگار بخواهد به اتكاي آن بلند شود . سيما گفت : صداي فرهاد . اومد .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 22:5  توسط انجمن داستان ایران