نظر گاه

     جهت ارسال داستان روی آدرس کلیک کنید.     dastaniran@yahoo.com

 

ایروبیک

 

 

فاطیما فاطری

افتاده‌ام به بشوروبساب نه از وسواس. هرازگاه ویرم می‌گیرد اثاث اتاق‌ها و کابینت‌های آشپزخانه را بیرون بریزم. یک‌جور منیت. می‌گویم منیت چون آزار و اذیتی که به البرز می‌دهم مانع نمی‌شود که نیفتم به جان زندگی. البرز این‌طور وقت‌ها مسافرت را بهانه می‌کند. اوایل به نظر تصادف می‌آمد اما هر زنی می‌توانست بفهمد هر چیز می‌تواند باشد جز تصادف.

ماخذ:والس

ادامه نوشته

صبحانه در پارکینگ

                         « پونه ابدالی»

داشتم قهوه‌ام را مزه مزه می‌کردم که دیدم یلدا که امروز توی آن لباس مغزپسته‌اش با یقه‌ی انگلیسی و کفش‌های پاشنه بلند زیبا شده بود آمد کنار دستم ایستاد، نگاهی به دور و برش انداخت و گفت:

- دیدی زنشو؟

عطر قهوه را همراه با بخارش داخل ریه‌هایم کشیدم و اولین قطره باران را نوک بینی‌ام حس کردم:

- خب آره.

یلدا رفت زیر طاقی ایوان و گفت:

- چه ایکبیری هم هست.

کمی فکرکردم، تورج بعد از یک ساعتی که با دکتر و زنش گپ زده بود زیر گوش من گفته بود:

- چه زن معاشرتی داره این دکترِ یلدا، چه خوش خنده است.

رو به یلدا گفتم:

نه خیلی.

گفت:

- وای نیلا عجب حرفی می‌زنی‌ها! خیلی نچسبه. بیچاره دکتر.

و پقی زد زیر خنده و گفت:

- خدا بده شانس ببین چه شوهری گیرش اومده.

ماخذ:والس ادبی

ادامه نوشته

باید نهایت استفاده رو از این آبلیمو ببری

جلال الدین قاری

حالا چند ماهی می شد که به اصطلاح عاشق و معشوق ها بدجور همدیگر را پیدا کرده بودیم و چند شبی هم بود که به کلوپ بازی می آمدیم. من او را بیشتر دوست میدانستم تا فامیل چون همیشه ی خدا با هم جنگ و دعوا داشتیم و رابطه مان با هم هیچ وقت خوب نشد که نشد. حمید توی راه  کافی شاپ توی ماشین جدی جدی داشت نصیحتم می کرد. تنها چیزی که ازش واقعا متنفر بودم.

ماخذ:دیباچه

ادامه نوشته

سنگ سیاه/ محمدرضا صفدری

                                                                                                            

 محمدرضا صفدری/ داستان نویس/ 5 مرداد 1333 خورموج

 آن‌كه‌ بلند بود و مویش‌ كمی‌ ریخته‌ بود، گفت‌: "دیگه‌ چه‌ نوشته‌؟"
"هیچی‌، هر چه‌ بود خواندم‌."
از سه‌ روز پیش‌ چند بار پرسیده‌ بود: "دیگه‌ چه‌ نوشته‌، خداكرم‌؟"
خداكرم‌ هم‌ خوانده‌ بود كه‌ زنت‌ ناخوش‌ سخت‌ است‌. اگر پیالة‌ آب‌ توی‌ دستت‌ است‌، بگذارش‌ زمین‌ و زود بیا، مبادا پشت‌ گوش‌ بیندازی‌. دیگر غوره‌بازی‌ درنیاور. آنچه‌ بر سر ما آوردی‌ بس‌ نیست‌؟ از بس‌ چشمت‌ همه‌اش‌ دنبال‌ پول‌ است‌، شاید ناخوشی‌ ماه‌ بگم‌ یا از آن‌ بدتر هم‌ برایت‌ چیزی‌ نباشد. دوباره‌ می‌گویم‌ اگر شیر مادرت‌ را خورده‌ای‌ و پای‌ سفرة‌ پدرت‌ نشسته‌ای‌، هر چه‌ زودتر بیا و برو.
نامه‌ از زبان‌ درویش‌ بود.
"خداكرم‌، پشتش‌ چیزی‌ ننوشته‌ن‌؟"
"اگر باور نمی‌كنی‌، بده‌ یكی‌ دیگه‌ بخونه‌."
"باور می‌كنم‌، اما. . ."

ادامه نوشته

هفت خاج رستم/یارعلی پورمقدم

آبدارباشی ام به Guest House و مدیرش یه امركایی نحسه كه حرام كلام خوشگوار به لحنش نمی‌گرده و از بس شكارچی ناحقیه كه گمونم دین و گناه پازنهایی كه كشته بود و مو نبودم كه بزنم سر دستش، بعدها، سر یكی ز پسراشو به همین جنگ ویتنام داده بود به باد.

یه روز اومد گفت: مستر مهرعلی، هیشكی می‌گن چی شما GOOD این ولایت را چی كف دست نمی‌شناسه.

گفتم: خاب بفرما فرمایشت چنه؟

گفت: من می‌خوام GO شكار پازن.

نشستم پشت رل و راندم سمت ایذه و از پیچ یه پیچ كه دادم دست شاگرد، یه پازن برنا دیدم كه چی سیمرغی به ستیغه. دنده هوایی زدم و جیب چی پركاه كه ور باد بیفته، از جاده مالرو كشید بالا تا رسیدیم به صخره‌ی نامسكون. تیررس، چشم نهادیم به مگسك و پیش كه بزنیم پس سر گلنگدن، مو كه جلودار بودم، دیدم نخجیر خندید ـ ای امان غش غش بزكوهی دیدن داره ـ بالفور تفنگمو انداختم به خاك و برگشتم طرف كلارك و زدم سر دستش كه تفنگش افتاد و گفتم: هی خارجی پدرسگ، كی دیده و شنیده كه شكارچی تیر بندازه به پازنی كه می‌خنده؟

با غیظ گفت: NO GOOD كار شما مهرعلی، NO GOOD.

گفتم: می‌ذاشتم بكشیش و تا هفت نسل پشت و بر پشتت آواره می‌شد، GOOD بود، مردكه؟
ادامه نوشته

مرده کشی/غلامحسین دهقان

از مجموعه تا دوشنبه دیگر

ستوان نوشته­ام را که خواند، سیگارش را از جاسیگاری برداشت، کامی گرفت و نگاهم کرد. بعد کاغذ را روی میز چرخاند طرفم و استامپ را سُر داد نزدیک دستم.

«بگیر پایین­شو امضا کن و انگشت بزن.»

انگشت که زدم، بلند شد و میز را دور زد و آمد کنارم ایستاد. دستش را گذاشت روی میز. برگشتم و نگاهش کردم. صورت خشک و بی­روحی داشت. لب پایینش داشت می­لرزید. زل زد توی چشم­هایم. رو برگرداندم. دست کرد زیر چانه­ام و کشید طرف خودش. صداش سکوت اتاق را به لرزه درآورد.

«رو دست من دو تا جسد و یه آدم نیمه­جون افتاده، اون وقت تو یه الف بچه این جا نشستی برام قصه سر هم می­کنی؟ این چرت و پرتا چیه نوشتی؟»

ادامه نوشته

داستان نیالا/ حامد اسماعیلیون

esmailioun_hamed.jpg ازمجموعه داستان قناري باز/نشر چشمه

با دوربین عکاس دوره‌گرد عکس گرفتند به این شرط که عکس را از وسط نصف کنند و هرکس قسمت خودش را بردارد یعنی عکس خودش را. تا عکس ظاهر شد نیالا آن را قاپید و گفت سهم ابراهیم را نخواهد داد. ابراهیم گفت پس بیا یکی دیگر هم بگیریم که نیالا گوش‌هاش را گرفته بود و دور می‌شد.

وارد روستا که شدند ابراهیم  آب معدنی خرید و داد به نیالا. نیالا گفت چرا دو تا نمی‌خری؟ ابراهیم جواب داد: تو کار نداشته باش. آب‌ات را بخور بده من. و دوباره که آب می‌خورد نگاه‌اش کرد اما این دفعه نیالا حواس‌اش نبود. راه که افتادند پرسید: منتظر کی بودی؟ نیالا چشم‌هاش را بست و گفت: کی؟ کجا؟

-        خیلی خب نمی خواهد...

-        منتظر...منتظر تو بودم دیگر. خیلی هم دیر کرده بودی.

ادامه نوشته

اطلاعيه

 ه

 

داستان همسایه/امیرحسین خورشیدفر

از  مجموعه داستان زندگي مطابق خواسته‌ي تو پيش مي‌رود                 

خنده اش گرفت .بلند تر از هميشه . تا آن موقع جلوي خنده اش را گرفته بود. حالا حتي موقع خنديدن پاهايش را هم بالا آورد . قهقهه زد. وقتي خنده اش فروكش كرد زن گفت : من يه دوستي داشتم كه هرچي مي گفتم نمي خنديد آخرش يه روز گفت يه دندون طلا ته دهنش داره خجالت مي كشه دهنش رو باز كنه . وقتي همه دندوناش رو كشيد مصنوعي گذاشت ديگه الكي تر تر مي خنديد . به خدا تر تر مي كرد .

ادامه نوشته

گلی ترقی

  گلی ترقی

انار بانو و پسرهایش
چه كار كنم؟ بگذارم بروم؟ نه. نمی‌توانم. دلم نمی‌آید. چشمم به چرخی معمولی ـ مخصوص بار ـ می‌افتد. از آن نوع چرخهایی‌ست كه جلو و اطرافش میله ندارد. می‌توان تویش نشست. عالی‌ست. عجله می‌كنم. ننه اناری، كفش‌هایش به دست و پاهایش گشوده از هم، وسط راهرو، روی زمین نشسته است. آدم‌ها بی‌تفاوت از كنارش می‌گذرند. كیف دستی‌اش را توی چرخ می‌گذارم و می‌مانم ول معطل كه خودش را چه كار كنم؟ جلو و اطراف چرخ باز است.

می‌گویم: "انار خانم، بلند شو. بشین جلو این چرخ."

می‌گوید: "وای، خانم جان"، و مبهوت نگاهم می‌كند. باورش نمی‌شود. می‌خندد.

"وای خانم جان ندارد. یاالله. پاشو."

"یا ابوالفضل."

"زود باش."

ناچار می‌پذیرد. خجالت می‌كشد. به آدم‌ها نگاه می‌كند.

می‌پرسد: "توی این چرخ؟" می‌گویم: "بله. پاشو. كار دارم. دیرم شده."

ادامه نوشته

مرز

                                                                                        مرز

خاکزاد با افرادش آن‌جا حاضر بودند؛ آن‌جا سر چاهی که نشتی داشت و حالا داشت گر می‌گرفت. آتش شعله می‌کشید. خاکزاد می‌خواست با تمام وجودش فریاد بزند و نفراتش را هماهنگ کند، زبان اما در دهان خشکش سنگین بود. نزدیک شعله‌ها انگار سیاوش بود که ایستاده بود و بیست‌و‌هفت سالش نبود، پیش شعله‌ها فقط هفت سالش بود. خواست بدود و دورش کند از شعله‌ها اما همه‌چیز سنگینی می‌کرد؛

ياسمن جابرالانصار/ماخذ:والس

ادامه نوشته

آخرین داستان

شاید بیان این موضوع که احتمالاً نوشته¬ای آخرین داستانِ یک نویسنده خواهد بود به قدرِ کافی موجباتِ انبساط خاطرِ خواننده را فراهم کند و از طرفی دیگر اینکه در جمله¬ی اول نویسنده به یک یقین نسبی ( یا شاید ـ گاهی هم ـ شکِ مطلق) برسد که مراد و منظورش از نوشتن در همان یک گزاره یا عبارت اول حاصل شده ادامه دادن آن نوشته به نظرش احمقانه بیاید و لاجرم این طور ادامه دهد که: «اما هر چند که ادامه دادن این نوشته شاید ابلهانه ترین کار و انتخاب احمقانه ترین امکانِ قابلِ گزینش باشد اما حداقل اگر فقط برای عقده گشایی و دفع کمپلکس های عاطفی هم که شده تا آخر ادامه می¬دهم.»

سینا برازجانی/بوشهر                

دریافت/دانوش

ادامه نوشته

چگونه نویسنده شدم/پل آستر/ترجمه مهبودی

     هشت سالم بود. در آن زمان مهم ترین چیز زندگیم بیسبال بود. تیم محبوبم نیویورک جاینتس بود، و من همه اعمال این آدم ها را که کلاه مشکی و نارنجی به سر می گذاشتند با اشتیاق یک طرفدار معتقد دنبال می کردم.حتی حالا که به آن تیم فکر می کنم- تیمی که دیگر وجود ندارد و در زمینی بازی می کرد که دیگر وجود ندارد- تقریبا می توانم نام تمام بازیکنان آن را بگویم. آلوین دارک، وایتی لاکمن، دان مولر، جانی انتونی، مونت آیرون... . اما هیچ کدام بزرگ تر، کامل ترو پرستیدنی تر از ویلی مایز نبودند، همان بچه ی پر شر وشور سی هی. بهار آن سال برای اولین بار مرا به تماشای یک بازی مهم تیمم در لیگ بردند.

دوستان پدر و مادرم در استادیوم پولو گراند یک جایگاه اختصاصی داشتند، و یک شب آوریل دسته جمعی رفتیم تا بازی جاینتس را مقابل میل واکی بریوز تماشا کنیم. نمی دانم کدام تیم برد؟ هیج چیز از بازی یادم نیست، فقط یادم است که بعد از این که بازی تمام شد و همه رفتند، هنوز پدر و مادرم با دوستانشان نشسته بودند و بحث می کردند. آن قدردیر شده بود که مجبور شدیم استادیوم را دور بزنیم تا از دری که هنوز باز بود خارج شویم. از قضا آن در درست زیر اتاق رختکن بود. داشتیم از کنار دیوار رد می شدیم که چشم مان به ویلی مایز افتاد. این ویلی مایز بود با لباس شخصی که در سه متری من ایستاده بود! با تمام شهامتی که در خودم سراغ داشتم به طرفش رفتم و این کلمات را به زور  و با زحمت فراوان گفتم: آقای مایز میشه لطفا به من امضا بدین؟ بیست و چهار سالش بیشتر نبود ولی هر کاری کردم نتوانستم او را به اسم کوچکش صدا بزنم. گفت: حتما بچه جون حتما، مداد داری؟ مداد نداشتم. از پدرم خواستم مدادش را به من قرض بدهد، او هم نداشت، مادرم هم همینطور. معلوم شد هیچ کدام از بزرگ ترها  مداد ندارند. مایز افسانه ای ساکت مقابلم ایستاده بود و داشت نگاه می کرد. وقتی ماجرا دستگیرش شد شانه هایش را بالا انداخت و گفت: خب بچه جون حالا که مداد نداری پس نمی تونی امضا بگیری. و بعد راه افتاد از استادیوم رفت توی شب. نمی خواستم گریه کنم ولی اشک ها خودشان سرازیر می شدند و من نمی توانستم جلوشان را بگیرم. زندگی خواسته بود امتحانم کند و من هم باخته بودم. بعد از آن شب همیشه همه جا با خودم مداد می بردم. برایم شده بود عادت. نقشه ی خاصی برایش نداشتم ولی می خواستم همیشه مجهز باشم. سال ها تجربه زندگی اگر هیچ فایده ای نداشته، این درس را به من داده که: اگر چیزی همیشه همراهتان باشد ممکن است یک روزی بنا کنید به استفاده از آن. خودم هم دوست دارم به بچه هایم همین را بگویم. این گونه بود که نویسنده شدم. 

 

هوشنگ گلشیری

   گرگ                                                                                                                     

ماشین دکتر را وسط های تنگ پیدا کرده بودند . اول فکر کرده بودند باید به ماشینی ، چیزی ببندند و بیاورندش ده . برای همین با جیپ بهداری رفته بودند .اما تا راننده نشسته پشتش و چند تا هم هلش داده اند راه افتاده . راننده گفته : " از سرمای دیشب است وگرنه ماشین که چیزیش نیست . " حتی برف پاک کن هاش هم عیبی نداشته تا وقتی هم که دکتر نگفته بود :" اختر ، پس اختر کو ؟ " هیچکس به صرافت زن نیفتاده بود .

زن دکتر قد کوتاه بود و لاغر ، آنقدر لاغر و رنگ پریده که انگار همین حالا می افتد . دو تا اتاق داشتند تو ی همان  بهداری . بهداری آن طرف قبرستان است . یعنی درست یک میدان دور از آبادی . زن نوزده سالش بیشتر نبود . گاه گداری دم در بهداری پیدایش می شد و یا پشت شیشه ها  .

با تشکر از خانم نظام شهیدی

   
ادامه نوشته

سرت به کار خودت باشه بچه

                                                                     سرت به كار خودت باشه بچه!

 

" ما را فرستادند توي اطاق و کليد را دادند دستمان. در را قفل کرديم. هم ديگر را نمي‌شناختيم. جلوي دانشگاه اتفاقي کنار هم بوديم. اتفاقي با هم به اين طرف دويده بوديم. چند نفر هم به طرف کوچه هاي ديگر دويدند. خانه به خانه دنبالمان مي‌گشتند. زنگ اين جا را هم زدند... چند بار. بالاخره آمدند تو. يکي شان تا دم در اطاق هم آمد. دستگيره را تکان داد. از پشت در صدايشان را مي‌شنيديم. يکي شان گفت: "کليدِ اينجا؟" جواب داديد: "انباريِ صاحب خانه است. ما ده ساله که کليدش را نداريم"

فريبا منتظر ظهور/دانوش

ادامه نوشته

ابوتراب خسروی

تفریق خاک                                                                     

هر جا كه بخواهم می روم و می آیم و هیچ كس هم نیست كه از من حساب كتاب بخواهد. در ثانی من به تن كدام زن بروم كه مكافات نداشته باشد. همه آن زن ها به غرفه خان می روند شاید من راهم را گم كنم و به تنشان بخزم ومرا به دنیا بیاورند . ولی من راه های این حوالی را خیلی خوب بلدم. به این سادگی ها به دام آنها نمی افتم.

منبع/پرپرونکا

ادامه نوشته

داستان برگزيده

                              بي قرار

- می‏دونم چی می‏خوای بگی. ناگهان بانگ برآید که خواجه رفت.

- بله.

- رفت که رفت. مگه این همه که رفتن، این روزگار بد مسب، ککش گزید؟ مگه آفتاب، سر وقت طلوع و غروب نکرد؟ مگه آدم‏های دیگه، اونا رو فراموش نکردن؟

- خوب، من هم برای همین بهت می‏گم، خوش باش...

- دوست دارم. این جوری دوست دارم. نمی‏خوام مثل بقیه‏ی آدما باشم.

- خوب.... ادامه بده. می‏خوای کمکت کنم؟

- آره.

- «در آن طرف خیابان مردی»...

- بله، «در آن طرف خیابان، مردی ایستاده. اتومبیل‏ها، از کنارش می‏گذرند. با دست، اشاره می‏کند که او را سوار کنند. هیچ کس به او محل نمی‏گذارد. گویی او را نمی‏بینند. راستی، نکند که او وجود خارجی ندارد؟

          نعمت نعمتي/خوزستان

ادامه نوشته

داستان ترجمه

پلک زدن/دیوید ولینگتون

به نظر من شما اصلا شاد نیستید. دارید به خودکشی فکر می کنید نه؟ اما اگر حالا از خیابان رد شوم و توی کتاب فروشی این حرفها را به شما بزنم ، فکر می کنید دیوانه ام. دلم می خواست به من اعتماد کنید. کاش مدرکی داشتم، کاش به حرف های من گوش می کردید. موهایتان خیلی قشنگ است. دست هایتان را هم دوست دارم. لطیف و ظریف اند. داشتم درباره ی خودم می گفتم. از برادرم حرف زدم که حادثه ی مرگش زندگی من را از این رو به آن رو کرد. دو سال بعد هم که خواهرم مرد ،  حرف هایم را باور نکردند. بهشان گفتم  که یک پرنده با سر شبیه سمور از پشت درخت اقاقیای حیاط پشتی بیرون آمد و خواهرم را گاز گرفت. اما کسی به حرفهام گوش نکرد. پدر و مادرم گفتند :«زنبورهای عسل او را نیش زده اند و بدنش حساسیت نشان داده. از آن به بعد ، طرز نگاه دیگران به من عوض شد.

ترجمه: رقیه امینی

ادامه نوشته

ابر صورتی

   mahmudi_alireza.jpg               ابر صورتی

 

 

آن صبح سرد سوم دي ۱۳۶۰، فقط دوست داشتم به تكه ابري كه در لحظه‌ي طلوع صورتي شده بود نگاه كنم. ما پشت سر هم از شيب تپه اي بالا مي رفتيم و من به بالا نگاه مي كردم كه ناگهان رگبار گلوله از روي سينه ام گذشت. من به پشت روي زمين افتادم، شش هايم داغ و پر از خون شدند و بعد از سه دقيقه،‌در حالي كه هنوز به ابر نارنجي و صورتي نگاه مي كردم، مُردم. هيچ وقت كسي را كه از پشت صخره‌هاي بالاي تپه به من شليك كرده بود، نديدم. شايد سربازي بيست ساله بود، چون اگر كمي تجربه داشت، ميان سه استوار و دو ستوان كه در ستون ما بود، يك سرباز صفر را انتخاب نمي كرد.

علیرضا محمودی ایرانمهر

ادامه نوشته

اشغال

 

 

صداي تيک تاک ساعت ديواري مي آمد . کاشکي پيرمرد سرايدار مي بود تا از او ساعت را مي پرسيد . ولي خوب ، عيب ندارد ، اين را مي تواند از مغازه دار سر کوچه بپرسد .
وقتي پا گذاشت به داخل کوچه باز احساس برهنه بودن کرد .گويي چشمي مدام او را مي پاييد . مثل هر روزه که رسيد دم در مغازه ، با صداي بلند پرسيد : « ساعت چند است ؟ »
و کوشش کرد که ساعت اش را درون آستين پنهان بدارد . مغازه دار نگاهي مشکوک به او انداخت : « يک ساعت براي خودت بخر ... هر روز ساعت مي پرسي »
محمد آصف زاده

ادامه نوشته

آن دزدی که چور می کرد

داستانهای حسیب شریفی درسایت کانون

حسيب شريف-تخار افغانستان

 

 

راستی هشیار شده بودم ، وقتی بعد از چهار سال دو باره آمدیم در افغانستان. جنگ های ذات البینی  شروع شده بود ، ما هم بیکار بودیم ، قسیم نول دراز که در سابق بادیگارد یک قوماندان بود حالا خودش قوماندان شده بود ، من با رسول دمبو و جبار رفتیم به قسیم پیوستیم ، کار ما جور بود ، هر روز از مردم به بهانه های مختلف پول می گرفتیم ، یک شب مشوره کردیم که راه گیری را بس کنیم ، یگان کار کلان تر کنیم .

كانون افغانستانيهاي فنلند

ادامه نوشته

نرسیده به ییلاق

ماشین که خاموش شد، حسن با کفِ دست کوبید روی فرمان. بنزین تمام کرده بود. می‌دانست. ولی محض خاطرجمعی دست کرد توی داشبرد، دنبال آچار ده دوازده گشت. روی صندلی شاگرد، صدیق خانم خودش را جمع و جور کرد. معلوم نبود از سرما یا مثلاً از ‌ترس این‌که تو ماشینِ به آن بزرگی، هیکل ریزه میزه‌اش جلوی دست و بال پسرش را گرفته باشد.

علی رحمانی/مشهد

ادامه نوشته

پاسگاه

 مگسی روی بینی استوار می نشیند و هر چه او سر تکان می دهد بلند نمی شود . چسبیده است . استوار کبریتِ روشن را می اندازد و با دست مگس را می تاراند . کبریت می کشد سیگار را روشن می کند و به حیاط می رود . زیر بید می ایستد . صدای گنجشکی از توی شاخه ها می آید . سر بالا می کند پرنده را نمی بیند ، تنها تکان خوردن شاخه و بر گ ها را می بیند . نور سوزن سوزن پائین می ریزد . 

"آهای جوون ... دیت داغت نبینه الهی درو واز کن . با آغی رئیس کار دارم . "
غلامی محکم می گوید : " نیسش . چه کارش داری ؟ "
استوار می چرخد و پشت تنه ی بید پنهان می شود .

علی صالحی/منبع/سایت دانوش

ادامه نوشته

باغ وحش کوچک ما

 

 

 

 با اینکه اوایلش اکراه داشتیم، یا شاید از همدیگر خجالت می‏‎کشیدیم، بعد از مدتی عادت کردیم که شب‏‏ها هر سه نفرمان روی همان تشک خوشخواب دو نفره بخوابیم. حواسمان هم بود که کسی از این ماجرا بویی نبرد. مخصوصاً من چند بار به بهرنگ سفارش کردم که مبادا درباره این موضوع با نامزدش، نسرین حرفی بزند. آخر بهرنگ همه جیک و پوک زندگی من و پرویز را برای نامزدش گفته بود و آن موقع هم تا تکان می‏خوردیم، گزارش دقیق کارهایمان به گوش نسرین می‏رسید.

امیررضا جلالیان/منبع/سایت والس ادبی 

 

ادامه نوشته

راگو/محمدهادی پورابراهیم

راگو/ منتشر شده مجله ی بین المللی نوشتا

به سركار اسماعيلي می ­گویم بخدا ما هميشه مي ‌گیم حميدي. انگشت می­ گذارد روی کارت ماشین و می­ گوید اين‌جا نوشته پورحميدي. اشتباهم همين ‌جا بود. بليط كه مي‌ گرفتم بايد مي ‌گفتم پورحميدي نه حمیدی تنها. نجما هم كه مي ‌خواست عكس چاپ كند گفته ­ایم حميدي. گفتم حتي به خشكشويي هم می­ گيم حميدي سرکار.

                                                                                                                          

                                                             

ادامه نوشته

رویا پیرزاد/لنگه به لنگه

               زویا پیرزاد

موهایم را  که شانه می زدم ، می دیدم تارهای سفید زیاد شده اند . مادرم می گفت :" موهایت را رنگ کن . شوهرت جوان است و زنان جوان بی شوهر فراوان . " به شوهرم که نگاه می کردم ، خنده ام می گرفت . فکر می کردم : " کدام دختر جوان به شاهزاده ی خسته و بد اخلاق و در هم شکسته ی من چشم طمع خواهد داشت ؟ عطر و بو ، برق چشمها و لبخند های عاشقانه ی شاهزاده ام را سالهاست من از او دزدیده ام . من ! جادوگر شهر زمرد ! خبیث و بد طینت و بد خواه ! کدام زن عاشق شاهزاده ی رنگ و رو رفته ی من می شود ؟ "
ادامه نوشته

انجمن داستان ایران

انجمن داستان ايران با هدف تهيه نقشه داستاني ايران در سال يكهزار و سيصد وهشتاد و نه فعاليت خودش را آغاز كرد . اين انجمن به هيج نهاد دولتي يا غير دولتي وايستگي ندارد و به دنبال ارتقاء سطح داستاني و داستان نويسي كشور است . با تهيه نقشه داستاني كشور مي توان به آسيب شناسي اين ژانر در سطح كشور پرداخت و گستره ي فرهنگي اش را گسترش داد . با در دست داشتن اين نقشه نقاط كم رنگ و پر رنگ جغرافياي ادبي مشخص مي شوند و با توجه به پتانسيل هاي موجود مي توان به توزيع فرهنگي و كار اجرايي پرداخت. بنيان گذاران اين انجمن معتقدند كه داستان و داستان نويسي شعور آگاه يافته يك جامعه مدرن است كه مي تواند موجبات درك و مفاهمه و برقراري ارتباط را فراهم آورد و جامعه را از شعر محوري و زبان شعري نجات دهد . زباني كه  موجبات استعاري و كنايي شدن زبان غالب جامعه را فراهم آورده است  و اين همان اهميت ژانر داستان است . تهيه و ترسيم نقشه رمان ايران در دستور كار اين انجمن قرار دارد و در گام بعدي به اين مهم خواهد پرداخت . انجمن داستان ايران علاوه بر برقراري ارتباط بين نويسندگان و تعامل بين آن ها مي تواند پايگاهي باشد براي بيشتر اطلاع رساني جشنوراه هاي داستاني و ديگر اتفاق هاي ادبي كشور كه همگي دچار ضعف اطلاع رساني هستند . انتخاب داستان برتر هفته ، ماه يا سال ، نقد و نشست هاي فرهنگي مي توانند  ديگر اهداف اين انجمن باشند كه فعلا در دست بررسي و طي كردن مراحل پژوهشي و تحقيقي است . آدرس انجمن داستان ايران dastaniran@yahoo.com

علی خدایی/از میان شیشه از مین مه

فنيا گفت: »ايوان پاروها را توى قايق گذاشت. قايق وسط دريا ايستاد. تو را روى‏پاهايش بلند كرد. ايوان براى تو آواز مى‏خواند و تو به ايوان گفتى حاضرى براى من‏چكار كنى؟ ايوان هم گفت همه‏كار عشق من.«

فنيا بلند شد. آژاكس را بلند كرد و گفت: »باز كن.«

آژاكس موهاى فنيا را باز كرد و فنيا موهايش را در دست آژاكس گذاشت. آژاكس‏گفت: »ببُر ايوان«

فنيا گفت: »موهايم خيس بود. ايوان مى‏خنديد. تو هم مى‏خنديدى. وسط قايق‏ايستاده بودى. ايوان جلو آمد. روبروى من. گفت: »حاضرم فنيا؟« سرم را پايين انداخته‏بودم. موهاى مرا توى مشتش گرفت. چاقويش را بيرون آورد.«

آژاكس گفت: »شراب بخور فنيا«

ادامه نوشته