علیرحمانی

نرسیده به ییلاق

ماشین که خاموش شد، حسن با کفِ دست کوبید روی فرمان. بنزین تمام کرده بود. می‌دانست. ولی محض خاطرجمعی دست کرد توی داشبرد، دنبال آچار ده دوازده گشت. روی صندلی شاگرد، صدیق خانم خودش را جمع و جور کرد. معلوم نبود از سرما یا مثلاً از ‌ترس این‌که تو ماشینِ به آن بزرگی، هیکل ریزه میزه‌اش جلوی دست و بال پسرش را گرفته باشد.

حسن کاپوت را کشید و از ماشین پیاده شد. همین‌طورکه لرز می‌زد، خواست زیپ کاپشنش را ببندد. ولی یک خرده که بهش ور رفت، اعصابش به هم ریخت و بی‌خیال شد. توی ماشین، صدیق خانم خم شد و پلاستیک سیاه پایین پایش را هُل داد زیر صندلی. جاده باریک، تاریک و خلوت بود. توی‌ بیشتر ماشین‌هایی که از کنارشان رد می‌شد، دختر پسرهایی نشسته بودند که برای شام خوردن و تفریح می‌رفتند شاندیز. گرما و سرما و اوّل و آخر هفته هم حالی‌شان نبود. توی این آخری چند تا دختر قرتیِ‌ترگُل ورگُل نشسته بودند. یکی‌شان سرش را از شیشه بیرون آورد – باد شالِ روشن‌اش را عقب برد و موهای بورَش را به هم ریخت- داد زد:

«بنزین بدم خدمت‌تون؟»

کلّه‌ی حسن از بالای کاپوت پیدا شد.

«ها جان بیا بنزین بده.»

سیگار گوشه‌ی لبش بود. ولی حرفش را مادرش شنید و کوتاه، ولی از تهِ دل خندید.

حسن آمد کنار درز پنجره‌.

«‌ای بنزین تموم کِرده.»

صدیق خانم گفت:

«چارلیتری نِدِری تو ماشینت؟»

حسن سر تکان داد. نشست توی ماشین و درز پنجره‌ را بست. به ساعت موبایلش نگاهی انداخت.

«دَه رفت. . . ‌ایم از شانس ما»

«تو چی‌جور شوفری‌ئی که یک چارلیتری نفت نِدِری؟»

«آدم با خودش بنزین راه مُبره؟»

«مجتبی مُبرد. همیشه‌ی خدا یک چارلیتری پُور مِذاشت صندوق عقبش»

حسن چشم‌های زرد گود اُفتاده‌اش را دوخت به‌ مادرش.

«... بعدم چارلیتری کجای‌ای ابوطیاره رِه مِگیره؟!»

یک آریای آبی قدیمی داشتند. مال مجتبی، اخویِ حسن بود که حالا داشت زندان آب‌خنک می‌خورد. حالا ماشین، و همین‌طور کسب و کارش افتاده بود دست حسن. همین‌طور هم ننه صدیق که بخشِ لازم ولی دست و پا گیر کسب و کار بود. مثل کلاه ایمنیِ کارگرها. یا مثلاً جلیقه‌ی نجات ملوآن‌ها.

«ببین شاید او سَریه باطریش لق رِفته باز.»

حسن چپ‌چپ نه‌نه‌اش را نگاه کرد. صدیق خانم گفت:

«ها بُـقرآن! مجتبی همیشه همو‌جاشه دست‌ مِکِرد. دوتا تقّه بهش مِـزَد روشن مِرفت.»

«ننه جان! از اوش نیست.»

«حالا وخه برو دوتا تقّه بهش بزن.»

حسن که تکان نخورد صدیق خانم باز گفت:

«ها بگردُم پسرمه.»

«ننه! . . . از اوش نیست.»

سه چهار تا ماشین دیگر، زوزه کشیدند و رد شدند. بعد حسن رفت یک چارلیتری از صندوق عقب برداشت و ایستاد کنار جادّه.

زیاد راه دور نمی‌رفت. معمولاً همان طرف‌های خودشان خلاف می‌کرد. ولی حساب این مشتری‌اش فرق داشت. دفعه‌ی قبل که امانتی‌اش را به یکی از خانه‌باغ‌های درندشتِ شهر رسانده بود، مهندس دستش را گرفته‌بود و به زور کشیده بود تو. چفت دیوار، سه تا از رفقایش، سیخ‌های پاچینیِ روی منقل را به نوبت باد می‌زدند. سه بار زده بود به پلاستیک سیاه و جرنگ‌جرنگ قوطی‌ها بلند شده بود. آن سه‌تا برگشته بودند. مهندس داد زده بود:

«به افتخار حسن آقا!»

حسن هم بعد کُلی تعارف و اصرار، دو پیک به اتفاق‌‌شان بالا رفته بود.

یک ربعی ایستاد و سگ‌لرز زد. ماشین‌ها که رد می‌شدند دستش را می‌برد بالا و چارلیتری خالی را تو هوا تکان‌تکان می‌داد. یک نخ مگنای دیگر گذاشت گوشه‌ی لب و با فندک اتمی‌اش روشن کرد. چشم‌اَش به جاده بود. کمی بعد موبایل را تا نصفه از جیب در آورد و نگاهی به ساعت انداخت.

در ماشین را باز کرد و سرش را بُرد تو.

«بیا یَک کم تو واستا.»

صدیق خانم گفت:

«او و و! خوش به غیرتت. ننه‌ته مِر‌ْفـِستی لب جاده وِیسته؟»

«لا اله الا الله! مو که با‌ای قیافه‌ی تابلوم وایسُم هیچکی نگر نمِدِره که.»

توی روشنایی سیگار، صدیق خانم دنبال طرح کاملی از قیافه‌ی پسرش می‌گشت.

□□□□□

کمی بعد صدیق‌ خانم چادر به کمر و چارلیتری به دست ایستاد لبِ جاده. از دور که نور ماشین می‌دید خودش را آماده می‌کرد که به وقتش، دستش را ببرد بالا و توی هوا تکان بدهد.

توی ماشین، حسن پاکت سیگار را در آورده بود و داشت لای باقیِ نخ‌ها دنبالِ سیگارِ بارزده‌اش‌ می‌گشت که مهندس زنگ زد. قضیه را برایش تعریف کرد و گفت حتماً خودش را می‌رساند. از آن‌طرف خط، صدای هِرّ وکرِّ چند مرد و زن می‌آمد. یکی‌ از زن‌ها انگار لب‌هاش را چسباند به گوشی.

«بگو اگه تا یه ربع دیگه بیاد، یه جایزه‌ی خوب پیش خودم داره.»

حسن خندید. پاکت را انداخت و خیسیِ کفِ دستش را با فاق شلوار گرفت.

تلفن را که قطع کرد، سیگاری ‌را پیدا کرد و گذاشت گوشه‌ی لب‌ش. خمیازه‌ای کشید، به تنش کش و قوسی داد و آتش فندک را زیر نوکِ تابیده‌ی سیگار گرفت. دود نازکی که از نوک آن بلند شد، کُند و خسته دور خودش تاب خورد و بالا رفت تا به سقف رسید. چهار، پنج ثانیه بعد توی همه‌ی حجم آریا پخش شده بود. سمتِ چپ، هیکل سیاه‌پوش ننه صدیق‌اَش‌ قاب پنجره را پُرکرده بود و از پشت که نگاه‌ می‌کردی به نظر می‌رسید زیرِ چادر می‌لرزد. بعدِ دو، سه کام، سر حسن حسابی گیج رفت. سابقه نداشت. فکر کرد به خاطر خستگی‌ست. تکیه‌ی آرنج‌ش را داد به فرمان تا لرزش‌ دستش قوس بلند و سنگین خاکستر را از سرِ سیگار نیاندازد.

توی قاب شیشه‌ی روبرو، سیاهیِ کثیفِ آسمان مثلِ یک لکه‌ی بزرگ نفتی، گاهی موج برمی‌داشت و لب‌پر می‌زد. زوزه‌ی ماشین‌ها خیلی دور، امّا واضح بود. پُک آخر را زد و ته ‌سیگار را انداخت بیرون. پلک‌هاش را که روی هم گذاشت، تُندتُند شروع کردند به پریدن. بعد گرم و آرام شدند. پشتِ پلک‌های بسته‌اش لکه‌ی نفتی داشت روی سطح اقانوس پخش می‌شد. آسمان پُر از ستاره‌های زردِ ریز بود که با نور کم‌حالی پِرپِر می‌کردند. حسن پارو می‌زد و قایق روی لکه‌ی نفتی به جلو می‌رفت. کم‌کم موج‌ها بزرگتر ‌شدند. قطره‌های نفتی که می‌پاشیدند توی قایق، مثل ساچمه‌های سُربیْ روی سطح چرب تخته‌ها قل می‌خوردند. نورِ ماه جلو راهش روشن‌ کرده بود. یا نه... نور ماه نبود. نورافکن‌‌های یک کشتیِ تفریحی بزرگ بود که داشت به سرعت از پشت نزدیک می‌شد. برگشت. روی عرشه‌ی کشتی یک‌ گله مرد و زن، مثلِ چراغ‌های رنگی ریز، توی هم می‌لولیدند و می‌رقصیدند. نقطه‌های رنگی پُررنگ‌تر و پُررنگ‌تر شدند. کشتی‌ترمز گرفت، سیاهیِ نفت را شکافت و پاشید به اطراف و محکم زد به او که از روی قایق پرت شد پایین و کلاه‌کاسکت قرمزش -تلق‌ تلق تلق- قِل خورد روی آسفالت. بعد صدای داد و قال ننه صدیق‌ش را شنید که راننده‌ی نفت‌کش را به باد فحش گرفته بود.

□□□□□

توی یک چشم به هم زدن، صدیق خانم خواهر و مادرِ جوان راننده را آورده بود پیش چشم‌ش. پسره، هم خودش و هم دخترِ بغل دستش، پشتِ درهای پرشیا سنگر گرفته بودند و رنگ و بارشان به مرده‌ها می‌ماند. حسن از ماشین پیاده شد و توی نور چراغ‌ پرشیای سفید ننه‌اش را دید که چادر به کمر، تا وسط جاده رفت و چارلیتری خالی را از روی زمین برداشت. تمام مدّت، صدیق خانم مشتش را می‌فشرد به گودیِ پهلوش و غُر می‌زد.

«مرتیکه‌ی خر هم گازِ گرفته نگاهم نمُکنه... زد شکست انگوشتامه.»

کمر راست کرد و چشمش که به حسن اُفتاد، خود به خود صدایش را آورد پایین‌تر.

«یک مرتبه که بزنن شیشه‌های ماشین‌شه پایین بیارن از هم درِ کونش‌م چِشُم در می‌یِره.»

حسن چرخید رو به آریا و خم شد تا چُماقش را از زیر صندلی بکشد بیرون. ولی حس کرد سرش سنگین شده و تنش را مثلِ زنجیر لنگر دنبال خودش پایین می‌کشد. از دو طرف چنگ زد به زهوار لاستیکیِ دور در. زیربغل‌هاش با سنگینی تنش مثلِ جیرِ سفت کمی کش آمدند. ولی باز جمع شدند و هیکل استخوانی‌اش را کشیدند بالا. مدّتی تکیه‌اش را داد به دست‌ها و به همان حال ماند. وقتی برگشت دید آن سه‌تا ساکت‌اند و منتظرند ببینند چکار می‌کند. دختره لب‌هاش را به هم فشار می‌داد. مشُت‌ش را چفتِ صورتش جمع کرده بود و رشته‌ موی سیاهی که بین انگشت‌هاش گیر اُفتاده بود، آن‌قدر کشیده شده بود که انگار می‌خواست از ریشه کنده شود.

پسره به حرف آمد که:

«آقا به قرآن قسم هیچی ندیدم. یه دفعه دست‌شون‌و آوردن بالا. وایستاده بودن تو تاریکی... چادرشون هم که سیاه بود...»

صدیق خانم پرید توی حرفش.

«او و وه! بـُگُم از فردا همه چادر سفید بِکِشن سرشان. چادرُم سیا بود نِدیدی. چارقدُم که چارخانه‌یه. اگه به عوضِ چخ‌چخ کِردن هَمو چشای کورِته وا مِکِردی مِدیدی‌م. یک مرتبه که بزنن...»

حسن داد زد:

«ولِ کن دِگه!»

صدیق خانم حرفش را قورت داد.

«هم هرکار می‌ره غربت‌بازی در می‌یره از خودش. وخه برو بشین تو ماشین... برو سرده هوا.»

صدیق خانم ساکت شد. یک نگاه به حسن کرد، یک نگاه به آن دوتا. یک نگاه به حسن. بعد ماشین را از پُشت دور زد و رفت، سرِ جایش نشست. درِ ماشین را شُل به هم زد. طوری که بسته نشد.

حسن تا آمد حرف بزند، موبایلش زنگ خورد.

«جان؟ نه مهندس جان... هنوز وایستادُم این‌جه علاف بنزینُم... حتماً تا یک ربع... ده دقه دیگه ایشالا حتماً خودمه مِرِسونُم... چشم... چشم حتماً...»

داشت دختره را دید می‌زد که تلفن از آن‌طرف قطع شد. دختره خوشگل بود. کمر باریک و چشم‌گربه‌ای بود. موبایل را توی جیب کاپشن‌اش سُراند. پرسید: «داداش باکِ‌ت پُره؟»

□□□□□

پرشیا کشیده بود کنار و جلوی آریا، سپر به سپر نگه داشته بود. همه‌ی کارها را حسن، خودش کرد. از صندوق عقبِ آریا یک شلنگ دراز آورد و آن را فرستاد توی باک پرشیا. صافیِ توی باک مزاحم بود. ولی او لب‌هاش را غنچه کرد و آن‌قدر هوف کشید و بخار بنزین را توی ریه‌هایش کشید تا بالاخره بنزین سرازیر شد. آن سه تا ایستاده بودند بالا سرش و تماشا می‌کردند. دختره چشم‌ از آریا بر نمی‌داشت که زیر نور شب شده بود رنگِ آسمان، دورِ گِـرده‌ی ماه. آخرش هم در آمد که:

«ولی عجب ماشینی دارین...»

و رو به پسره گفت:

«آدمو یاد جادّه‌های تکزاس می‌ندازه.»

صدیق خانم گفت:

«مو با این ماشین... بُگُم دورِ ایرانه دور زدُم. قبل انقلاب با شوهرِ خدا بیامرزُم. بعدشم با همی بچِه‌ها. با‌ای و داداش‌ِش مجتبی...»

حسن سرپا نشسته بود و گوش می‌داد. شلنگِ بنزین را از توی باک کشیده بود بیرون، هِی دورِ مُشتش می‌پیچید و باز می‌کرد. صدیق خانم می‌گفت مجتبی چم و خم ماشین دستش آمده بوده. صبح‌ها که خانه بوده کاپوت را می‌زده بالا و دل و روده اش را می‌ریخته بیرون. آن وقت‌ها حسن رفته بوده جنوب خدمت.

«چی خدمتیَ‌م کِرد. سه سال خدمت کرد. آخرشَم دنده‌هاش شکست تا مرخص‌ش کردن»

آن دوتا خندیدند. حسن تا آمد درست‌اَش کُند، پسره به شوخی گفت:

«ولی عوض‌ش مردی شده واسه خودش.»

«‌ها بگردُم پسرْمه. مرد خانه‌ی حالا دیگه.»

پسره گفت:

«دیگه کم‌کم باید براش آستین بالا بزنین حاج خانوم.»

با نیش باز چشم چرخاند سمتِ دختره. دختره سرش پایین بود. از سرما بازو‌هایش را بغل کرده بود و ردّ انگشت‌هاش روی مانتوی روشن‌اش چین اُنداخته بود.

صدیق خانم گفت: “گوش نمی‌ده ای‌که. . . تا حرفِ زن گرفتن مِشه دست از دهن‌ش ورمِدِره چارتا فحش‌اُم مِده.»

دختره- انگار جیغ کوتاهی بکشد- خندید. حسن فکر کرد حتماً کم‌خونی‌‌ای چیزی دارد که حتّی وقت خنده هم این‌قدر رنگش پریده است. و فکر کرد خدایی‌ش این مَثَلِ "ماه شب چارده" را فقط مخصوص همین ساخته‌اند.

صدیق خانم گفت:

«حالا شمایم اگه یک موردِ خوبی تو آشناهاتان بود آدرس بِدِن...»

پسره با نیش باز گفت:

«‌ای به چَشم حاج خانم...»

و داشت یک حرفی راجع به خواهر‌خانم‌ش‌ پیش می‌کشید که حسن بلند شد و چارلیتری به دست راه اُفتاد سمتِ صندوق عقبِ آریا. سویچ که می‌انداخت به قفل صندوق، گفت:

«بیا بیشین تو ماشین کلّه‌ت یخ زده، سیمات قاطی رِفته.»

پسره‌ گفت:

«بشینین تو ماشین ما که خانومِ من‌اَم تنها نباشه.» و با شیطنت چشم‌ توی چشم‌ دختره انداخت که یک‌هو از سمتِ لاستیک‌های آریا، رو به او چرخیده بود. حسن بفهمی، نفهمی نگاه‌شان را گرفت ولی تا آمد نه بیاورد ننه صدیق گفت:

 «‌ها بذار مو یک دِفه بیشینُم تو یکی از‌ای ماشین باکلاسا ببینُم چی‌جوریه... بلکه یک فرجی رَفت.»

جمله‌ی آخر را به حسن گفت. با یک خنده و یک نگاهِ معنی دار.

حسن شلنگ را پرت کرد توی صندوق و زیرچشمی دید که پسره در پرشیا را باز کرد و زن‌ها را روی صندلیِ عقب چفت هم نشاند. یک بطریِ خانواده از صندوق عقب آریا برداشت، نصف آبش را قُلُپ قُلُپ سرکشید و نصف دیگر را خالی کرد روی سنگ ریزه‌ها. تهش‌ را با چاقو برید و قیف درست کرد. بعد بنزین را با قیف ریخت توی باک، نشست پشتِ فرمان و استارت زد. چند مرتبه استارت ‌زد. وقتی ماشین روشن نشد، از لای درِ نیمه باز گفت:

«داداش‌ای خِفِه کرده. باید هُلش بدم»

پسره زیر لب غُرغُر کرد:

«اوه... کی می‌تونه این‌و هُل بده.»

حسن نگاه دیگری به ساعت موبایل‌ش انداخت و سگرمه‌هاش توی هم رفت. از ماشین پیاده شد. پاکت سیگار را از جیبش در آورد و تعارف کرد. دوتایی ایستادند لبِ جاده، تکیه زدند به ماشین و سیگار دود کردند. آن انتها‌ روی آبیِ نفتیِ آسمان، چند خط کجِ سُرخ ‌اُفتاده بود. باد از زمین‌های لُخت حاشیه‌ی جاده، با خودش یک پاکت خالی پفک آورده بود و آن‌ را روی آسفالت‌ترک خورده می‌غلطاند. حسن یاد اَرده‌بازی‌های دوران بچّگی اُفتاد. آن‌وقت‌ها از ظهر تا غروب با یک تکه‌ چوب دنبال یک تایر ساب خورده‌ی دوچرخه می‌دوید. آفتاب که می‌پرید دیگر سخت می‌شد تایر را با چشم دنبال‌ کنی. سرت گیج می‌رفت، یا دمپایی‌ از نوک پایت بیرون می‌سرید و می‌خوردی زمین.

«شرمنده داداش. داشتی با خانوم‌ِت مِرفتی شام...»

«عیب نداره...»

«‌ای ننه‌ی مائَم که ورداشت او حرفا رِه بهت زد جلو خانوم‌ِت.»

«بی‌خیال بابا. حاج‌خانم هم حق داشت دیگه.»

«نه داداش چی حقّی داشت؟ حالا به فرضَ‌م که شما مقصّر، او باید ورداره همچی فحشایی بده؟ اوئم جلو خانم‌ِت؟»

«البته من مقصر نبودم‌آ! گفتم که حاج خانم یه دفه دست‌شو آورد...»

«اصلاً هرکی مقصر بِشه. او نباید ورده همچی حرفای زشتی بزنه... آدم باید یک ریزه‌تربیت دِشته بِشه... ‌ای هم همیشه باید آبروی ما ره جلو همه بُبُره...»

«ولی یه دفه دست‌شو آورد بالا... حالا خدا رحم کرد انگشتاشون طوری نشد. چارلیتری‌یه همچی خورد به آینه بغل که ده متر پرت شد جلو... تازه خوب شد من حواسَ‌م بود به موقع زدم رو‌ترمز...»

حسن دود سیگار را از دماغش بیرون داد. کامِ بعدی را هم‌زمان گرفتند، دود‌ را حبس کردند توی سینه و فوت کردند بیرون. پسره آرام زد به شانه‌ی حسن.

«ما گفتیم شما رفتی از تو ماشین چاقویی قَمه‌ئی چیزی درآری...»

«نه داداش ما ره چی به قَمه؟... ما هم یکی عینِ خودت...»

و صدای خفه‌ای از تهِ حلق‌ش جوشید. کامش خشک شده بود و تهِ معده‌اش می‌سوخت. این وقت شب تقریباً هیچ ماشینی از جاده نمی‌گذشت. آن‌هایی هم که رد می‌شدند از‌ترس سر راه بگیرها تخت‌گاز می‌رفتند و چرخشان هم که در می‌رفت، باز بعید بود ‌ترمز کنند.

در انتهای پیچِ تاریکِ جاده، چشم‌ حسن به چراغ گردانِ پلیس اُفتاد. نور قرمزش را مثل کمند گاوچران‌ها توی هوا تاب می‌داد و نزدیک ‌می‌شد. از آن سبزهاش بود. از کنارشان که رد می‌شد سرعت‌ش را کم‌کرد. افسری که نشسته بود سمت راست، لبه‌ی کلاهش را چسبانده بود به شیشه و آن دو را با نگاه‌ خیره‌اش وارسی می‌کرد. چشم‌اَش که تو چشمِ حسن اُفتاد، او ته‌سیگارش را انداخت زمین و روی سنگ‌ریزه‌ها، زیرِ پا له‌ش کرد. الگانس پلیس از کنار ماشین‌های آن‌ها گذشت. ولی شش، هفت متر جلوتر از پرشیا توی خاکی کشید.

□□□□□

جناب سروان آدم خوبی به نظر می‌رسید. می‌شد این‌طور فرض کنی که در اصل سبیل دارد ولی ته ریش‌اَش زیادی بلند شده. جریان را که فهمید، سربازِ راننده‌اش را صدا زد تا توی هُل دادن آریا کمک‌شان کند. ولی همان موقع زن‌ها پیاده شدند و کاسه کوزه‌ها به هم ریخت. صدیق خانم تا از ماشین پیاده شد شروع کرد به داد و بیداد. حتّی در را به هم نزد.

 «دست تان درد نُکنه. دست نیروی انتظامی درد نُکنه. به عوضِ کمک‌تایه؟»

 سربازه که تازه رسیده بود نزدیک پرشیا، جلوی پیرزن را گرفت.

«مادر شما وایستا عقب خودشان حلّش می‌کنن.» چاق و آفتاب‌سوخته بود و سعی می‌کرد لهجه‌ی جنوب خراسانی‌اش را مخفی کند.

ننه صدیق محکم هُل‌ش داد عقب.

«گُم رو کنار ببینُم... نصفِ شبی به عوض کمک‌ِشایه. شما مسلمونِن؟ دین و ایمون سرِتان مِـره؟»

شروع کرد به نفرین کردن و با مشت به سینه‌اش کوبیدن.

دختره هنوز از کنارِ درِ پرشیا جم نخورده بود. حسن که رنگ و رویش را دید، ‌خواست به پسره بگوید الانه زن‌ت پس بیاُفته که دید خودش رفت بازوی دختر را گرفت و چیز‌هایی در گوش‌َش گفت و نشاندش توی ماشین. بعد هم رفت سراغِ صدیق خانم. پیرزن او را هم هُل‌ داد.

«تو ره سنَنَن؟ تو اصلاً چکاره‌ی مویی؟ زده انگوشتامه له کرده دو قورت و نیم‌شم باقیه... شما اگه پُلیسِ‌ن مـُخواستن وقتی‌ای مو رِه زیرُم گرفت سر بـِرِسن. مـُخواستن او موقع سر برسن! به همو خدای بالا سَر اگه آزار یک کدوم‌تان بچّه‌م برسه...»

پسره دست و پاش را گم کرده بود. پیرزن را قسم آیه می‌داد که برگردد تو پرشیا.

«گُم رو ببینُم. آدمه زیر گرفته با او ماشینِـش. گم رو او وَر مُخوام بی‌شینُم تو ماشین خودمان.»

حسن به دو رفت و درِ شاگرد را برای ننه‌اش باز کرد.

«بیا... بیا بی‌شین.»

پیرزن که نشست به جناب سروان لبخند زد و دنبالِ حرفش را گرفت.

«تو سر صدا نکن، هرجا دلت خواست بیشین.»

بعد تیز خود‌ش را رساند سرِ جاش. در ماشین را باز کرد و دست و پای راستش را بُرد تو.

«آقا بیِ‌ین، بیِ‌ین‌ای ره روشن کُنم که نصف شب رفت.»

دستش رو دنده و پاش روی کلاچ بود که حرف جناب سروان را شنید و خودش را از تو ماشین کشید بیرون.

«اون خانوم با شما چه نسبتی دارن؟»

صاف ایستاد و پسره را نگاه کرد که پرسید:

«کدوم خانوم؟»

«همون دخترخانومی که مانتوی روشن تن‌شون بود... نشستن تو پرشیا...»

«خانوم‌مه جناب سروان.»

«مدرک همراه‌تون هست؟ “

«... نه... خونه ست... آدم که قباله‌ی ازدواجو با خودش راه نمی‌بره.»

«خب باید راه ببره... من همیشه قباله‌ی ازواجم همراه‌مه... میخواین در بیارم نشون‌ بدم...»

کنارِ جناب سروان، سربازه که پوتین‌اش رو خط سفید جاده بود نیش‌اش باز شد ولی زود سرش را پایین انداخت تا حالت رسمی‌اش به هم نخورد.

«سوار شین... سوار شین راه بیاِفتین دنبال ما.»

«اذیت نکنین جناب سروان. به خدا خانومم‌ن.»

“اذیت کدومه؟... فوق‌ش میریم پاسگاه یه چایی با هم می‌خوریم بر می‌گردین دیگه...»

حسن گوشی‌ را از توی جیبش درآورد. وقتی توانست اسم مهندس را بخواند، دست‌پاچه به تماس رد داد. یادش آمد که خط ایرانسل‌اش شارژ ندارد.

«دم‌تان گرم هم یه دستیَ‌م به‌ای ماشین مرسوندِن.»

سرش را که آورد بالا دید آن سه‌تا راه اُفتاده‌اند و پشت‌شان به اوست. هر سه ایستادند، برگشتند. جناب سروان گفت:

«از اون ور سر پایینی‌یه... بذار دنده عقب خودت هُل بده.»

«خُب کی استارت بِزِنه؟»

«حاج خانوم... بگو حاج خانوم بزنه.»

جناب سروان و سرباز رفتند طرفِ الگانس. پسره پشت فرمانِ پرشیا نشست و استارت زد. هر دو ماشین راه اُفتادند و جاده برای چند لحظه، سه چهار مترش توی غبارِ درخشان و سفیدی گم شد. حسن چشمش به ماشین‌ها بود که آن‌قدر جلو رفتند تا توی سرپایینی گم شدند. بعد آن دوردست از سربالایی آمدند بالا و مثل دو لکّه نور سفید پیدایشان شد. آن‌ طرفِ جاده، توی خاکی، پلاستیک پفک گیر افتاده بود پشت یک بوته خار و باد هرچه زور می‌زد نمی‌توانست از جا بکَنَدش. رو که برگرداند طرف ماشین، ننه صدیق به‌اش اشاره زد که بیاید تو. خش‌خش پلاستیک پفک، هنوز توی گوشش بود. ولی نگاه که کرد، دید اثری ازش نیست.

□□□□□

صدیق خانم و حسن نشسته بودند تو ماشین. هر دو صندلی‌هایشان را داده بودند عقب. صدیق‌خانم چادرش مثل لحاف روی سر و صورتش کشیده بود و حسن گوشه‌ی پنجره را داده بود پایین و سیگار می‌کشید. ته سیگار را که انداخت بیرون، دست‌گیره را به زور چرخاند و شیشه جیر‌جیر کرد و بالا رفت. صدیق خانم چادر را از روی صورتش کنار زد. پرسید:

«حسن جان گوشنه‌ت نیست؟»

منتظر جواب نشد. خم شد و کیفِ دستی‌اش را از پایین پاش برداشت.

«بیا ننه جان. . . گوشت کوبیده‌ی. از نهار مانده بود گفتُم ساندویچ کُنُم، رفتِم اون‌جه بیشینِم رو یکی از همی تختا بخورِم.»

حسن سرِ ساندویچ دستش را از توی پلاستیک فریزر در آورد و وارسی‌‌کرد. گازش زد. صدیق خانم هم ساندویچ خودش را از توی پلاستیک در آورد ولی قبل از این‌که دهن بزند گفت:

«ساندویچ‌ته خوردی بیا یک هُلش بِدِم. بو قرآن مو یاد دارُم روشن‌ش کُنُم. یک دفعه با مجتبی روشنِ‌ش کِردِم.»

حسن خسته بود. کامش خشک بود و با فرو بردن هر لقمه سیب گلویش چند بار بالا و پایین می‌رفت. دو، سه گاز که زد، ساندویچ‌ را برگرداند توی پلاستیک و گذاشت‌ روی داشبورد. بعد سرش را گذاشت روی شانه‌ی مادرش و چشم‌هایش را بست. وقتِ جویدن، شانه‌‌ی کوچک‌ پیرزن زیرِ گوشِ حسن خش‌خش می‌کرد. چشم‌های چروک اُفتاده‌‌ی ریزَش را دوخته بود به روبرو. به تاریکی جادّه و چراغ‌هایی که آن دوردست، بالا سرِ تخت‌های شاندیز سوسو می‌زدند.