چگونه نویسنده شدم/پل آستر/ترجمه مهبودی
هشت سالم بود. در آن زمان مهم ترین چیز زندگیم بیسبال بود. تیم محبوبم نیویورک جاینتس بود، و من همه اعمال این آدم ها را که کلاه مشکی و نارنجی به سر می گذاشتند با اشتیاق یک طرفدار معتقد دنبال می کردم.حتی حالا که به آن تیم فکر می کنم- تیمی که دیگر وجود ندارد و در زمینی بازی می کرد که دیگر وجود ندارد- تقریبا می توانم نام تمام بازیکنان آن را بگویم. آلوین دارک، وایتی لاکمن، دان مولر، جانی انتونی، مونت آیرون... . اما هیچ کدام بزرگ تر، کامل ترو پرستیدنی تر از ویلی مایز نبودند، همان بچه ی پر شر وشور سی هی. بهار آن سال برای اولین بار مرا به تماشای یک بازی مهم تیمم در لیگ بردند.
دوستان پدر و مادرم در استادیوم پولو گراند یک جایگاه اختصاصی داشتند، و یک شب آوریل دسته جمعی رفتیم تا بازی جاینتس را مقابل میل واکی بریوز تماشا کنیم. نمی دانم کدام تیم برد؟ هیج چیز از بازی یادم نیست، فقط یادم است که بعد از این که بازی تمام شد و همه رفتند، هنوز پدر و مادرم با دوستانشان نشسته بودند و بحث می کردند. آن قدردیر شده بود که مجبور شدیم استادیوم را دور بزنیم تا از دری که هنوز باز بود خارج شویم. از قضا آن در درست زیر اتاق رختکن بود. داشتیم از کنار دیوار رد می شدیم که چشم مان به ویلی مایز افتاد. این ویلی مایز بود با لباس شخصی که در سه متری من ایستاده بود! با تمام شهامتی که در خودم سراغ داشتم به طرفش رفتم و این کلمات را به زور و با زحمت فراوان گفتم: آقای مایز میشه لطفا به من امضا بدین؟ بیست و چهار سالش بیشتر نبود ولی هر کاری کردم نتوانستم او را به اسم کوچکش صدا بزنم. گفت: حتما بچه جون حتما، مداد داری؟ مداد نداشتم. از پدرم خواستم مدادش را به من قرض بدهد، او هم نداشت، مادرم هم همینطور. معلوم شد هیچ کدام از بزرگ ترها مداد ندارند. مایز افسانه ای ساکت مقابلم ایستاده بود و داشت نگاه می کرد. وقتی ماجرا دستگیرش شد شانه هایش را بالا انداخت و گفت: خب بچه جون حالا که مداد نداری پس نمی تونی امضا بگیری. و بعد راه افتاد از استادیوم رفت توی شب. نمی خواستم گریه کنم ولی اشک ها خودشان سرازیر می شدند و من نمی توانستم جلوشان را بگیرم. زندگی خواسته بود امتحانم کند و من هم باخته بودم. بعد از آن شب همیشه همه جا با خودم مداد می بردم. برایم شده بود عادت. نقشه ی خاصی برایش نداشتم ولی می خواستم همیشه مجهز باشم. سال ها تجربه زندگی اگر هیچ فایده ای نداشته، این درس را به من داده که: اگر چیزی همیشه همراهتان باشد ممکن است یک روزی بنا کنید به استفاده از آن. خودم هم دوست دارم به بچه هایم همین را بگویم. این گونه بود که نویسنده شدم.
انجمن داستان ايران با هدف تهيه نقشه داستاني ايران در سال يكهزار و سيصد و هشتاد و هفت فعاليت خودش را آغاز كرده است . اين انجمن به هيج نهاد دولتي يا غير دولتي وايستگي ندارد و به دنبال ارتقاء سطح داستان و داستان نويسي كشور است .. آدرس انجمن داستان ايران dastaniran@yahoo.com