جهت ارسال داستان روی آدرس کلیک کنید. dastaniran@yahoo.com
جهت ارسال داستان روی آدرس کلیک کنید. dastaniran@yahoo.com
فاطیما فاطری
افتادهام به بشوروبساب نه از وسواس. هرازگاه ویرم میگیرد اثاث اتاقها و کابینتهای آشپزخانه را بیرون بریزم. یکجور منیت. میگویم منیت چون آزار و اذیتی که به البرز میدهم مانع نمیشود که نیفتم به جان زندگی. البرز اینطور وقتها مسافرت را بهانه میکند. اوایل به نظر تصادف میآمد اما هر زنی میتوانست بفهمد هر چیز میتواند باشد جز تصادف.
ماخذ:والس
« پونه ابدالی»
داشتم قهوهام را مزه مزه میکردم که دیدم یلدا که امروز توی آن لباس مغزپستهاش با یقهی انگلیسی و کفشهای پاشنه بلند زیبا شده بود آمد کنار دستم ایستاد، نگاهی به دور و برش انداخت و گفت:
- دیدی زنشو؟
عطر قهوه را همراه با بخارش داخل ریههایم کشیدم و اولین قطره باران را نوک بینیام حس کردم:
- خب آره.
یلدا رفت زیر طاقی ایوان و گفت:
- چه ایکبیری هم هست.
کمی فکرکردم، تورج بعد از یک ساعتی که با دکتر و زنش گپ زده بود زیر گوش من گفته بود:
- چه زن معاشرتی داره این دکترِ یلدا، چه خوش خنده است.
رو به یلدا گفتم:
نه خیلی.
گفت:
- وای نیلا عجب حرفی میزنیها! خیلی نچسبه. بیچاره دکتر.
و پقی زد زیر خنده و گفت:
- خدا بده شانس ببین چه شوهری گیرش اومده.
ماخذ:والس ادبی
حالا چند ماهی می شد که به اصطلاح عاشق و معشوق ها بدجور همدیگر را پیدا کرده بودیم و چند شبی هم بود که به کلوپ بازی می آمدیم. من او را بیشتر دوست میدانستم تا فامیل چون همیشه ی خدا با هم جنگ و دعوا داشتیم و رابطه مان با هم هیچ وقت خوب نشد که نشد. حمید توی راه کافی شاپ توی ماشین جدی جدی داشت نصیحتم می کرد. تنها چیزی که ازش واقعا متنفر بودم.
ماخذ:دیباچه
محمدرضا صفدری/ داستان نویس/ 5 مرداد 1333 خورموج
آنكه بلند بود و مویش كمی ریخته بود، گفت: "دیگه چه نوشته؟"
"هیچی، هر چه بود خواندم."
از سه روز پیش چند بار پرسیده بود: "دیگه چه نوشته، خداكرم؟"
خداكرم هم خوانده بود كه زنت ناخوش سخت است. اگر پیالة آب توی دستت است، بگذارش زمین و زود بیا، مبادا پشت گوش بیندازی. دیگر غورهبازی درنیاور. آنچه بر سر ما آوردی بس نیست؟ از بس چشمت همهاش دنبال پول است، شاید ناخوشی ماه بگم یا از آن بدتر هم برایت چیزی نباشد. دوباره میگویم اگر شیر مادرت را خوردهای و پای سفرة پدرت نشستهای، هر چه زودتر بیا و برو.
نامه از زبان درویش بود.
"خداكرم، پشتش چیزی ننوشتهن؟"
"اگر باور نمیكنی، بده یكی دیگه بخونه."
"باور میكنم، اما. . ."
ستوان نوشتهام را که خواند، سیگارش را از جاسیگاری برداشت، کامی گرفت و نگاهم کرد. بعد کاغذ را روی میز چرخاند طرفم و استامپ را سُر داد نزدیک دستم.
«بگیر پایینشو امضا کن و انگشت بزن.»
انگشت که زدم، بلند شد و میز را دور زد و آمد کنارم ایستاد. دستش را گذاشت روی میز. برگشتم و نگاهش کردم. صورت خشک و بیروحی داشت. لب پایینش داشت میلرزید. زل زد توی چشمهایم. رو برگرداندم. دست کرد زیر چانهام و کشید طرف خودش. صداش سکوت اتاق را به لرزه درآورد.
«رو دست من دو تا جسد و یه آدم نیمهجون افتاده، اون وقت تو یه الف بچه این جا نشستی برام قصه سر هم میکنی؟ این چرت و پرتا چیه نوشتی؟»
ازمجموعه داستان قناري باز/نشر چشمه
با دوربین عکاس دورهگرد عکس گرفتند به این شرط که عکس را از وسط نصف کنند و هرکس قسمت خودش را بردارد یعنی عکس خودش را. تا عکس ظاهر شد نیالا آن را قاپید و گفت سهم ابراهیم را نخواهد داد. ابراهیم گفت پس بیا یکی دیگر هم بگیریم که نیالا گوشهاش را گرفته بود و دور میشد.
وارد روستا که شدند ابراهیم آب معدنی خرید و داد به نیالا. نیالا گفت چرا دو تا نمیخری؟ ابراهیم جواب داد: تو کار نداشته باش. آبات را بخور بده من. و دوباره که آب میخورد نگاهاش کرد اما این دفعه نیالا حواساش نبود. راه که افتادند پرسید: منتظر کی بودی؟ نیالا چشمهاش را بست و گفت: کی؟ کجا؟
- خیلی خب نمی خواهد...
- منتظر...منتظر تو بودم دیگر. خیلی هم دیر کرده بودی.
از مجموعه داستان زندگي مطابق خواستهي تو پيش ميرود
خنده اش گرفت .بلند تر از هميشه . تا آن موقع جلوي خنده اش را گرفته بود. حالا حتي موقع خنديدن پاهايش را هم بالا آورد . قهقهه زد. وقتي خنده اش فروكش كرد زن گفت : من يه دوستي داشتم كه هرچي مي گفتم نمي خنديد آخرش يه روز گفت يه دندون طلا ته دهنش داره خجالت مي كشه دهنش رو باز كنه . وقتي همه دندوناش رو كشيد مصنوعي گذاشت ديگه الكي تر تر مي خنديد . به خدا تر تر مي كرد .
![]()
انار بانو و پسرهایش
چه كار كنم؟ بگذارم بروم؟ نه. نمیتوانم. دلم نمیآید. چشمم به چرخی معمولی ـ مخصوص بار ـ میافتد. از آن نوع چرخهاییست كه جلو و اطرافش میله ندارد. میتوان تویش نشست. عالیست. عجله میكنم. ننه اناری، كفشهایش به دست و پاهایش گشوده از هم، وسط راهرو، روی زمین نشسته است. آدمها بیتفاوت از كنارش میگذرند. كیف دستیاش را توی چرخ میگذارم و میمانم ول معطل كه خودش را چه كار كنم؟ جلو و اطراف چرخ باز است.
میگویم: "انار خانم، بلند شو. بشین جلو این چرخ."
میگوید: "وای، خانم جان"، و مبهوت نگاهم میكند. باورش نمیشود. میخندد.
"وای خانم جان ندارد. یاالله. پاشو."
"یا ابوالفضل."
"زود باش."
ناچار میپذیرد. خجالت میكشد. به آدمها نگاه میكند.
میپرسد: "توی این چرخ؟" میگویم: "بله. پاشو. كار دارم. دیرم شده."
مرز
خاکزاد با افرادش آنجا حاضر بودند؛ آنجا سر چاهی که نشتی داشت و حالا داشت گر میگرفت. آتش شعله میکشید. خاکزاد میخواست با تمام وجودش فریاد بزند و نفراتش را هماهنگ کند، زبان اما در دهان خشکش سنگین بود. نزدیک شعلهها انگار سیاوش بود که ایستاده بود و بیستوهفت سالش نبود، پیش شعلهها فقط هفت سالش بود. خواست بدود و دورش کند از شعلهها اما همهچیز سنگینی میکرد؛
ياسمن جابرالانصار/ماخذ:والس
سینا برازجانی/بوشهر
دریافت/دانوش
هشت سالم بود. در آن زمان مهم ترین چیز زندگیم بیسبال بود. تیم محبوبم نیویورک جاینتس بود، و من همه اعمال این آدم ها را که کلاه مشکی و نارنجی به سر می گذاشتند با اشتیاق یک طرفدار معتقد دنبال می کردم.حتی حالا که به آن تیم فکر می کنم- تیمی که دیگر وجود ندارد و در زمینی بازی می کرد که دیگر وجود ندارد- تقریبا می توانم نام تمام بازیکنان آن را بگویم. آلوین دارک، وایتی لاکمن، دان مولر، جانی انتونی، مونت آیرون... . اما هیچ کدام بزرگ تر، کامل ترو پرستیدنی تر از ویلی مایز نبودند، همان بچه ی پر شر وشور سی هی. بهار آن سال برای اولین بار مرا به تماشای یک بازی مهم تیمم در لیگ بردند.
دوستان پدر و مادرم در استادیوم پولو گراند یک جایگاه اختصاصی داشتند، و یک شب آوریل دسته جمعی رفتیم تا بازی جاینتس را مقابل میل واکی بریوز تماشا کنیم. نمی دانم کدام تیم برد؟ هیج چیز از بازی یادم نیست، فقط یادم است که بعد از این که بازی تمام شد و همه رفتند، هنوز پدر و مادرم با دوستانشان نشسته بودند و بحث می کردند. آن قدردیر شده بود که مجبور شدیم استادیوم را دور بزنیم تا از دری که هنوز باز بود خارج شویم. از قضا آن در درست زیر اتاق رختکن بود. داشتیم از کنار دیوار رد می شدیم که چشم مان به ویلی مایز افتاد. این ویلی مایز بود با لباس شخصی که در سه متری من ایستاده بود! با تمام شهامتی که در خودم سراغ داشتم به طرفش رفتم و این کلمات را به زور و با زحمت فراوان گفتم: آقای مایز میشه لطفا به من امضا بدین؟ بیست و چهار سالش بیشتر نبود ولی هر کاری کردم نتوانستم او را به اسم کوچکش صدا بزنم. گفت: حتما بچه جون حتما، مداد داری؟ مداد نداشتم. از پدرم خواستم مدادش را به من قرض بدهد، او هم نداشت، مادرم هم همینطور. معلوم شد هیچ کدام از بزرگ ترها مداد ندارند. مایز افسانه ای ساکت مقابلم ایستاده بود و داشت نگاه می کرد. وقتی ماجرا دستگیرش شد شانه هایش را بالا انداخت و گفت: خب بچه جون حالا که مداد نداری پس نمی تونی امضا بگیری. و بعد راه افتاد از استادیوم رفت توی شب. نمی خواستم گریه کنم ولی اشک ها خودشان سرازیر می شدند و من نمی توانستم جلوشان را بگیرم. زندگی خواسته بود امتحانم کند و من هم باخته بودم. بعد از آن شب همیشه همه جا با خودم مداد می بردم. برایم شده بود عادت. نقشه ی خاصی برایش نداشتم ولی می خواستم همیشه مجهز باشم. سال ها تجربه زندگی اگر هیچ فایده ای نداشته، این درس را به من داده که: اگر چیزی همیشه همراهتان باشد ممکن است یک روزی بنا کنید به استفاده از آن. خودم هم دوست دارم به بچه هایم همین را بگویم. این گونه بود که نویسنده شدم.
ماشین دکتر را وسط های تنگ پیدا کرده بودند . اول فکر کرده بودند باید به ماشینی ، چیزی ببندند و بیاورندش ده . برای همین با جیپ بهداری رفته بودند .اما تا راننده نشسته پشتش و چند تا هم هلش داده اند راه افتاده . راننده گفته : " از سرمای دیشب است وگرنه ماشین که چیزیش نیست . " حتی برف پاک کن هاش هم عیبی نداشته تا وقتی هم که دکتر نگفته بود :" اختر ، پس اختر کو ؟ " هیچکس به صرافت زن نیفتاده بود .
زن دکتر قد کوتاه بود و لاغر ، آنقدر لاغر و رنگ پریده که انگار همین حالا می افتد . دو تا اتاق داشتند تو ی همان بهداری . بهداری آن طرف قبرستان است . یعنی درست یک میدان دور از آبادی . زن نوزده سالش بیشتر نبود . گاه گداری دم در بهداری پیدایش می شد و یا پشت شیشه ها .
با تشکر از خانم نظام شهیدی
" ما را فرستادند توي اطاق و کليد را دادند دستمان. در را قفل کرديم. هم ديگر را نميشناختيم. جلوي دانشگاه اتفاقي کنار هم بوديم. اتفاقي با هم به اين طرف دويده بوديم. چند نفر هم به طرف کوچه هاي ديگر دويدند. خانه به خانه دنبالمان ميگشتند. زنگ اين جا را هم زدند... چند بار. بالاخره آمدند تو. يکي شان تا دم در اطاق هم آمد. دستگيره را تکان داد. از پشت در صدايشان را ميشنيديم. يکي شان گفت: "کليدِ اينجا؟" جواب داديد: "انباريِ صاحب خانه است. ما ده ساله که کليدش را نداريم"
فريبا منتظر ظهور/دانوش
هر جا كه بخواهم می روم و می آیم و هیچ كس هم نیست كه از من حساب كتاب بخواهد. در ثانی من به تن كدام زن بروم كه مكافات نداشته باشد. همه آن زن ها به غرفه خان می روند شاید من راهم را گم كنم و به تنشان بخزم ومرا به دنیا بیاورند . ولی من راه های این حوالی را خیلی خوب بلدم. به این سادگی ها به دام آنها نمی افتم.
منبع/پرپرونکا
بي قرار
- میدونم چی میخوای بگی. ناگهان بانگ برآید که خواجه رفت.
- بله.
- رفت که رفت. مگه این همه که رفتن، این روزگار بد مسب، ککش گزید؟ مگه آفتاب، سر وقت طلوع و غروب نکرد؟ مگه آدمهای دیگه، اونا رو فراموش نکردن؟
- خوب، من هم برای همین بهت میگم، خوش باش...
- دوست دارم. این جوری دوست دارم. نمیخوام مثل بقیهی آدما باشم.
- خوب.... ادامه بده. میخوای کمکت کنم؟
- آره.
- «در آن طرف خیابان مردی»...
- بله، «در آن طرف خیابان، مردی ایستاده. اتومبیلها، از کنارش میگذرند. با دست، اشاره میکند که او را سوار کنند. هیچ کس به او محل نمیگذارد. گویی او را نمیبینند. راستی، نکند که او وجود خارجی ندارد؟
نعمت نعمتي/خوزستان
به نظر من شما اصلا شاد نیستید. دارید به خودکشی فکر می کنید نه؟ اما اگر حالا از خیابان رد شوم و توی کتاب فروشی این حرفها را به شما بزنم ، فکر می کنید دیوانه ام. دلم می خواست به من اعتماد کنید. کاش مدرکی داشتم، کاش به حرف های من گوش می کردید. موهایتان خیلی قشنگ است. دست هایتان را هم دوست دارم. لطیف و ظریف اند. داشتم درباره ی خودم می گفتم. از برادرم حرف زدم که حادثه ی مرگش زندگی من را از این رو به آن رو کرد. دو سال بعد هم که خواهرم مرد ، حرف هایم را باور نکردند. بهشان گفتم که یک پرنده با سر شبیه سمور از پشت درخت اقاقیای حیاط پشتی بیرون آمد و خواهرم را گاز گرفت. اما کسی به حرفهام گوش نکرد. پدر و مادرم گفتند :«زنبورهای عسل او را نیش زده اند و بدنش حساسیت نشان داده. از آن به بعد ، طرز نگاه دیگران به من عوض شد.
ترجمه: رقیه امینی
ابر صورتی
آن صبح سرد سوم دي ۱۳۶۰، فقط دوست داشتم به تكه ابري كه در لحظهي طلوع صورتي شده بود نگاه كنم. ما پشت سر هم از شيب تپه اي بالا مي رفتيم و من به بالا نگاه مي كردم كه ناگهان رگبار گلوله از روي سينه ام گذشت. من به پشت روي زمين افتادم، شش هايم داغ و پر از خون شدند و بعد از سه دقيقه،در حالي كه هنوز به ابر نارنجي و صورتي نگاه مي كردم، مُردم. هيچ وقت كسي را كه از پشت صخرههاي بالاي تپه به من شليك كرده بود، نديدم. شايد سربازي بيست ساله بود، چون اگر كمي تجربه داشت، ميان سه استوار و دو ستوان كه در ستون ما بود، يك سرباز صفر را انتخاب نمي كرد.
علیرضا محمودی ایرانمهر
صداي تيک تاک ساعت ديواري مي آمد . کاشکي پيرمرد سرايدار مي بود تا از او ساعت را مي پرسيد . ولي خوب ، عيب ندارد ، اين را مي تواند از مغازه دار سر کوچه بپرسد .
وقتي پا گذاشت به داخل کوچه باز احساس برهنه بودن کرد .گويي چشمي مدام او را مي پاييد . مثل هر روزه که رسيد دم در مغازه ، با صداي بلند پرسيد : « ساعت چند است ؟ »
و کوشش کرد که ساعت اش را درون آستين پنهان بدارد . مغازه دار نگاهي مشکوک به او انداخت : « يک ساعت براي خودت بخر ... هر روز ساعت مي پرسي »
محمد آصف زاده
حسيب شريف-تخار افغانستان
راستی هشیار شده بودم ، وقتی بعد از چهار سال دو باره آمدیم در افغانستان. جنگ های ذات البینی شروع شده بود ، ما هم بیکار بودیم ، قسیم نول دراز که در سابق بادیگارد یک قوماندان بود حالا خودش قوماندان شده بود ، من با رسول دمبو و جبار رفتیم به قسیم پیوستیم ، کار ما جور بود ، هر روز از مردم به بهانه های مختلف پول می گرفتیم ، یک شب مشوره کردیم که راه گیری را بس کنیم ، یگان کار کلان تر کنیم .
كانون افغانستانيهاي فنلند
علی رحمانی/مشهد
مگسی روی بینی استوار می نشیند و هر چه او سر تکان می دهد بلند نمی شود . چسبیده است . استوار کبریتِ روشن را می اندازد و با دست مگس را می تاراند . کبریت می کشد سیگار را روشن می کند و به حیاط می رود . زیر بید می ایستد . صدای گنجشکی از توی شاخه ها می آید . سر بالا می کند پرنده را نمی بیند ، تنها تکان خوردن شاخه و بر گ ها را می بیند . نور سوزن سوزن پائین می ریزد .
"آهای جوون ... دیت داغت نبینه الهی درو واز کن . با آغی رئیس کار دارم . "
غلامی محکم می گوید : " نیسش . چه کارش داری ؟ "
استوار می چرخد و پشت تنه ی بید پنهان می شود .
علی صالحی/منبع/سایت دانوش
|
با اینکه اوایلش اکراه داشتیم، یا شاید از همدیگر خجالت میکشیدیم، بعد از مدتی عادت کردیم که شبها هر سه نفرمان روی همان تشک خوشخواب دو نفره بخوابیم. حواسمان هم بود که کسی از این ماجرا بویی نبرد. مخصوصاً من چند بار به بهرنگ سفارش کردم که مبادا درباره این موضوع با نامزدش، نسرین حرفی بزند. آخر بهرنگ همه جیک و پوک زندگی من و پرویز را برای نامزدش گفته بود و آن موقع هم تا تکان میخوردیم، گزارش دقیق کارهایمان به گوش نسرین میرسید. امیررضا جلالیان/منبع/سایت والس ادبی |
راگو/ منتشر شده مجله ی بین المللی نوشتا
به سركار اسماعيلي می گویم بخدا ما هميشه مي گیم حميدي. انگشت می گذارد روی کارت ماشین و می گوید اينجا نوشته پورحميدي. اشتباهم همين جا بود. بليط كه مي گرفتم بايد مي گفتم پورحميدي نه حمیدی تنها. نجما هم كه مي خواست عكس چاپ كند گفته ایم حميدي. گفتم حتي به خشكشويي هم می گيم حميدي سرکار.
زویا پیرزاد
انجمن داستان ايران با هدف تهيه نقشه داستاني ايران در سال يكهزار و سيصد وهشتاد و نه فعاليت خودش را آغاز كرد . اين انجمن به هيج نهاد دولتي يا غير دولتي وايستگي ندارد و به دنبال ارتقاء سطح داستاني و داستان نويسي كشور است . با تهيه نقشه داستاني كشور مي توان به آسيب شناسي اين ژانر در سطح كشور پرداخت و گستره ي فرهنگي اش را گسترش داد . با در دست داشتن اين نقشه نقاط كم رنگ و پر رنگ جغرافياي ادبي مشخص مي شوند و با توجه به پتانسيل هاي موجود مي توان به توزيع فرهنگي و كار اجرايي پرداخت. بنيان گذاران اين انجمن معتقدند كه داستان و داستان نويسي شعور آگاه يافته يك جامعه مدرن است كه مي تواند موجبات درك و مفاهمه و برقراري ارتباط را فراهم آورد و جامعه را از شعر محوري و زبان شعري نجات دهد . زباني كه موجبات استعاري و كنايي شدن زبان غالب جامعه را فراهم آورده است و اين همان اهميت ژانر داستان است . تهيه و ترسيم نقشه رمان ايران در دستور كار اين انجمن قرار دارد و در گام بعدي به اين مهم خواهد پرداخت . انجمن داستان ايران علاوه بر برقراري ارتباط بين نويسندگان و تعامل بين آن ها مي تواند پايگاهي باشد براي بيشتر اطلاع رساني جشنوراه هاي داستاني و ديگر اتفاق هاي ادبي كشور كه همگي دچار ضعف اطلاع رساني هستند . انتخاب داستان برتر هفته ، ماه يا سال ، نقد و نشست هاي فرهنگي مي توانند ديگر اهداف اين انجمن باشند كه فعلا در دست بررسي و طي كردن مراحل پژوهشي و تحقيقي است . آدرس انجمن داستان ايران dastaniran@yahoo.com
فنيا گفت: »ايوان پاروها را توى قايق گذاشت. قايق وسط دريا ايستاد. تو را روىپاهايش بلند كرد. ايوان براى تو آواز مىخواند و تو به ايوان گفتى حاضرى براى منچكار كنى؟ ايوان هم گفت همهكار عشق من.«
فنيا بلند شد. آژاكس را بلند كرد و گفت: »باز كن.«
آژاكس موهاى فنيا را باز كرد و فنيا موهايش را در دست آژاكس گذاشت. آژاكسگفت: »ببُر ايوان«
فنيا گفت: »موهايم خيس بود. ايوان مىخنديد. تو هم مىخنديدى. وسط قايقايستاده بودى. ايوان جلو آمد. روبروى من. گفت: »حاضرم فنيا؟« سرم را پايين انداختهبودم. موهاى مرا توى مشتش گرفت. چاقويش را بيرون آورد.«
آژاكس گفت: »شراب بخور فنيا«