راگو/محمدهادی پورابراهیم
راگو
حيوان را مثل بچه گرفته بود توي بغلش و داشت ميرفت. از كنارش كه رد ميشدم گفتم بَه! چه سنجاب قشنگي!
دست كشيد روي گردن زبان بسته و از روي شانه گفت «سنجاب! سنجاب كه نيس، راگو اِ
من تا آن روز راگو ندیده بودم آن روز هم راگو نبود دروغ ميگفت. احتمال هم نداشت از كسي چيزي شنيده باشد. من در مورد راگو به كسي چيزي نگفتهام فقط نجما آن هم توی خواب که حرف زده بودم. در مورد ایرج برای دیگران حرفهایی زده بودم گفته بودم که مثلا مدام پیش چشمهایم ظاهر میشود. من و ایرج - زاهدان - هم خدمت بوده ایم. بیست و پنج سال پیش. مدت هاست خواب که می بینم او هم هست. مامور سلولی هست که توی آن گیر افتاده ام. به نجما هم همین را گفته بودم ولی در مورد راگو نه! گفتم مطمئني ؟
حيوان را كه ميگذاشت روي زمين ساكت طوري كه خودم هم نشنوم گفتم مگه تو ايرجو دیدی!
گفت ايناها، سنجاب كه اينطوري راه نميره ایرج کیه! و سنجاب را طوری که انگار ظرف چینی توی دستش باشد گذاشت روی زمین. سنجاب شروع كرد به دويدن ولي توي قلاده گير بود.
آیا واقعا همین بود که پرسیده بود ایرج کیه؟ من هنوز فکر میکنم صدای خودم را شنیده ام. نگاه كردم گفتم شايد آشنايي چيزي باشد. بيشتر شبيه لامانچاييها بود يك نوار مو روي سرش جا مانده بود. بجز نوار مو كمربند پهن و جين زخمي هم داشت و ما نه در همسايهها نه اقوام، چنين كسي نداشتيم اگر هم داشته باشیم كسي از این موضوع اطلاعی ندارد. نجما همیشه گفته ولی دقیق نمیداند میگوید تو چرا اینطوری میشی! انگار بعضی وقتا بختک میفته روت! فهمیده ولی نه آن طور که باید بفهمد. ببیشتر به غذا خوردنم شک میکند ولی آن هم نه! چون بجز ماهی طوری رفتار کردهام که فکر میکند گیاهخوار هستم. من فقط به ماهی آن هم سرخ کرده اگر باشد اطمینان دارم وگرنه اگر آبگوشت باشد تا مطمئن نباشم دست نمیزنم حتی مطمئن هم که باشم باز با گوشتهای داخل ظرف هیچ کاری ندارم از کجا معلوم راگو نباشد! از کجا معلوم یکی از همین زبان بستهها را سر نبریده باشند و انداخته باشند داخل دیگ! مثل همین که قلاده بسته بود. چند قدم - البته نه به اندازهی قدمهای ما چون برای هر قدمی که ما میگوییم قدم حداقل ده بیست بار باید دست و پا میزد - چند قدم که برداشت حيوان را از شكم گرفت و آمد سمتم. همين كه آمد نزديك گفتم نه، نه، من آلرژي دارم و دستم را كه حالا خلاف سرم ميرفت جلو نشان دادم و راه افتادم سمت پيادهرو. سنجاب جيغ ميكشيد و ميخواست هرطور شده فرار كند. راگو هر چه هست گوشتش را آبگوشت میکنند برای همین زندانیها. اردوهای اجباری هم راگو به سربازها میدادند مثل آلمانهای جنگ دوم. من مطمئنم سنجاب بود ولی میگفت راگو اِ. شاید هم از یکجایی فهمیده بود قضیه کشیده میشود به زندان و من آن تو گیر میافتم. بیشتر به خاطر ماشینم که دزد برده یا تصادفی که با پراید شده و طرف مرده و چون دقیق خورده توی شیشه و شیشهی پراید هم به اندازهی هندوانه رفته داخل و تار عنکبوتی شده نگه می دارند که زدی و فرار کردی. بعد هم که بازداشت میشوم از روز سوم یعنی بعد از قرنطینه راگو میگذارند پشت در. بجز شبها که عدسی میدهند یا هویج های بخارپز. دقیق مثل ارودهای اجباری یا همین زندانهایی که کرهایها درست کرده بودند برای اسرا. تصادف به کنار چون بالاخره پول قرضی هم که شده می شود گلگیر را صاف کرد یا شیشه را عوض کرد به هرحال اینها یک جورهایی رفع و رجوع میشوند ولی سرقت نه. مثلا پراید را برده باشند. سهچهار روز يعني تا زماني كه سيگاري از این بر و آن بر پيدا کنم بیرون نمیروم و همينجا رو به پارك مینشینم و از پنجره بیرون را نگاه می کنم. روز دوم یا سوم یا یکی از این روزهایی که بیرون نرفته ام ماشین را برده اند. یا ماشین را گذاشته ام و با اتوبوس رفته ام مسافرت. بعد كه ميآیم پرايد نیست. شماره ی صدوده را ميگیرم و اعلام سرقت ميكنم. اپراتور بعد منشي شايد هم كارشناس ميگويد به پاسگاه محل مراجعه كنيد من هم راه میافتم سمت پاسگاه. به دژبان ميگويم براي سرقت آمدهام. دژبان معمولا كلاه سنگرياش را محكم ميكند بعضی وقتها هم نشسته بندهای پوتینش را از سوراخها میکشد بیرون یا وقتهای آزاد چسبیده به نردهها و با ایماء و اشاره مثل توی این پانتومیمها به کسی توی پیادهرو سفارش چیزی را میدهد.. زیر چشمی میگوید بيا اينجا ببينم! وقت هایی هم هست که خوش برخورد شده وبا چشم و سر می گوید بفرمایید داخل.
خب معلوم است تا برسم میگویم ببخشيد براي اعلام سرقت. کسی که برای سرقت نمیرود پاسگاه بعد هم رو در رو به دژبان بگوید برای سرقت آمدم! میگویم برای اعلام سرقت. هاچبكم دزد برده. دژبان با پا به نردهها اشاره ميكند. بعضی وقت ها هم با دست نشان می دهد. پنجرهها را معمولا بستهاند و همیشه سه مرد و يك زن یا چند مرد دیگر توي راهرو ايستادهاند و موضوعي را حل و فصل ميكنند. اینجا پاسگاهی است که خواب و خیالاتم برای سرگرم شدن انتخاب کرده اند. به یکی از همین چند نفر به آن يكي كه ميگوید من قانون را بهتر از شما ميشناسم میگویم ببخشيد من ماشينم دزد برده كجا بايد برم! همينطور كه ميرود بيرون با پشت دست چيزي مثل بشقاب ناپيدايي را شوت میكند توي هوا و میرود. بعضی اوقات هم یکی از همین ها می ایستد و مثل یک دلسوز راهنمایی ام می کند مثلا می گوید حتما بگو که قبلا تماس گرفته ای. از پشت شیشه میگویم جناب سروان من چند دقيقه پيش تماس گرفتم براي همين هاچبكي كه دزد برده. داد میزند زارع اين سرقتيرو ثبت كن. زارع همیشه کارمند پاسگاه است این بار هم مثل قبل میگوید پوشه و يه گيره و با چشمهایاش که ثابت میشوند آنقدر خیره میشود تا راه بیافتم. من دارم ميروم ولی او هنوز داد میزند يه كپي هم از اين بگير. زارع همیشه در حال کپی گرفتن های اضافی است. بعد كه میآیم میپرسد خودرو؟ گیره و پوشه را از داخل قوس میدهم داخل و بلند میگویم پرايد
- رنگ؟
- سفيد
- مدل؟
كارت ماشين را از قوس شيشه رد میكنم داخل. دوباره میگوید مدل؟ آدرس كه میرسد به انتهاي كارگر شمالي میپرسد ساعت! ساعت نهوچهلپنج دقیقه. معمولا همین حدود میرسم پاسگاه. یک بار به شوخی گفتم نهوچهلوپنج. برگشت پشتسرش و به ساعت گفت یعنی همین الان بردن! مگه میشه!
زن کنار دستی که هیچ وقت نمی توانم چهره اش را به خاطر بیاورم از زیر دستم سر کرده توی حلال شیشه و یکریز میگوید این برگههارو شما تحویل میگیرین سرکار بعد به من میگوید شماهم واسه استشهاد اومدین! معمولا همیشه زنی گرفتار گوشه ی یکی از خیالات من پرسه می زند.
به زارع می گویم نه، فکر کنم دیشب یا صبج زود. شاید هم پریشب برده باشن. به اين چيزها نه فكر میكنم نه دقیق معلوم است كي اتفاق میافتد. من میروم بوشهر وقتی برمیگردم ماشین نیست. به زارع میگویم دقيق معلوم نيست
– چه زماني از روز؟ مثلا شب صبح ظهر؟ كِي! شما کی متوجه شدید نیست؟
دارم فکر میکنم ولی زارع فکر میکند منگ شدهام میگوید مگه میشه کسی ندونه ماشینشو کِی بردن نکنه مسخرمون میکنی و زیر چشمی نگاه میکند ببیند مسخره میکنم یا نه.
مثلا می گویم دقيق نميدانم بعد که صورتش كه ميآید بالا احساس میکنم خودم را میبینم. میپرسم آقای زارع؟ مثل این که این چیزها به من مربوط نمیشود میگوید يعني نميدوني كِي سرقت شده! ماشین ماله کیه مگه! مال خودته؟ و از اينحرفها. اين هم معلوم نیست ميگويد برو بابا يا ميگويد اتاق روبرويي. می گویم ببخشيد جناب سروان كجا بايد برم؟ یک نفر که معلوم نمی شود چه کسی هست می گوید محمدي رفتي پايين لواش يادت نره. محمدي می گوید فعلا كه هستم. محمدي همیشه مثل نيمكرهي ماه پنهان است. زارع ميگوید اتاق كامپيوتر
نه به اين سرعت ولي پرونده ندادهام دستبند آمده. دستبند كه نه. میزنند روي اينتر و میگویند سركار محمدي ايشون بازداشت هستند.
– قاچاق ميكني حالا هم اومدي كه دزد برده
سي كيلو شيشه جاسازي كرده حالا هم دو قورتونيمش باقيه پدرسوخته. ادعاي خسارت هم ميكنه! همین جاها هر چه میگردم بلیطها نیستند. به نجما میگویم اين زيپ تا همين چند روز پيش درست بود. نجما اینجا همیشه ایستاده توی آشپزخانه و لابهلای صدای چرخ گوشت میگوید چي! داد میزنم خاموش كن خاموش. با داد ميگوید چي ميگي! میگویم خاموش كن خاموش. میگویم چندتا بليط اينجا بود نديدي؟
- بليطه چي!
- همين بليطا. بليط بوشهر
- من دس نزدم اگه باشن همون جان كجا گذاشتي خودت؟
و چرخ گوشت را دوباره روشن میکند و هرچه ميگویم اينجا توی همين ساك صورمهاي جواب نمي دهد. به سروان میگویم جناب سروان بخدا من رفته بودم مسافرت. بوشهر بودم. نجما از راهرو کنار آشپزخانه داد میزند دنبال چی میگردی؟
- چندتا بليط اينجا بود نديدي
- بليطه چي!
– همين بليط هايي كه اينجا بود
مثلا بلیط پیدا می شود اما بجای پورحمیدی تایپ شده حمیدی. به سركار اسماعيلي میگویم بخدا ما هميشه ميگیم حميدي. انگشت میگذارد روی کارت ماشین و میگوید اينجا نوشته پورحميدي. اشتباهم همينجا بوده. بليط كه ميگرفتم بايد ميگفتم پورحميدي نه حمیدی تنها. نجما هم كه عكس چاپ كرد گفنه بودیم حميدي. می گویم به خشكشويي هم میگيم حميدي سرکار. یکی از پشت سر ميگوید ديگه لازم نيست ببري خشكشويي همينجا که با دست شستي میفهمی دنیا دسته کیه بيا برو تو. این جا فكر كنم سركار محمدي باشد. سرکار محمدی هم همیشه هست مثل ایرج. اینجا از پشت نردهها به نجما میگویم صدبار ميگم به چيزاي من دست نزن اگه بليطای بوشهر پيدا ميشدن ميفهميدن كار ما نبوده.
حالا باید آنقدر با راگو سر کنم شاید بلیطها یکجایی پیدا شوند. قبل از انفرادي بايد بروم قرنطيته كه من معمولا نميروم من يكراست وسط سلول هستم. قرنطينه در داستان نيست تا چشم وا ميكنم ديوارها يكييكي كه نه كه با هم آمدهاند بالا و دورو برم را گرفتهاند. هر ديوارش از يك زنداني ميآيد يكي از عادلآباد يكي از آلكاتراس. يك در فلزي هم هست كه دقيق معلوم نيست از كدام زندان آمده اشتباه نكنم از گوانتاناما ميآيد. همين قدر ميدانم كه دريچهي كوچكش بعضي وقتها باز ميشود یا بعضي وقتها چند تا ميلهي گرد فلزي دارد كه اگر روی انگشت بايستي آن طرفش را میتوانی ببینی البته همين سلولهاي روبرويي و مقداري هم از راهرو آن هم نه تا آخر. صورتم راکه میچسبانم يك چيزهايي ميبينم. از همينجا ميفهمم همانجايي هستم كه قبلا بوده ام یا دلم می خواسته باشم. ايرج معمولا همیشه يك جايي همين اطراف پرسه ميزند. ماشينم دزد نبرده باشد نجما كه ميتواند مَلَق بخورد. ميرويم بيرون براي هواخوري. روز جمعه دمدماي غروب از تراش كوه ميرويم بالا. نجما ميگوید بايد اسپورت ميپوشيدم اين پامو اذيت ميكنه. میگویم اون پايينو ببين! شهر چي كوچيك شده. همين كه برمیگردد پاشنه از جا کنده میشود. تا دستهايش را از جيب كاپشنش بكشد بيرون گيربدهد به تيغهي سنگ رفته پايين. ده متر تا سنگ اول كه مثل چشمهايش سبز میشوند سر راهش، سيچهل متر هم بعد. می افتد بعد چادرش مثل كايتهاي بيسرنشن موج ميخورد و پهن ميشود روي خار- بوتهها. همسايهها ميگويند همين ديشب هم با هم دعوا داشتهاند همين بغل دستي آقاي رضامنش از نقل من ميگويد من گفتهام كارد به استخوانم رسيده و داد زدهام فهميدي نجما، كارد به استخوانم رسيده. من چيزي نگفتهام فقط گفتهام دست به اين چيزاي من نزن. نجما هم گفته من بلیط توی چیزای تو ندیدم. من ادامه دادهام که اگه ندیدی پس چطوری میگی من دست نزدم. نجما هم گفته فكر كن حالا اين بليط! ميخواي چه كار كني به چه دردت ميخوره. بعد آقای رضامنش – همسایه همیشه حاضر - به افسر تحقیقات گفته من گفتهام کارد به استخوانم رسیده. همسایه طبقهي سومي گفته ما كه خبر نداريم ولي اين يكي دو سالي كه ما آمديم سروصدايشان هميشه بالا بوده. گفته معمولا مَرده، فك كنم فاميلشون هميني هست كه ميگيد، حمیدي یا پورحمیدی درو محكم ميزد بهم و ميرفت بيرون ولي ما چيز خاصي نديديم. مادر نجما همیشه ميگويد بخدا سركار اسماعيلي اين مهرهي مار داره شما رو هم فريب ميده پدر خدابيامرزش ده بار گفت به اين كوتولهها زن ندين بخصوص كه گُرده هم داره ولي ما گفتيم اينا خرافن! نگو اون بدبخت يه چيزايي ميدونست آخرش هم به روز سياه نشوندمون و ميزند به گريه و قصاص قصاص.
در و ديوارها همينجاها آمدهاند دوروبرم. درها معمولا رنگشان فلزي است يا سبز كهنه كه پايينشان بيرنگ شده و فلز براقشان زده بيرون. جاي پاي زندانيهاي قبلي است حالا يا با پوتين زدهاند يا با پاي برهنه. دقيق معلوم نيست من خودم وقتهایی که كار واجب و ناچاري داشته باشم - مثلا قضاي حاجات- با پای برهنه میزنم. يكي از همين دمپاييهاي لنگه به لنگهام را در ميآورم و با نرماي پا طوري ميزنم جاي همين بيرنگيها كه صداي تمام سلولها ميرود بالا. همه با هم ميگويند نگهبان. نگهبان. حسین تراکتور با صداي دورگهاش ميگويد خفه، بعدي که فکر کنم گلدکوئستی هست ميگويد سر زديم به سندون صدا اومد به زندون. بعدي ميگويد چه مرگته امشب باز تو پیدات شد و همينطور تا آخر. ایرج صورتش را میچسباند به دریچه و میگوید اون بار گفتی دزد برده! زنتو چي مي گي! ایرج وقتی خدمت بودیم توي صبحگاه وقتي پيشفنگ ميدادند انگشتهايش حداقل دو دور ميپيچيد دور گلوي كلاش شايد هم بيشتر. ایرج با يكي دونفر ديگر معمولا نشستهاند انتهاي راهرو روبروي سلول رئيس بندها فکر کنم يكي از همين سربازهاي پادگان روبروي مادرم اينها باشند. توي همين اتفاقها شده كه مادرم را كشتهاند. طلاها را هم بردهاند. حالا يكراست آمدهاند سراغ من كه طي يكسري تحقيقات بعمل آمده شما چند سالي ميشود كه بدهكار هستيد. توضیح داده اند که همين اواخر هم با مادرتان مشكل داشتهايد همسايه ميگويند چند روز قبل رفتهايد آنجا داد و بيداد كردهايد كه دارم ميميرم و طلبكارها دست از سرم برنميدارند. سركار اسماعيلي ميگويد به مادرت گفتهاي دارو ندارم را بردهاند تو هم انگار نه انگار من پسرتم! برای این هم معمولا میروم بازداشتگاه بعد هم که زندان است و راگو و ايرج. ایرج مثل همیشه ميگويد تو كه باز اومدي! اين دفه چه دسته گلي به آب دادي؟ ماشینت دزد برده زنت پرت شده مادرت کشته شده حالا چی میگی !!
این بار ایستادهام پشت ويترين و آيفونهای تصویریها را برانداز ميكنم. کرهای دويستوپنجاه و آن يكي هفتادوپنج ولي چيني. به فروشنده ميگويم اگر ميشود يكي از همين گوشيهاي هونكونگي را بياوريد ببينم. فروشنده قبل از حرف زدن شماره گرفته شاید هم همین که از پشت ویترین دیده شروع کرده به زنگ زدن و حالا منتظر است که اپراتور وصل کند به سرکار محمدی. چهار انگشتش را گذاشته روي دهني تلفن و ميگويد ببخشيد اگه ممكنه چند لحظه صبر كنيد خدمت ميرسم. بيخبر از همهجا ایستادهام زير باد اسپيلت و به محل نصب گوشی فكر ميكنم. كنار در باشد بهتر است ولي نجما ميگويد باید بذاریم پشت ديوار آشپزخانه. فروشنده همينطور كه آيفونها را يكي يكي ميگذارد روي شيشه اول نيمنگاهي به من میکند بعد به پيادهرو. همین حين و بين زارع و سرکار اسماعیلی از راه ميرسند. حالا چي!؟ يكي همين دو روز پيش سرقت كرده يكي را هم كشته. اینجا سركار اسماعيلي همیشه توی دهانهی در ایستاده و دستهایش را ضربدری گذاشته بالای درگاه و بیهیچ مقدمهای رو به من ميگويد يه بار پریدی! و زل میزند توی چشمهای فروشنده و دوباره میگوید یه بار پریدی! چی؟
- ملخي!
بعد سرش را مثل ملخ که یک دفعه هول میجهد میآورد جلو و میگوید دوبار جستی! چی؟
من هم میگویم ملخي!
زارع دستش را میبرد بالا و همینطور که ملخ را توی هوا میگیرد با آرامش بعد از شکار به سرکار اسماعیلی میگوید بار سوم توی دستی!
این جا اسماعیلی مثل این که از قبل برنامه داشته اند با خوشحالی از فروشنده می پرسد چی!
بعد همه با هم می گویند ملخی. البته خوشحال و خندان
طرف از همين فروشگاه روبرويي السي دي برده. انتهاي پاساژ. فروشنده زنگ زده كه سركار محمدي فكر كنم خودش باشه آمده ببيند كلاهش را باد كجا انداخته! همينطوري. مثلا چون موهاي مجعد و قد كوتاهم شبيه بوده. ولي هنوز به طور قطع مشخص نشده قاتل هستم يا سارق. ایرج ميگويد كارت به جايي كشيده كه اسلحه ميكشي غوزي! تا میخواهم بگویم بخدا ايرج اون بيرون خرتوخره وضع خیلی بيريخته دريچه را بسته و رفته. آخرین بار ميخواستم بگويم بخدا من رفته بودم آيفون بخرم اما مثل همیشه دريچه را بست و رفت. تا امروز هیچ وقت نشده این جملهی خر تو خری را به ایرج بگویم. این بار هم همسايهها شهادت دادهاند. به سرکار اسماعیلی گفتهاند بعضی وقتها يك بويي از آپارتمانشان ميآمد ولي ما ميگفتيم خبري نيست نگو كه بوده ما خبر نداشتيم. قضيهي بو را همين رضامنش گفته. همسايهها هميشه براي من مثل تهديد به قتل خطرناك هستند اگر اشتیاه نکنم آن دفعه هم یکی از همین همسایهها قضیه را لو داده بود چون ما نه در همسايهها نه اقوام هیچ جا چنين كسي نداشتيم اگر هم داشته باشیم كسي از این موضوع اطلاعی ندارد. قضیهی سنجاب را میگویم. من داشتم ميرفتم سمت پارک. ابتدای شهدای ژاندارمری. سنجاب را آورده بود نزدیک و میگفت اينا فرق ميكنن واكسن دارن شناسنامه براش گرفتیم.
گفتم آلرژی دارم و رفتم توی پیاده رو وگرنه سنجاب را گذاشته بود توی بغلام. يكي دوبار گفتم ممنون و راه افتدم سمت پاستور. زندان و این قضایا همیشه بوده کم مانده بود راگو. گروه ایرج و سرکار محمدی و رضامنش تکمیل می شد. دو راگو براي يك گُردان. شايد هم سموري همستردامي چيزي بود. آخرين بار که برگشتم ديدم سنجاب را گذاشته روي زمين و سنجاب هم با زنجير كه دنبال خودش ميكشيد روي آسفالت پادرپا خيز ميكرد سمتي كه من ميدويدم. برخلاف طبيعت پرندهها كه بجز پرستو يا پرواز ميكنند يا ميخوانند او هم جيغ ميكشيد هم ميدويد. از انقلاب تا كارگر راه زيادي نيست. همين يكي دو کوچه را هم ميانبر كردم و از كوچهي پشتي راست رفتم جلو آپارتمان. نه صداي جيغ بود نه زنجير. كليد هنوز توي در بود من رفته بودم داخل. پلهها هم همينطور. پلهها را يكي دوتا کرده بودم و رفتم بودم بالا. بالا آمدن احساس كردم رضامنش چسبيده پشت چشمي. همين امروز فرداست كه بگويد من خودم ديدم. میگوید هول بود جناب سروان. چند لحظه همانجا پشت در ايستادم. سرم را چسبانده بودم پشت در و دستهايم را از پشت گذاشته بودم روي قفل. مطمئن كه شدم كفشها را كشيدم بيرون و همانجا نشستم. اسمش كم بود حالا خودش هم داشت ميآمد. قصدش اذيت كردن نبود. از كجا فهميده بود؟ از كنار پرده نگاه كردم خبري نبود. نه زنجير نه جيغي كه بريده بريده ميكشيد. آب نخورده رفته بودم روي تخت. خواب كه نه ولي دراز كشيدن تنها فكري بود كه به ذهنم میرسيد. انگشتهاي راست و انگشتهاي دست چپم را يكي در ميان كردم و مجموعشان را گذاشتم زير سرم. رنگِ مايل به اردهاي سقف بيشباهت به پوست سنجاب نبود ولي چطور ميشود يك راگوي بزرگ توي سقف درست كرد؟ البته سنجاب بود دروغ ميگفت. نشسته بود توي سقف. توي سقف كه نه، روي دوپا نشسته بود پشت پلكها. جيغ جيغ هنوز بود. از كنار پنجره سر كشيدم ولي نه آن پايين نه اين بالا هيچ خبري از سنجاب نبود. چشم باز ميكردم رفته بود روي مونيتور. پلك ميگذاشتم زنجيرش از همانجا آويز شده بود پايين. بريده بريده جيغ ميكشيد و جابجا ميشد. سرش چرخيده بود سمت پنجره. گفتم باز كنم از همين يك ذرهجا شايد خيز كند پايين. باز ميكردم شايد از همين يكذرهجا ميآمد بالا. سرم را گذاشتم لاي متكا و دو طرفش را كشيدم روي صورتم. در تاريكاي متكا احساس كردم صورتم چسبيده به شكم يك راگوي بزرگ. همان جا خواب ام برده بود.
توی خواب داشتم به نجما فكر ميكردم بعد يك نفر صدا زد بند سه. دیوار سلولها آمده بودند. در فلزی هم بود. دقیق شبيه همان دری که گفتم. صداي خودش بود. همان كه همیشه میگوید گارداش. قضیهی گارداش را یکی از اقوام نجما برایم تعریف کرده. همین گارداش از ته راهرو داد ميزد بند سه. میگفت بند سه داوار. داوار يعني ديوار. يعني سر توي زانو پشت به در. ظاهرا توی زندان وقتی صدا میکنند و نمیگویند کجا یعنی ميرويم تمشیات. جغرافیای اتاق تمشیات برای زندانی معلوم نیست ولی از حدود قدمها از روي يك حس بشري حدس ميزنی باید بروی داخل. وارد اتاق که شدیم دو قدم بر نداشته زندانبان يا پاركبان دقيق معلوم نبود هر كه بود ورزشكار بود گفت بشين. تا یادم نرفته بگویم که پارک بان هم همیشه هست اما مواقع ضروری. مواقعی که برای هواخوری می رویم بیرون. اینجا فكر نكنم پاركبان بود. از كنار چشمبند نگاه كردم ببینم کجا باید بنشینم. جایی پیدا نبود. وقتي ميگويند دیوار يعني ميخواهند چشمبند ببندند. زنداني نبايد ببيند چه كسي بسته. شانهام را فشار داد یعنی صندلی همین نزدیکی است. دست چپام داشت دنبال میز میگشت اما دستم راستم صندلي فلزی را پیدا کرده بود حالا میز را هم میدیدم. همين كه نشستم چشم بندم را برداشت. باز هم چيزي معلوم نبود. بازجو میگفت آن روز توي خيابان چهكار ميكردي؟
توي خواب وقتي كسي از روبرو با آدم حرف ميزند اول بايد مطمئن شویم كسي پشت سرم نباشد مثلا اگر برايمان دست تكان ميدهند اول برگرديم پشتسرمان را نگاه كنيم ببینیم کسی هست یا نه. بخصوص مرده ها. از كجا معلوم براي پشتسري دست تكان نميدهند. به نظر من شما هم برگرديد پشتسرتان را نگاه كنيد بعضي خوابها هيچ ربطي به ما ندارند. پلكها را ميماليدم شاید چیزی ببینم ولي پاندول نور نمیگذاشت. این بار داد زد.
- گفتم آن روز توی خیابان چه کار میکردی؟"
سر برگرداندم ببینم چه کسی داد میزند و آيا اصلا از من ميپرسد يا كسي غير از من هم آن جا خواب هست. رفته بود پشت سرم. قبل از این که دوباره داد بزند گفتم با من هستید؟ گفت نه ولی شما جواب بده. گفتم کدام روز؟ شمرده شمرده گفت سهِ شنبهِيِ گوذشتِه. اينجا هنوز با نجما ازدواج نكرده بودم. سال سوم دانشگاه. گفتم میرم پیش رفقام. کافه، دانشگاه، یه سر میزنم برمیگردم چطور مگه؟! گفت وسط جمعیت چکار میکردی؟ ميگفت روز سه شنبه باران نمیآمد چرا چتر با خودت حمل میکردی. گفتم ايبابا. مگر حمل چتر جرم است جناب سروان؟ سَر کرد توی گوشم گفت این چیزا به شماها ربطی نداره حالا مثل بچهی آدم بگو ببینم اینارو از کی تحویل گرفتی؟ با کی کار میکنی؟ میگفت فکر کردی ما نمیدونیم معنی این کارا یعنی چی! مادر نجما گوشهی اتاق داشت نیمرو درست میکرد ولی فکر کنم نه بازجو صدای مادر نجما را میشنید نه مادر نجما صدار بازجو را چون برای خودش داشت واسونک میخواند. گُل بیاره گُل بیاره از بالوی شیراز میاد بعد یک دفعه گفت ننه والا ازش بپرس ببین چیزی میزی نمیکشه یهوقت. چشاش زردی دارن. بازجو گفت اين چترو واسه چی توی هوا تکون میدادی! دو به شک بودم بگویم این زردیا ماله بیلیروبینه نه. بیلیروبینه خونم یه کم بالاست ولی هرچی فکر کردم گفتم اینجا چه کارش به بیلیروبین یا کلسترول! خودم یک ماه طول کشید تا توانستم بگویم بیلیروبین. اوایل بر وزن بیل میگفتم بیلوروبین بعد نجما همینطور که بیلش را میکشید بریده بریده میگفت بــــــــی لی رو همینجا مکث میکرد بعد یک ضرب میگفت بین! گفتم اگه راست میگی نونش را بکش! بی لی رو بی را میکشید ولی زبانش به نون که میرسید صاف میچسبید طاق دهانش.
آمدم بخندم ولي ديدم كسي که توي خواب نميخندد. برگشتم بگويم كدام چتر! دیدم غیبش زده. ميخواستم توی گوشش بگويم دوستم گفته بود بیا بوشهر هوا بارونیه بعد که رسیدم آن طرف خیابان برایش دست تکان دادم. یک دستم کیف بود با همان دستی که چتر گرفته بودم تکان دادم ولی نميگذاشت برگردم. سرم را مثل مونيتور چرخاند سمت مادر نجما گفت تو این زنو میشناسی؟ مادر خودم بود. مثل جادوگرها نشسته بود روی جارو داشت بالای اتاق میچرخید. قلیان میکشید. مثل مانوورهای نظامی میآمد پایین بعد یک دفعه اوج میگرفت بالا و یک جای اتاق ثابت میماند ولی ساکت فقط النگوهایش را تکان میداد. مادر نجما همانجا خوابش برده بود داشت خُرُو پُف میکرد. همین که گفتم بله یکی از پشت در دست گذاشت روی کِل بعد هم دخترخواهرهای نجما با لباسهای آبی قرمز یکی یکی آمدند داخل و شروع کردند به کل زدن. دخترخواهرهای نجما میرقصیدند ایرج هم باشتلاق میداد ولی مادر نجما همینطور خواب خواب بود. بازجو از همان بالا پوشه گذاشت روی میز گفت به جای نگاه کردن به این زنها به این عکس نگاه کن این عکس میگوید تو داري فریاد میزنی شعار میدادی میگفتی ..... حرفش را قطع کردم میخواستم بگویم شعار کدومه سروان ولی صوتی فروشه نذاشت. از زیر میز سر کرده بود بیرون میگفت خودشه جناب سروان خودشه بخدا! السیدیهارو هم خودش برده همین ریقوی غوزی. دوتا آیفون تصویری هم برده. خِرخِرهاش را چسبیدم گفتم بخدا اگه یهبار فقط یهبار دیگه بگی غوزی فکتو میارم پایین بعد که نگاه کردم دیدم مادر نجما را گرفتهام و کممانده خفهاش کنم. نفسش که تازه شد گفت نجما کم بود! حالا میخواد منو هم سربه نیست کنه نگفتم کارِ خودشه! نگفتم! گفتم جناب سروان خیابان شلوغ بود صدا به صدا نمیرسید داد زدم گفتم فردا صبح بیا پارك. سروان مثل سايبابا اصوات و افكار درونم را خوانده بود. نگفته بودم كدام چتر ولي عكس گذاشت روی میز گفت همين چتر. حالا بگو ببينم چرا چتر! گفتم چرا چتر؟ بعد هر دو رفتيم توي فكر. نجما بریده بریده میگفت بگو چ را چتر! گفتم چ را چتر. نجما داشت میخندید بعد هم آب را ریخت توی نیمرو و تندتند شروع کرد به هم زدن میگفت گوشت راگو اگه هم نخوره زودی سیا میشه. بازجو دوباره گفت بگو ببینم چرا چتر! گفتم چ را چ تر! مادر نجما گفت نگفتم باهوشه. صوتی فروشه گفت بگو ببینم چ را چتر؟ يكي او ميگفت يكي من. البته بریده بریده.
انجمن داستان ايران با هدف تهيه نقشه داستاني ايران در سال يكهزار و سيصد و هشتاد و هفت فعاليت خودش را آغاز كرده است . اين انجمن به هيج نهاد دولتي يا غير دولتي وايستگي ندارد و به دنبال ارتقاء سطح داستان و داستان نويسي كشور است .. آدرس انجمن داستان ايران dastaniran@yahoo.com