نرسیده به ییلاق
ماشین که خاموش شد، حسن با کفِ دست کوبید روی فرمان. بنزین تمام کرده بود. میدانست. ولی محض خاطرجمعی دست کرد توی داشبرد، دنبال آچار ده دوازده گشت. روی صندلی شاگرد، صدیق خانم خودش را جمع و جور کرد. معلوم نبود از سرما یا مثلاً از ترس اینکه تو ماشینِ به آن بزرگی، هیکل ریزه میزهاش جلوی دست و بال پسرش را گرفته باشد.
ادامه نوشته
علی رحمانی/مشهد
+ نوشته شده در دوشنبه ششم دی ۱۳۸۹ ساعت 15:31 توسط داستان ایران
انجمن داستان ايران با هدف تهيه نقشه داستاني ايران در سال يكهزار و سيصد و هشتاد و هفت فعاليت خودش را آغاز كرده است . اين انجمن به هيج نهاد دولتي يا غير دولتي وايستگي ندارد و به دنبال ارتقاء سطح داستان و داستان نويسي كشور است .. آدرس انجمن داستان ايران dastaniran@yahoo.com