نعمت نعمتی کارشناس علوم تربیتی

 آغاز فعاليت/چاپ اولين داستان در مجله ی فردوسی 1349

آثار:مجموعه داستان " مثل باران ‘ مثل بودن " ۸۷/ مجموعه داستان" سال هزار و سیصد وهیچ" ۸۹ 

                                                                                                   بي قرار

خوابش نمی‏آمد. دلش می‏خواست بخوابد، اما نمی‏توانست. بچه‏ها خوابیده بودند و زنش هم از فرط خستگی، کنار تخت بچه‏ی هفت ماهه‏اش، خوابش برده بود. با خود فکر کرد، ‏چه کار کند.

- برم بخوابم.

ولی نه، می‏دانست که خبری از خواب نیست. حالا چه اشکالی دارد. برود بخوابد، ضرری که ندارد. اگر خوابش نبرد، آن وقت تصمیم می‏گیرد که چه کار کند.

- اما اگه خوابم نبرد چی؟

- چقدر، این دست و اون دست می‏کنی؟ حالا برو امتحان کن.

از جایش برخاست و به طرف اتاق رفت. زنش، هنوز کنار تخت بچه به صورت نشسته، خوابش برده بود.

- بهتره بیدارش کنم تا بیاد سر جاش، بخوابه.

- چه کارش داری؟ شاید این طوری، راحت‏تر باشه.

- اما اگه تا صبح همین جوری خوابید، ممکنه گردن درد بگیره.

- باز هم شروع کردی؟ قرار بود بری بخوابی. ‏چه کار به زنت داری؟

- راست میگی. برم بخوام بهتره.

رفت و روی تخت دراز کشید. تشک، سرد بود. رفت زیر پتو. تاریک بود. از تاریکی بدش می‏آمد. سرش را بیرون آورد.

- راستی در رو بستی؟

- نمی‏دونم. برم نگاه کنم؟

بلند شد و به طرف در رفت. در را بسته بود. فکر کرد بهتر است یک سیگار بکشد، بعد برود بخوابد. چقدر کیف داشت، اگر یک لیوان چای گرم قبل از سیگار می‏نوشید.

- حالا سیگارت رو بکش، بعد از چای هم، یکی دیگه.

- نه. اول برم ببینم چای هست، یا نه.

به طرف آشپزخانه رفت. قوری، هنوز گرم بود. یک لیوان چای ریخت و به اتاق نشیمن برگشت.

- بهتره سیگار و زیرسیگاری رو هم با خودت بیاری که مجبور نباشی، دوباره برگردی.

همین کار را کرد. در بازگشت از آشپزخانه، چشمش به لباس‏های شسته شده افتاد که در طشت بود. با خود فکر کرد، بهتر است برود و لباس‏ها را روی بند بریزد . صبح که زنش از خواب بیدار شد، خوشحال می‏شود.

- اما نه، هوای بیرون سرده. تو قرار بود چای بخوری، بعد هم سیگار روشن کنی و جلوی بخاری لم بدی.

- درسته.

نشست. چای را خورد و سیگارش را گیراند. صدای یکی از بچه‏هایش را شنید که در خواب، حرف می‏زد.

- چرا امروز کتکش زدم؟ کار خوبی نکردم.

- رفته بود توی خاک‏ها، بازی می‏کرد. مگه ندیدی توی دستش یه بطری شکسته بود که با اون، خاک زیر و رو می‏کرد؟ اگه دستش رو می‏برید، ‏چه کار می‏کردی؟ حقش بود که کتک بخوره.

- نه... نباید اونو می‏زدم. طفلی، اونهمه کتک خورد صداش هم در نیومد.اصلاً به چه حقی اونو تنبیه بدنی می‏کنی؟ خوبه یه نفر اونقدر تو رو کتک بزنه که شلوارتو خیس کنی و آبروت بره؟ خجالت نمی‏کشی؟ تو که باهاش بازی نمی‏کنی. پارک هم که نمی‏بریش. توی خونه هم که بازی می‏کنه، بهش میگی سر و صدا نکن، این جا، جای بازی کردن نیست. بیرون هم که میره، این جوری باهاش رفتار می‏کنی.

- سیگارت رو بکش، داره تموم می‏شه.خودت هم بچگی‏هات، کم کتک نخوردی.نمردی که. هم زن گرفتی، هم صاحب بچه شدی. او، هم بزرگ میشه، یادش میره که کتک خورده.

- ولی تو، یادت نرفته که چه جوری کتک می‏خوردی.

- حالا میشه این سیگار رو زهر مار وجودت نکنی.خبر مرگت، اومدی یه سیگار بکشی. خوب بکش دیگه و اینقدر، وراجی نکن.

- بله. بله.

پک عمیقی به سیگارش زد و آن را تمام کرد.

- خب، اینم از چای و سیگار، حالا ‏چه کار کنم؟

- فکر کن. فکر کن فردا ‏چه کار داری. واسه بعد از وقت اداریت، برنامه ریزی کن.

- فکر خوبیه. میرم تعمیرگاه و ماشین رو که مدتیه شتابش کم شده، درست می‏کنم.

- بهتر نیس سری به دوستت بزنی که حدود هشت ماهه ندیدیش؟

- اینم حرفیه، ولی بالاخره باید ماشین رو درست کنم یا نه؟

- کدوم واجب تره؟

- خواب واجب تره، ولی می‏دونم که خوابم نمی‏بره.

- یه بار دیگه امتحان کن.

- راستی، من توی تخت بودم. چطور شد که اومدم اینجا؟

- به هوای در.

- آره. به هوای در. خوب حالا که خیالت از بابت در راحت شد، برو بخواب.

رفت، روی تختخوابش دراز کشید. این بار از کشیدن پتو بر روی خود، منصرف شد. چشمانش را بست. به فردا فکر کرد. ماشینش را درست کند یا سری به دوستش بزند.

راستی، چرا به امروز فکر نکند؟ به امروز که برایش روز خوبی نبوده.

- نه بهتره به گذشته‏ی دور برگردی. به اون موقع که بچه بودی و لب شط خرمشهر، بامیه فروشی می‏کردی.

 یاد آن وقت‏ها که افتاد، خالی شدن زمین را در زیر پاهایش حس کرد. زمانی که می‏رفت پیش عمویش که نانوایی لواشی داشت.

- آخ که چه نونی می‏پخت ! می‏رفتم پیش عمو، به جگرکی کنار نانواییش سفارش جگر می‏داد. ده سیخ جگر با سه تا نون گرم می‏خوردم.

- یادته، وقتی بابا شد کارگر شرکت نفت آبادان و مجبور شدی از پیش عمو بری، چه حالی داشتی؟

- آره، دلم گرفت. به شط خرمشهر عادت کرده بودم. به «بلم» و «موتور آبی»‏هاش. به «مسجد جامع»، به بازار ماهی‏فروش‏ها، به سینما اتحاد.

- بعد که رفتی آبادان، با رضا آشنا شدی که مهربون بود و صمیمی.

- آره. شب‏های «احیا» با او می‏رفتی مسجد بهبهانی‏ها.

- خادم مسجد رو به یاد میاری؟

- آره. چه آدم مهربونی بود.به تو و رضا، اجازه می‏داد چای بدین به اونهایی که اومده بودن واسه روضه.

چای آن زمان را زیر زبانش، حس کرد.

- یادته صبح‏ها، دیگ رو بر می‏داشتی و می‏رفتی سراغ رحیم آشی که دیوار به دیوار سینما «نور» بود؟

- آره. «لین یک احمد آباد» عجب آش خوشمزه‏ای داشت!

- نگفتی، برای فردات چه برنامه‏ای داری؟

- اَه... تازه داشتم با دنیای کودکیم حال می‏کردم. چطور دلت اومد، منو از اون وقت‏ها دربیاری؟

- از توی حیاط یه صدایی میاد... برو ببین کیه. یه وقت دزد نباشه.

گوش‏هایش را تیز کرد.

- آره، یه صدایی میاد.

از اتاق، آمد بیرون. نگاهش به ساعت دیواری افتاد. دو ساعت از نیمه شب، گذشته بود.

- ای داد و بیداد ! صبح چطوری برم اداره؟

- برو ببین کی توی حیاطه. ممکنه همین یه ماشین قراضه‏ای هم که داری، ببرنش.

- راست میگی.

سلانه سلانه، آمد. از پشت پنجره، نگاهش را به حیاط دوخت. سرش به پنجره اصابت کرد. گربه‏‏ی چاقی که روی جا کولری لم داده بود، با شنیدن صدای شیشه‏ی پنجره، فرار کرد.

- گربه بود. خیالم راحت شد. راستی، من قرار بود برم بخوابم. چی شد که اومدم این جا؟

- صدای گربه، نذاشت بخوابی.

- آره. صدای گربه نذاشت بخوابم. فکر کردم دزده. حالا که خیالم راحت شد، دیگه برم بخوابم.

رفت و روی تخت، دراز کشید. نگاهش به زنش افتاد که شیشه‏ی شیرِ بچه در دستش بود و خُرناسه می‏کشید.

- بهتره چشامو ببندم و بخوابم.

چشمانش را بست. تاریکی. از پشت تاریکی، توی مغزش چیزی وول می‏خورد. عمه‏اش را به یاد آورد با اتاقی که در بالاخانه داشت. اتاقی گلی با پله‏های گلی و پشت بام کاهگلی که تابستان‏ها، با هم آن جا می‏خوابیدند. در موسم بچگی و آن وقت که مادرش پا به ماه بود و او پیش عمه‏اش، بود.

عمه‏اش، آن وقت‏ها حدود چهل سالی سن داشت، ولی تر و تازه بود با چهره‏ای خندان، علی‏رغم درد بزرگی که در دل داشت. او بچه‏دار، نشده بود. یعنی، بچه‏اش نمی‏شد و شوهرش رفته بود و زن دیگری اختیار کرده بود. شب‏هایی که شوهر عمه اش خانه‏ی آن یکی زنش بود، شوق عجیبی در دلش می‏دوید.

- آخ جون! امشب عمه، برام قصه میگه!

و عمه که از دوری شوهرش غصه‏دار بود، کوشش می‏کرد غم خود را پنهان کند و برای او قصه بگوید و این را گریزگاه خوبی می‏دانست. در نگاه زیبا و مهربان عمه، می‏شد رگه‏هایی از این اندوه را خواند. او که آن غم را نمی‏شناخت. فقط می‏فهمید عمه، آن عمه‏ی شب قبل نیست.

غلتی زد. یک لحظه، چشمانش را باز کرد. سقف را پایید. کوتاه‏تر از همیشه به نظر می‏رسید... بالش را از زیر سرش برداشت و آن را روی صورتش گذاشت. دوباره چشمانش را بست.

- عمه جون، بخور که قوت بگیری.

صدای عمه، در عمق جانش دوید. مزه‏ی نارگیل کوفته شده در‏هاون با شکر و هل را در دهانش، احساس کرد. یاد آن روزها، مثل هُرم آفتاب در دلش تابید. روزهایی که عمه، کوزه‏ها را از آب پر می‏کرد. دهانه‏ی آنها را با پارچه‏ی نازکی می‏بست و می‏گذاشت روی ایوان کاهگلی، زیر سایه‏ی دیوار تا خنک شود و وقتی کوزه را سر می‏کشید، چه لذتی می‏برد.

مزه‏ی پارچه‏ی دهانه‏ی کوزه را در دهانش حس کرد. شب‏هایی را به یاد آورد که شوهر عمه‏اش، برای او قصه می‏گفت. قصه‏های امیر ارسلان نامدار و لیلی و مجنون، از زبان شیرین او شنیدنی بود.

- عمه گلدسته ! قصه‏های تو، با قصه‏های عمو نجات فرق می‏کنه.

- خوب، باید هم فرق کنه.

- چرا؟

- اگه هر دومون یه جور قصه بگیم، تو خسته می‏شی.

- نه. عمو نجات همه‏ی قصه‏هاش از فرخ لقا، لیلی و فلک نازه. ولی تو، بیشتر از بچه‏ها، قصه میگی.

- آره، راست میگی. علتش اینه که عمو، عاشقه. عاشق یه جور عشق که من ازش سر در نمیارم ، ولی من بچه‏ها رو دوست دارم.

- پس چرا، یه بچه نمیاری؟

و عمه، آهی کشید. موهای روی پیشانی او را نوازش کرد وگفت:

- خب، هرچی خدا بخواد، همون میشه.

حس کرد، دارد خفه می‏شود. بالش را از روی صورتش برداشت. چشمانش را باز کرد. گلویش، خشک شده بود. رفت و با ولع، یک لیوان آب سر کشید.

- ببین...

-‏ها؟

- یه هفته‏س که بابا توی بیمارستان بستریه، ولی هنوز نرفتی بهش سر بزنی.

- آره توقعش میشه.

- اگه او بمیره!

- زبونت رو گاز بگیر.

دلش، هُری ریخت.

- خوب داشتیم چی می‏گفتیم؟

- چیزی نمی‏گفتیم. رفته بودیم توی عالم بچگی. با عمه بودیم که بچه‏اش نمی‏شد.

- آره.

صدای گریه‏ی بچه، او را از دنیای خودش بیرون آورد. نگاهش، روی تخت بچه ماند. زنش، بیدار شد. شیشه‏ی خالی را برداشت. دوید به طرف آشپزخانه. طولی نکشید که با شیشه‏ی آب قند، برگشت. آن را در دهان بچه گذاشت و بچه ساکت شد.

- تو هنوز بیداری؟

زنش بود که از او می‏پرسید.

- آره. خوابم نمیاد. تو که خوب می‏خوابی. خوش به حالت!

- چه خوابی! خوابی که به زور «دیازپام» باشه، هذیونه.

و بعد رفت کنار بچه‏اش، دراز کشید.

- خب... کجا بودیم؟

- بذار بخوابم. دیگه حرف نزن.

- باشه.

غلتی زد و روی دست چپش خوابید، طوری که پشتش به تختخواب بچه بود. چشمانش را بست. به یاد مطلبی افتاد که دیروز نوشته بود.

- می‏خوام حافظه‏ام رو، امتحان کنم.

- قرار بود بخوابی. تو، امشب چته؟

- همین یه بار. باشه؟ گفتم که می‏خوام حافظه‏م رو امتحان کنم.

- باشه.

- هر جا هم که اشتباه کردم، اصلاحش کن.

- باشه.

بعد، آرام آرام، مطلبی را که دیروز نوشته بود، در ذهنش مرور کرد.

«بیرون توفان است. از پشت پنجره‏ی بسته، گرد و خاک را می‏بینم. بیرون، گرفتگی است و ملالت. درون من هم بغض و درد است. رهگذران، در میان گرد وغبار، گم می‏شوند. درون من تنهایی است و دلتنگی.حس گمگشتگی است و غروب روزهای خوب».

- تو آخرش دیوونه میشی، بد بخت فلک زده.

- خوش عالمی‏ست عالم دیوونگی، دیوونه. عجب ! تا دیروز که معتقد بودی من، دیوونه‎ام. چی شده که میگی آخرش دیوونه میشی؟

-  لطف کن و حسم رو ازم نگیر. من رفته بودم توی حس، دیوونه.

- ادامه بده.

- «رهگذری را می‏بینم که با خود، حرف می‏زند. دلم برایش می‏سوزد، ولی متوجه می‏شوم که من هم دارم با خودم حرف می‏زنم. پس...»

- «پس با رهگذر، وجه مشترکی دارم».

- آره. «شاید هر دوی ما داریم هذیان می‏گوییم. شاید هم به مرز دیوانگی رسیده‎ایم.»

- تو، دیوونه هستی.

- «داریم به مرز دیوانگی می‏رسیم. دلم هوای باران کرده. فقط باران است که می‏تواند این هوای گرفته و غمبار را بشوید. توفانِ درون من نیز بارانی را منتظر است. غربت این شهر، کسلم کرده است».

- قبلا هم بهت گفته بودم. میری توی بیابون و تا دلت می‏خواد، داد می‏زنی، هوار می‏کشی. این جوری تخلیه‏ی روانی میشی. بیچاره، این طور که تو داری پیش میری...

- می‏دونم چی می‏خوای بگی. ناگهان بانگ برآید که خواجه رفت.

- بله.

- رفت که رفت. مگه این همه که رفتن، این روزگار بد مسب، ککش گزید؟ مگه آفتاب، سر وقت طلوع و غروب نکرد؟ مگه آدم‏های دیگه، اونا رو فراموش نکردن؟

- خوب، من هم برای همین بهت می‏گم، خوش باش...

- دوست دارم. این جوری دوست دارم. نمی‏خوام مثل بقیه‏ی آدما باشم.

- خوب.... ادامه بده. می‏خوای کمکت کنم؟

- آره.

- «در آن طرف خیابان مردی»...

- بله، «در آن طرف خیابان، مردی ایستاده. اتومبیل‏ها، از کنارش می‏گذرند. با دست، اشاره می‏کند که او را سوار کنند. هیچ کس به او محل نمی‏گذارد. گویی او را نمی‏بینند. راستی، نکند که او وجود خارجی ندارد؟

- چقدر بد شده‏ایم. راستی »...

- بله...

- چقدر بد شده‏ایم. چقدر بد شده‏ام. امروز چرا بچه‏م رو زدم؟ چرا؟

- دوباره شروع کردی؟ برو بخواب. صبح، باید بری اداره.

- باشه. دیگه می‏خوابم.

- گوش کن!

- ها؟

- صدای چی می‏شنفی؟

- بارون.

- آره، از جات بلند شو. پنجره رو باز کن تا صدای اونو، بهتر بشنفی.

- باشه.

از جایش بلند شد. پنجره‏ی اتاقش را باز کرد. باران می‏بارید. با آهنگی که دوست داشت. نرم و لطیف. سرش را نزدیک پنجره برد. یک نفس عمیق کشید. گویی می‏خواست تمام باران را ببلعد. لحظه‏ای ایستاد و بارش باران را تماشا کرد. قطرات باران، در زیر نور چراغ حیاط، جلوه‏ای خاص داشت.

- حالا برو بخواب.

- باشه.

رفت و روی تخت، دراز کشید.

- حالا تموم بدنت رو شل کن. بعد، فقط به صدای بارون گوش کن.

همین کار را کرد. طوری که در هیچ جای بدنش احساس انقباض نمی‏کرد. همه‏ی حواسش را متمرکز کرد روی موسیقی باران. آرام آرام، آن همه هیاهوی درون به کنار رفت و آهنگ خوش نم‏نم باران، مثل یک لالایی، او را به خواب عمیقی فرو برد.
                                                                                             پایان

جوايز:

جایزه ی ادبی صادق هدایت/ 81 / چاپ داستان " سمبو " در کتاب " یاد هدایت "

داستان " گوژپشت " برگزیده ی پنجمین جایزه ی ادبی/ اصفهان 86

داستان " دو کبوتر زیر باران " / لوح سپاس و تندیس جشنواره ی داستان نفت آبادان/ یادواره ی نجف دریا بندری در سال 1387

داستان " بی قرار " لوح تقدیر ویژه ی هیات داوران اولین جایزه ی ادبی " ایلام راوی"

داستان " سایه " در پاییز 1389 برگزیده ی جشنواره ی  ادبی بامداد.

داستان " هذیان " برگزیده ی جشنواره ی کشوری ادبی نیمدایره /89 تهران /تقدير نامه.