ماشین که خاموش شد، حسن با کفِ دست کوبید روی فرمان. بنزین تمام کرده بود. می‌دانست. ولی محض خاطرجمعی دست کرد توی داشبرد، دنبال آچار ده دوازده گشت. روی صندلی شاگرد، صدیق خانم خودش را جمع و جور کرد. معلوم نبود از سرما یا مثلاً از ‌ترس این‌که تو ماشینِ به آن بزرگی، هیکل ریزه میزه‌اش جلوی دست و بال پسرش را گرفته باشد.

علی رحمانی/مشهد