ایروبیک

                                                                                                فاطیما فاطری

 افتاده‌ام به بشوروبساب نه از وسواس. هرازگاه ویرم می‌گیرد اثاث اتاق‌ها و کابینت‌های آشپزخانه را بیرون بریزم. یک‌جور منیت. می‌گویم منیت چون آزار و اذیتی که به البرز می‌دهم مانع نمی‌شود که نیفتم به جان زندگی. البرز این‌طور وقت‌ها مسافرت را بهانه می‌کند. اوایل به نظر تصادف می‌آمد اما هر زنی می‌توانست بفهمد هر چیز می‌تواند باشد جز تصادف. این‌بار به عمد خواسته‌ام بفرستمش سفر. قابلمه‌های تفلون را وسط آشپزخانه چیده‌ام. کشوها را خالی کرده‌ام. تنک‌های ناصری را از روی اُپن برداشته‌ام. میز آشپزخانه را کشانده‌ام توی اتاق نشیمن. برای این‌که بداند چه‌قدر تمیزکاری‌ام جدی‌ست. دنبال جایی برای ظروف «آرکرُک» می‌گردم که در ورودی باز می‏شود. البرز وا خورده نگاهم می‌کند.

ـ سلام، خسته نباشی؟

این‌طور مواقع انتظار سلام گرم و گیرایی از او ندارم. نگاهش روی اجاق‌گاز می‌ماند. به عقربه‌های ساعت خیره می‌شوم. از ظهر گذشته و من غذایی درست نکرده‌ام. کیفش را طرف جا رختی پرت می‌کند.

ـ چی شده باز؟

 کم‌تر از دو هفته است که آشپزخانه را نظافت کرده‌ام، حالا حتما دلیل می‌خواهد. 

ـ توی کابینت یه موش مرده بود به چه گندگی!

راستش سوسک بود. دلیلش نه سوسک بود و نه موش. مهمان کردن بچه‌های سالن بود که قرار گذاشته‌بودیم هرماه دوره بیندازیم تا به قول شهلا خوش باشیم. سوئیج ماشینش را انداخت روی میز.

ـ موش یا گربه یا سگ، خوش ندارم عادتت بشه!

می‌رود توی اتاق. کوبیده‌شدن در آن‌قدر محکم هست تا مطمئنم کند رفتنش حتمی‌ست. از مهمان خوشش نمی‌آمد. این که مهمان داشته‌باشیم یا مهمان باشیم. فورا سردرد می‌گرفت. از کنار گوش‌ها تا رگ‌های شقیقه. درد هم که نداشت صم‌وبکم می‌نشست تا مهمان‌ها بروند.

مرجان و شوهرش که آمدند، همین‌طورشد. طفلک مرجان، چه‌قدرحرص خورد که حتما بی‌موقع آمده‌اند. بی‌موقع نبود، تازه سرشب بود.

شوهرش گفت: «این سردردها از آلودگی هوای این روزهاست، البرزخان!»

نه تایید کرد نه حرفی که جوابی داده باشد. از بی‌تفاوتی‌اش خجالت کشیدم. موقع رفتن، مرجان زیر گوشم گفت: «مواظبش باش!»

به نظرگله آمد تا متلک یا حتی دلسوزی. به البرز غر زدم. منتظر غرزدنم بود انگار که دهانش را باز کرد و چشم‌ها را بست: «دوست ندارم وقتی می‌آیم خونه یه مشت آدم ببینم که مجبورم جلوشون شق و رق بنشینم و برای خوشایندشون چهار تا حرف بامزه بزنم»

این خوش نداشتن برای بشوروبساب‌های خانه هم بود که یک مرتبه غیبش می‌زد.

فکر کرده ‌بودم ورزش ایروبیک آن‌قدر سرگرمم می‌کند که دیگر نخواهم برنامه‌های این چنینی داشته‏باشم. مقصر شهلا بود که پیشنهاد داد و فرزانه تایید کرد. سکوت کرده‌بودم که شهلا پرسید: «تو مخالفی؟»

تظاهر تنها چیزی بود که بعد از ازدواج یاد گرفته‌بودم: «نه اتفاقا فکر خیلی خوبیه»

ـ پس اولین جلسه را می‌اندازیم خانه‌ی تو!

نشد بهانه بیاورم و فکر این که جلسه زنانه است قانعم نکرد البرز را نفرستم مسافرت. نمی‎خواستم دوباره بشنوم آدم‌های خوشبخت نیازی به مهمانی بازی ندارند.

جواب اعتراض‌های من بود و در نهایت خلع سلاح کردنم.

ـ سوری یعنی تو از زندگیت راضی نیستی؟

اوایل راضی بودم. آن‌قدرحرف برای گفتن داشتیم که نفهمم حضور فامیل و دوست می‌تواند جایی در زندگی داشته‌باشد. خیلی طول نکشید که حضور غریبه‌ای برایم نیاز شد. دیگر چیزی توی کابینت‌ها نیست تا صحنه آن‌قدر جدی شود که البرز بگذارد برود. در باز می‌شود. تنش کت و شلواری‌ست که معمولا برای سفر می‌پوشد. با چمدانی که طول مسافرتش را نشان می‌دهد. می‌خواهم حرفی بزنم؛ از سر تعجب یا محبت. سکوت می‌کنم.

ـ می‌روم تا کرج یک سری حساب کتاب هست باید صاف کنم.

از چمدانش می‌توانم حدس بزنم که مسافرت کاری نیست: «حالا واجبه؟»

ـ واجبه که می‌روم.

اولین‌بارکه افتادم به جان زندگی توقع داشتم کمکم کند. بهانه آورد.گفتم: «تنبل»

یادم نیست شاید هم گفتم: «بی‌مسئولیت»

نگاهم کرد: «داری من و یاد مادرم می‌اندازی»

مادرش را توی عکس‌های خانوادگی دیده‌بودم. آن‌قدر زنده نماند تا عروسش را ببیند. صورتش را وسواس مکیده‌بود. 

ـ این همه نظافت به خاطر چی؟

ـ نباید خانه را هر چند وقت یک‌بار تمیز کرد؟

ـ تو که وسواسی نیستی؟

ـ نه!

وسواسی نبودم اما همه نظافت‌های خانه را به پای وسواس می‌گذاشت.

پرسیده بودم: «مادرت چه‌طور وسواس گرفتش؟»

نمی‌دانست از کی ولی می‌دانست. بعد از هر مهمانی و رفت و آمد تمام زندگی را به قول خودش آب می‌گرفت. امکان نداشت کسی به خانه‌اش بیاید و شلنگ به دست به جان زندگی نیفتد. پدرش از دستش مریض شده‌بود.

نگفت که مرد چون قبلا گفته بود؛ به خاطر همین مریضی‌اش مرده‌است.

کاش مادرش آن‌قدر زنده می‌ماند تا از او بپرسم چه بلایی سر شوهرش آورده که پسرش خیال می‌کند، قرار است همان بلا را سرش بیاورم.

 

شهلا می‌گوید: «فرق زیادی نکردی سوری جون!»

نگاه می‌کنم به البرز که با هم شمع‌های سفره عقد را روشن می‌کنیم.

خواسته بودند فیلم عروسی‌ام را ببینند. پروین می‌پرسد: «چند سال از شوهرت جوان‌تری؟»

مثل این که بخواهد بگوید: «خیلی از شوهرت جوان‌تری!»

البرز می‌خواهدکیک به دهانم بگذارد، غیب می شوم. پشت سرش را نگاه می‌کند. پشت دسته گل‌های ردیف اتاق را توی کشوها و کمد را. مرا توی جیب کتش پیدا می‌کند. مریم غش‌غش می‌خندد: «این تیکه توی فیلم افسانه هم بود خیلی بامزه است»

دوربین روی میهمان‌ها می‌چرخد. لحظه‌ای روی صورت البرز زوم می‌شود. عصبی شقیقه‌هایش را فشار می‌دهد. چشم‌هایش سرخ است.

ـ بچه‌ها، چایی موافقید؟

شهلا زبان می‌ریزد: «چه جورم»

فنجان‌ها را توی سینی سیلور می‌چینم. از پنجره آشپزخانه بیرون را نگاه می‌کنم. برگ درخت‌های سپیدار آن طرف پارک سمفونی «زنده باد طبیعت» راه انداخته‌اند. دو روز است از البرز خبری ندارم. همراهش خاموش است. به همکارش زنگ زده‌ام. نمی‌داند کجاست. فنجان‌ها را پر می‌کنم. نگاهم به کوچه است.

ـ پس این چایی چی شد؟

بچه‌های سالن ایروبیک ترانه‌ی «یک حلقه طلایی» را می‌خوانند. آن طرف پارک مردی چمدان به دست می‌دود.