صبحانه در پارکینگ
صبحانه در پارکینگ
یعنی ترسیده بودم؟ از آن موقعی که میکاییل موقع گل کاری توی حیاط آن مجسمهی مومی را پیدا کرد اوضاع انگار به هم ریخت.
داد و هوار کشیده بود و مثل جن زدهها پریده بود بیرون. من و بیژن توی آتلیه داشتیم عکسها را روتوش میکردیم که صدایش را شنیدیم. علی زودتر از همه پریده بود بیرون و تورج از پنجره خانهاش آویزان شده بود تا ببیند چه شده.
علی میکاییل را با هزار زور و زحمت آورد آن هم موقعی که بیژن داشت پارچهی کثیفی را که دور چیزی شبیه یک مجسمه پیچیده بودند باز میکرد. میکاییل تا بیژن را دید خواست دوباره برگردد که علی بازویش را محکم گرفت و نگهش داشت. میکاییل دست روی دست میزد و با گریه و زاری فقط میخواست برگردد خانه. دیگر حوصلهام داشت سر میرفت که تقریبا سرش داد زدم:
- این مسخرهبازیها چیه میکاییل؟ بگو چی شده و خلاص.
پاهای میکاییل زیر تنهی نحیفش خم شد و تقریبا از هوش رفت. بیژن رفت توی زیرزمین که حالا آتلیه عکاسیش کرده بودیم و یک لیوان آب قند آورد و به خوردش داد. علی خنده خندهکنان مجسمه را دستش گرفته بود و نگاهش میکرد، مجسمه کوچک اندازهی یک کف دست بود به شکل عروسکهای قدیمی پارچهای که رویش را انگار قیر ریخته بودند. علی میگفت جنسش از موم است و معلوم بود بیشتر از آن نمیخواست به آن دقیق شود. بیژن پارچه سفیدی را که از دور مجسمه باز کرده بود زمین انداخت و کف دستش را با شلوارش پاک کرد و گفت:
- فکر کنم طلسم باشه.
میکاییل به هوش آمد و سر تکان داد و گفت:
- نباید بهش دست میزدید. نباید کفنش را باز میکردید.
تورج که حالا از پنجره آویزان شده بود گفت:
- کفن کدومه مرد مومن.
میکاییل با زاری و التماس نگاهم کرد و گفت:
- خانومجون تو رو به روح پدرتون این آپارتمان را بفروشین. این خونه طلسم شده.
خندیدم و کفن را به قول میکاییل از روی زمین برداشتم و گفتم:
- من تازه تونستم این خونه را به دست بیارم. حالا از دستش بدم. پس مستاجرهام چی؟
و به تورج و علی و بیژن نگاه کردم. هر سه سعی کردند بخندد اما نه، انگار پاک ترسیده بودند. گفتم:
- خرس های گنده از یه عروسکم میترسین؟
علی پارچه را از دستم گرفت. روی پارچه با خطهای درهم و برهم چیزی نوشته شده بود. رو به میکاییل گفت:
- خب حالا چاره چیه؟
میکاییل دست به پیشانی میزد و زیر لب چیزی میگفت. مجسمه را توی جیب شلوارم انداختم و گفتم:
- چاره اینه که میکاییل به کارش ادامه بده ما هم بریم سروقت کارهامون. این باغچه بیچاره انگار خمپاره خورده.
تورج خندید و پنجره را بست. علی و بیژن اما انگار هنوز راضی به رفتن نبودند. فکر کردم چه خوب شد یلدا نیست وگرنه دم به دم میکاییل میداد و دیگر از شرش نمیشد خلاص شد. خواستم بروم توی زیرزمین که میکاییل بدون آنکه ذرهای صدایش بلرزد گفت:
- خانوم نیلا. من دیگه اینجا نمیام. مزدم هم پس میدم. دیگه اینجا کار نمیکنم.
برگشتم و نگاهش کردم. چیزی توی چشمهایش بود که دقیق نمیفهمیدم چیست. سرم را تکان دادم و گفتم:
- باشه هرجور راحتی. خودم باغچه را رو به راه میکنم.
حالا ایستاده بودم پشت پنجره. علی و بیژن داشتند گلها را توی باغچه میکاشتند. جفتشان تازه از زنهایشان جدا شده بودند و حالا شده بودند مستاجر من. آن هم بعد از سالها دوندگی برای پس گرفتن خانهی پدری. من و بیژن زیرزمین خانه را کرده بودیم آتلیه عکاسی. با دو تا مبل قراضه و یک پنکه فکسنی که از یلدا و تورج به ما رسیده بود. آن هم فقط عکسهای مدلینگ از دخترها و پسرهایی که با عکس مجلات معروف مد میآمدند پیش ما و میخواستند عین مانکنهای مجله «ووگ» عکسشان را بگیریم. من و بیژن هم هر روز و هر شب به اموات مخترع فتوشاپ فاتحه میخواندیم و عکسهایشان را درست عین همان چیزی که خواسته بودند بدون آنکه کمترین لک و پیسهایشان یا چین و چروک شکمهایشان یا غب غب صورتشان پیدا باشد با دماغهای سربالای خوشگل و گاهی چشمهای کمی روشن تحویلشان میدادیم.
بیشتر دخترها با دوست پسرهایشان میآمدند. بعضی هم کرم عکس گرفتن داشتند و هروقت دوست پسر/دخترشان را عوض میکردند برای گرفتن عکس جدید میآمدند تا لابد آلبوم پز دادنهایشان کامل باشد. پسرها گروهی میآمدند تا شبیه Back street boys عکس بگیرند و گاهی دخترها سفارش عکسهای برهنه میدادند. با آن شکمهای آویزان و پیرسینگهایی که لابه لای چربی شکمها گم شده بود میخواستند عین جنیفرلوپز یا آنجلینا جولی باشند.
رختها را آورده بودم تا پهنشان کنم روی بند رخت اما دست و دلم به کار کردن نمیرفت. میکاییل چند بار زنگ زده بود تا به قول خودش باطلالسحر برایم بیاورد. یلدا کیسهی اسفند پشت در همهی خانهها آویزان کرده بود و علی و بیژن دیگر نمیخواستند دربارهی آن مجسمهی مومی حرفی بزنند. مجسمه کوچک با حفرههای بازی که جای چشمها و دهان داشت حالا ایستاده بود روی طاقچه بالای شومینه و دستهایش را باز کرده بود به طرف من. بیشتر روزها که از کنارش رد میشدم نگاهش میکردم این اولین باری نبود که با همچین چیزی روبه رو میشدم اولین روزی که بالاخره توانستم سند خانه را به اسم خودم بزنم و وارد این خانه شدم درست توی پاگرد طبقهی اول ورقهی فلزی نازکی را دیدم که دور تا دورش را نخ پیچ کرده بودند، قبل از آنکه دستش بزنم میکاییل رسیده بود و انداخته بودش توی جوی آب بعد از آن هفت بار آنجا را شسته بود و نعل اسب جلوی در خانه کوبیده بود.
یک سال پیش به مناسبت اینکه همگی در یک خانه دور هم بودیم توی پارکینگ خانه یک صبحانه پارتی خوش خوشکی راه انداخته بودیم و همهی دوستان قدیمی و جدید و مشترکمان را دعوت کرده بودیم به صبحانه. دو تا میز چوبی گرد پایه شکسته از انباری خانه بیژن آورده بودیم و سفرههای گلدوزی شدهی جهیزیه یلدا را انداخته بودیم رویش.
علی حالا بعد از یکی دوسالی رکود و افسردگی بعد از طلاق داشت دوباره جان میگرفت. نقدهای تند و تیزش در روزنامه چاپ میشد و رمانش در نمایشگاه درآمده بود و برای خودش اسم و رسمی به هم زده بود. برای همین برایمان املت معروفش را که با خست برایمان درست میکرد، آماده کرده بود. یلدا نان سنگک و بربری و پنیر تبریز را توی سبد حصیر و بشقابهای گل مرغی گذاشته بود روی میز و بیژن که قبلا استاد آشپزی بود و هنوز هم به مجلات آشپزی مشاوره میداد سوپ موز و بادام و پای سیبزمینی و قارچ درست کرده بود با یک دیس بیکن خوک. من ظاهرا از همه تنبلتر و بی استعدادتر در آشپزی بودم. یک کیلو کراسون و سوسیس آلمانی خریده بودم با قهوهی استارباکس گذاشته بودم کنار بیکن بیژن.
تورج را به زور توانستیم راضی کنیم تا در مهمانی ما شرکت کند. کمتر علاقه داشت تا از کار و درسش بزند و وقتش را اینطور به قول خودش تلف کند نه مهمانی دعوت کرده بود و نه منوی تازهایی به سفرهی هفت رنگ ما اضافه کرده بود.
یلدا اما پیش دستی کرده بود و بعد از دو هفته توی شش و بش ماندن دکتر روانشناسش را همراه با همسرش دعوت کرده بود. دور و بر علی پر بود از دخترهای نورس که از دیدن یک نویسنده به ذوق آمده بودند . من از دوستان قدیمیام خبر جدیدی نداشتم و بیژن کلا بعداز طلاقش با هیچ بنی بشری ارتباط برقرار نکرده بود.
صبحانه پارتی ساعت نه صبح جمعه شروع شده بود و مهمانها خوشحال از اینکه به یک مهمانی نامتعارف آمدند و بعضی غرغر کنان از اینکه میخواستند تنها روز تعطیلشان را بخوابند دور میزها جمع شده بودند و میگفتند و میخندیدند.
بعد از آنکه یک بار دور میزها چرخیدم و با غر و لند یلدا و تورج بیکن خوک را قورت دادم، برای خودم قهوه ریختم و رفتم توی حیاط، آسمان باز ابری شده بود و میخواست ببارد، داشتم قهوهام را مزه مزه میکردم که دیدم یلدا که امروز توی آن لباس مغزپستهاش با یقهی انگلیسی و کفشهای پاشنه بلند زیبا شده بود آمد کنار دستم ایستاد، نگاهی به دور و برش انداخت و گفت:
- دیدی زنشو؟
عطر قهوه را همراه با بخارش داخل ریههایم کشیدم و اولین قطره باران را نوک بینیام حس کردم:
- خب آره.
یلدا رفت زیر طاقی ایوان و گفت:
- چه ایکبیری هم هست.
کمی فکرکردم، تورج بعد از یک ساعتی که با دکتر و زنش گپ زده بود زیر گوش من گفته بود:
- چه زن معاشرتی داره این دکترِ یلدا، چه خوش خنده است.
رو به یلدا گفتم:
نه خیلی.
گفت:
- وای نیلا عجب حرفی میزنیها! خیلی نچسبه. بیچاره دکتر.
و پقی زد زیر خنده و گفت:
- خدا بده شانس ببین چه شوهری گیرش اومده.
خندیدم و ایستادم زیر طاق، باران ضرب گرفته بود روی درخت قدیمی خرمالو که سرخی میوه هایش امروز بیشتر از همیشه توی چشم میزد. گفتم:
- خداییش بگو هردفعه این دُکی چی میریزه توی داروهات که تو رو اینطور شیفته کرده.
یلدا یقهاش را صاف کرد و دستی میان موهای بلند و مشکیاش کشید، رژلب صورتی زده بود و ابروهایش را باریکتر کرده بود. گفت:
- دکتر حق استادی داره به گردن من، یادت نیست به چه روزی افتاده بودم. من مدیونشم.
حالا یلدا ایستاده بود میان باغچه و داشت حوض کوچکمان را رنگ میکرد. بعد از آنکه با دکتر آشنا شده بود درس و دانشگاه را ول کرده بود و چسبیده بود به بحثهای روانشناسی. نه انگار که اینهمه زحمت کشیده بود تا زبان انگلیسی بخواند. حالا تمام فکر و ذکرش شده بود تحلیل رفتار من و تورج و تا ما حرفی می زدیم و خواسته ایی داشتیم و خدایی نکرده غم و غصهایی، ما را حواله میداد به «بالغ» و «کودک» و « عاقل»مان و سعی میکرد ریشهی تمام داشتهها و نداشتههایمان را از توی جزوهها و کتابهایی که خوانده بود تحلیل کند. دیگر برایش فرقی نمیکرد که تورج غذا دارد یا ندارد، تنها هست یا نیست، اصلا هست یا نه، تمام ساعت روزهای هفتهاش پر شده بود از کلاسهای گروه درمانی و تحلیل رفتار و کودک درون و ...
پیش خودم که فکر میکردم میدیدم شاید حق داشت که اینقدر مدیون دکترش باشد، یلدایی که تا همین پارسال حوصلهی بیرون رفتن از خانه را نداشت و هشت کیلو چاق شده بود انگار که معجزهایی در زندگیش رخ داده باشد برای زندگیشاش هدف پیدا کرده بود و روزهایش را دیگر در انتظار تورج پشت پنجره نمیگذراند ودیگر فکر نمیکرد شاید کسی پاپوشی برای او و تورج درست کرده باشد تا میانشان سردی بیفتد و دیگر میلی به هم نداشته باشند. دکتر جای همهی اینها را برایش پر کرده بود. حالا یلدا، با خنده به من میگفت:
- به نظر تو رابطهی extra چه اشکالی داره؟
من میخندیدم و سرتکان میدادم. یلدا میگفت:
- فانتزی ذهن عزیزم. فانتزی ذهن.
یلدا برگشت و برایم دست تکان داد. پنجره را باز کردم و سرم را بیرون بردم. هوای تازه حالم را جا آورد، رختها را یک یکی از توی سبد برداشتم و توی هوا تکانشان دادم و پهنشان کردم روی بند.
علی تقهایی به در زد و آمد تو، سلامی زیر لبی کرد و نشست گوشهی هال، سیگاری روشن کرد انگشت سبابهاش را طبق عادت زیر چانهاش گذاشت و به دور دست خیره شد. راستش دیگر عادت کرده بودم به این سرزده آمدنها و سکوت کردنها و رفتنشهایش. برای همین چیزی نگفتم. فردای مهمانی که توی پارکینگ داشتم ظرفها و آت آشغالها را جا به جا میکردم همینطور بیصدا آمده بود توی پارکینگ ایستاده بود. من که داشتم رومیزیها را تا میکردم بیآنکه بپرسم مگر الان نباید توی تحریریه روزنامه باشد پرسیدم:
- چته! غمبرک زدی؟
سرش را بالا آورد و با لحن خونسرد و صدای آرامش گفت:
- روزنامه را بستن.
رومیزی تا شده را گذاشتم روی میز. پرسیدم:
- کی؟ یعنی چی؟
آمد جلو تا کمکم کند میز را جا به جا کنم:
- بستن دیگه، بستن.
روزنامه برای علی حکم زندگی را داشت،انگیزهایی که انگار به ما، به من و بیژن و حتی یلدا هم سرایت کرده بود. شیشهی عمرش شده بود انگار این روزنامه. حالا اما، شیشه را شکسته بودند.
علی میز را توی انباری بیژن گذاشت و خاک دستش را با پشت شلوارش پاک کرد. گفتم:
- فدای سرت، این جا نشد یک جای دیگه.
علی سرتکان داد و با من راه آمد تا کنار ظرفها:
- مردهشور که بیکار میشه کفن میدوزه.
خندیدم و گفتم:
- ای بابا اینهم چند روز دیگه به قول خودشون رفع توقیف میشه.
گفت:
- اما دیگه راه نمیافته.
کیسهی زباله را از دستم گرفت و ظرفهای یکبار مصرف را یکی یکی انداخت توی کیسه و بیآنکه نگاهم کند گفت:
- تو که غصه نداری، پول ،خونه، ماشین، کار، همه چیز داری. من چی؟ تو بگو من چی دارم؟ حتی پاسپورت هم ندارم که بزنم به چاک.تو هم اگه رفیقم نبودی و خونه را بهم نمیدادی الان کارتن خواب بودم لابد.
کیسه را از دستش کشیدم:
- باز شروع شد. به یه بن بست خوردی و همه چیز بهم ریخت دیگه، باید جلوش...
نگذاشت حرفم را تمام کنم. گفت:
- مثبت اندیشیهای بیهوده ی یلدا به تو هم سرایت کرده؟ بس کن بابا، واقعیت همینه. میبینی؟ بیکاری و ترس. حالا من که هیچی. اونهایی که از این راه یه خونواده را نون میدادن چی؟
چیزی نگفتم. علی سبد ظرفها و لیوانها را برداشت و پرسید:
- مال یلداست؟
سرتکان دادم. توی نگاهش چیزی بود که نگرانم میکرد. چیزی که مدتها سعی کرده بود از آن بگریزد. چیزی که تمام کارهای آدم را به نظرش پوچ میکرد. انگار هرکاری میخواستی بکنی علی اول و آخرش میگفت: خب که چی؟
جملهای که این چند ماه از او نشنیده بودم. جملهایی که انگار فقط سراغ یک آدم افسرده میآید.
سبد را برداشتم و گذاشتمش روی پیشخوان آشپزخانه. نگاهش نکردم پرسیدم:
- چایی میخوری؟
چیزی نگفت. به خنده گفتم:
- چه مرگته؟
علی حالا توی این مدت وزن کم کرده بود و دیگر ریشهایش را نمی زد. توی یکی دوتا هفته نامه مقاله مینوشت و بیژن توانسته بود توی دفتر مجلهی تازه تاسیس آشپزی یکی از دوستانش کاری برایش دست و پا کند آنهم به زور و اجبار من و رودربایستی بیژن رفته بود و نشسته بود پشت میز.صمم بکم.
گفت:
- مجوز کتابم لغو شد.
نگاهی به سرتا پایش انداختم و گفتم:
- وا؟ چرا؟
علی خندید:
- چه سوال خوبی.
لیوان چای را گذاشتم جلویش روی میز:
- عجب گیری کردیها.
موهای طلاییش زیر نور خورشید میدرخشید:
- شوخی نیست. این زندگی منه که داره به فاک میره.
بغض کرد. ایستادم کنارش دستم را گذاشتم روی شانهاش . شانهاش را بالا انداخت و با پوزخند گفت:
- حالا باید توی یه مجله آشپزی کار کنم. می بینی نیلا.
دیده بودم. روزها و شب هایی که علی توی حیاط سیگار با سیگار روشن می کرد و کتاب بدست توی ایوان مینشست بی آنکه بعد از ساعتها حتی کتاب را ورق بزند. دیده بودم که کمتر از خانه بیرون میرود و آن خندهی نمکی و دلنشین خاموش شده بود. دیده بودم که دیگر صدای سازش از پنجره اتاق بیرون نمیآید و دیده بودم که دیگر نه حوصله داشت سربه سر تورج بگذارد و نه دوست داشت جمعهها املت درست کند.
علی سرش را برگرداند تا اشکهایش رانبینم، گفت:
- حالا توی این مجله کوفتی که سردبیرش یک خط سواد نداره و قبل از این کله پزی داشته باید سرخم کنم.
خندهامان گرفت. نمی دانستم چه بگویم. سیگارش را توی زیر سیگاری خاموش کرد و گفت:
- این مجسمه کوفتی را چرا نگه داشتی آخه!
شانه بالا انداختم.علی بیآنکه چایش را بخورد از در بیرون رفت. به مجسمه نگاه کردم. احساس خستگی میکردم از همان خستگیها که نمیدانی از چیست و چطور یکهو سراغت میآید.
به بیژن زنگ زدم، کار داشت و حوالهام داد به بعداز ظهر. به یک کنگره بینالمللی آشپزی در ایتالیا دعوت شده بود و دست از پا نمیشناخت. میخواست بررسی کند آیا میتواند بماند یا نه، آیا میتواند یک رستوران نقلی کوچک در یکی از شهرهای ایتالیا باز کند و آرزوی یک عمر بیصاحب ماندهاش را برآورده کند؟
پیش خودم فکر کردم یک دوست به دوستهای دو صفری اضافه میشود و چیزی درون من کم میشود. بیژن هرچه که نبود همصحبت خوبی بود و هوای آدم را همیشه داشت .
مانتوام را پوشیدم و از پلهها پایین رفتم. یلدا حوض را رنگ کرده بود و حدس میزدم حالا رفته است پیش دکترش. علی هم عین خواب زدهها از در زده بود بیرون.
راه افتادم توی کوچه، کوچه را دور زدم تا انتها و رفتم توی پارک کوچک انتهای خیابان. قدم میزدم و با خودم فکر میکردم کاش حداقل یلدا توی کنکورش قبول میشد تا این فکر کوفتی نحس بودن ساختمان دست از سرم بردارد. همان روزها که برای انحصار وراثت با برادر ناتنیام گیس و گیس کشی داشتیم زن بابایم نفرین کرده بود که نمیگذارد آب خوش از گلوی من و دوستهای شل و پلم در آن آپارتمان پایین برود.
حالا هرروز که میگذشت من انگار بیشتر به آن حرف به آن نگاه دریده سبزش و به آن چیزی که دستش بود و جلوی پایم انداخت و من ناغافل از رویش رد شدم فکر میکنم.
هرچقدر سعی کردم آن فکر را و آن «چیز» را فراموش کنم نتوانستم. سحر بود یا جادو؟ چسبیده بود به کف کفش و مانده بود بیخ ریشم؟ کفشهایم راستی کجا بود؟
توی انباری؟ یعنی من احمق هنوز آن کفشها را نگه داشته بودم؟ بلند شدم، قلبم تند و تند میزد و احساس میکردم دارم جلوتر از خودم میدوم. دویدم تا حیاط خانه. نگاهی انداختم به پنجرهها، خانهی بیژن با پردههای اُخرایی،علی بی پرده، یلدا با دو رویه یکی آستر سفید و آن یکی که از این جا معلوم نبود تور سفید. دستم میلرزید و نمیتوانستم کلید را در قفل در انباری بچرخانم. لحظهایی ایستادم و نفس عمیق کشیدم. نفسم را حبس کردم اما باز صدای نفس نفس میشنیدم.
صدا را دنبال کردم. بغیر از من فقط بیژن کلید زیرزمین را داشت. گوش چسباندم. حس کردم چیزی روی ستون فقراتم وول میخورد و داغ و داغتر میشود. شمارهی بیژن را گرفتم. صدای زنگ موبایلش از توی آتلیه میآمد. بغض کردم. لعنت به من که شماره یلدا اولین شمارهایی بود که به ذهنم رسید تا بگیرم هرچند میدانستم با دکتر قرار دارد امروز. صدایی نیامد. اشکهایم داشت سرازیر میشد که صدای خندهی بلند تورج آمد. جرات نکردم در را باز کنم. پس پسکی رفتم و تکیه دادم به دیوار. حس میکردم هوا کم آوردم. نفسم بالا نمیآمد. کیفم را دو دستی چسبیدم و رفتم توی حیاط نشستم زیر درخت خرمالو. تا کی میخواستند آنجا بمانند؟ اگر کفشم را پیدا نمیکردم طولی نمیکشید تا گه سرتا سرآپارتمان را بگیرد و معلوم نیست آن موقع چه چیزی در انتظار من است. پلهها را سلانه سلانه بالا رفتم که یلدا زنگ زد:
- کار داشتی نیلا؟
الکی گفتم:
- میخواستم ببینم رسیدی یا نه.
یلدا گفت:
- آره بابا پیش دکترم.
خندید و آروم گفت:
- چه رسیدنی...
کلید را در قفل در ورودی خانه چرخاندم گفتم:
- خب حالا پشت تلفن توضیح نده.
خندید. ریز و کم صدا مثل همیشه:
- تورج اگه زود اومد خبرم کن. غروب نشده برمیگردم.
سرتکان دادم و خداحافظی کردم. مجسمه را برداشتم و نشستم روی مبل و فکر کردم بهتر است خانه را بفروشم یا اینکه کفشها و این مجسمه را دور بیندازم؟ نمیدانستم.
انجمن داستان ايران با هدف تهيه نقشه داستاني ايران در سال يكهزار و سيصد و هشتاد و هفت فعاليت خودش را آغاز كرده است . اين انجمن به هيج نهاد دولتي يا غير دولتي وايستگي ندارد و به دنبال ارتقاء سطح داستان و داستان نويسي كشور است .. آدرس انجمن داستان ايران dastaniran@yahoo.com