سرت به کار خودت باشه بچه
حدس ميزنم همان خانه و همان مرد باشد. ميخواهم از خودش بپرسم اما دودلم. تنها برق چشمهايش يادم مانده و سبيلي سياه.
اما حالا با زيرپوش سفيد و کفش روفرشي راحتي کنار دري نيمهباز، مقابلم ايستاده. بيحوصله و خميده است و بيشتر موهايش ريخته.
علايي ميگويد: "يا الله" کفشش را درميآورد و مي رود تو. من و شهلا هم کفش هايمان را که به خاطر بارندگي هاي امروز حسابي گلي شده در ميآوريم و تو ميرويم. حتما راه پله ها را گِلي کردهايم.
در اين چند روز، نزديک بيست خانه در همين خيابان هاي اطراف ديديم اما يا کم نور و دلگير بودند يا خيلي کوچک .
علايي به سمت سالن پذيرايي ميرود و ما هم پشت سرش راه میافتيم. علايي پسر 25يا 26 ساله با موهاي ژل زده و شلوار اتوکشيده است که وقتي وارد بنگاه شديم اول با دقت مشخصات خانه دلخواهم را در يک فرم نوشت و وارد کامپيوتر کرد بعد ما را با پرايد سفيدش براي ديدن خانه ها آورد .
توي پذيرايي روي بندِ لباس، يک جفت جوراب و يک پيراهن مردانه پهن شده. روي ميز نهارخوري و هر جايي که مي شود چيزي گذاشت کتاب هست. روی کابينت های آشپزخانه کلي ليوان و بشقاب نشسته تلنبار شده است.
به دنبال علايي ميرويم اطاق خواب را ببينيم . در اطاق کنارياش بسته است. هر چه بيشتر توی اين خانه راه ميروم قلبم تندتر ميزند. حسي درونم ميگويد همان خانه است. روي تخت، پتوي قهوه اي رنگي با عکس يک ببر، نا مرتب افتاده و کتابي به زبان فرانسه باز مانده . کنار تخت خواب، ظرف کوچک ماست خالي شده و يک قاشق کنارش دمر مانده.
انگار او تنها زندگي ميکند. اما زن و دو بچه اش کجا هستند؟! شايد اصلا همان خانه نيست و اين مرد ، او نيست. بايد از خودش بپرسم.
علايي دارد حمام و دستشويي را بررسي مي کند. انگار به اين بخش ها خيلي علاقهمند است. توي ماشين هم ميگفت: "خيلي مهمه خانه توالت فرنگي و ايراني هر دو را داشته باشه. جنس کابينت هاي آشپزخانه هم خيلي مهمه. بقيه خانم ها خيلي به اين چيزها اهميت ميدن. نميدونم چرا شما اصلا نگاه نمي کنين!"
دوستم شهلا اصلا حوصله اين علايي را ندارد . ديروز ميگفت: "تورا خدا زودتر انتخاب کن از دست اين علايي خلاص بشيم."
پيرمرد به شهلا که دارد اسم روي کتابي را مي خواند نگاه ميکند.
از آنجائي که خانه يک خيابان بيشتر با دانشگاه فاصله ندارد احتمال مي دهم صاحب خانه استاد دانشگاه باشد. دل به دريا مي زنم و ميگويم:
" ببخشيد وقتتان را گرفتيم استاد. "
کمي جا ميخورد و ميگويد: "من استاد نيستم."
"اما شبيه استادها هستيد."
" مترجمم."
وقت را تلف نميکنم . همين حالا بايد بپرسم. والا خداحافظي ميکند . ميپرسم: "ببخشيد ... شما... قصد داريد از ايران بريد؟"
" بله. "
" شما... شما سالها ست اينجا زندگي ميکنيد؟"
" بله. چطور مگه؟"
"دو تا هم پسر داريد درسته؟"
" دارم. چرا ميپرسيد؟"
" ببخشيد... من فکر ميکنم همين خانه بود."
" چي همين خانه بود؟"
شهلا رو به من ميگويد: "حالت خوبه؟ چيزي شده؟"
" چيزي نيست"
پاهايم کمي سست شده. دستم را به گوشه ي تخت ميگيرم.
علايي فوري ميگويد: "خانم بهتر نيست بنشينيد؟ "
استاد دستپاچه سالن را نشان ميدهد و ميگويد: "بفرمائيد بفرمائيد"
روي مبلهاي قهوهاي قديمي توي سالن پذيرايي مي نشينيم. نوارهاي دور مبل ها آويزان ماندهاند، پا در هوا. اين جا همه چيز پا درهواست. لباس ها، ظرفها، کتاب ها. اما ناراحتکننده نيست. آدم عادت ميکند.
استاد با همان زير پوش اين طرف و آن طرف ميرود. چند لحظه بعد از توی يخچال يک جعبه سوهان بيرون ميآورد و روي ميز ميگذارد. ميگويد: "ببخشيد فقط همين بود."
علايي خم ميشود وسوهاني بر مي دارد و ميگويد:" عاليه قربان. دست شما درد نکنه."
من مينشينم . شهلا مبهوت هنوز سرپا ايستاده . استاد ميگويد: "بنشين دخترم."
به چشم هايش نگاه ميکنم و ميپرسم: "سالها پيش. شب بود. باران ميآمد. لعنتيها دنبالمان کردند. هر کس را توانستند گرفتند. هر چه ميدويديم باز هم ميآمدند. زنگ خانه ها را ميزديم. هيچ کس باز نميکرد. زنگ بعدي و زنگ بعدي. پنج نفر بوديم. من و چهار نفر ديگر. اما هيچ کس در را باز نميکرد. بالاخره دري باز شد. يادتان هست؟"
" چي بايد يادم باشه دخترم؟"
" پشت در مردي بود که به ما گفت زود بريد بالا. رفتيم. با کفش هاي گلي. پله ها گلي شد. کفش ها را درآورديم و دستمان گرفتيم و رفتيم تو. شما همان مرد بوديد که در را باز کرد؟ نه؟"
" يادم نيست"
"خانمي با حوله تندتند پله ها را پاک کرد. ما کنار در ايستادهبوديم و نميدانستيم چکار کنيم. دوتا بچه کنار آشپزخانه مبهوت نگاه ميکردند. بچه هاي شما بودند؟ نه؟"
" يادم نيست"
" ما را فرستادند توي اطاق و کليد را دادند دستمان. در را قفل کرديم. هم ديگر را نميشناختيم. جلوي دانشگاه اتفاقي کنار هم بوديم. اتفاقي با هم به اين طرف دويده بوديم. چند نفر هم به طرف کوچه هاي ديگر دويدند. خانه به خانه دنبالمان ميگشتند. زنگ اين جا را هم زدند... چند بار. بالاخره آمدند تو. يکي شان تا دم در اطاق هم آمد. دستگيره را تکان داد. از پشت در صدايشان را ميشنيديم. يکي شان گفت: "کليدِ اينجا؟" جواب داديد: "انباريِ صاحب خانه است. ما ده ساله که کليدش را نداريم" شما گفتيد ... درسته؟ شما بوديد؟ "
" يادم نيست. "
"رفتند. نمي دانم دلشان سوخت يا حرفتان را باور کردند. شما بوديد. نه؟"
سکوت ميکند. به فرش خيره ميشود.
" يادم نيست."
بعد انگار چيزي يادش آمده باشد میگويد: "اين در را براي خيلي ها باز کرديم. بارها شب زنگ ميزدند و ميآورديم همين اطاقي که آن گوشه است. اما ميدانم که در همسايههاي ديگری هم باز ميشد. اوايل ميترسيدم. به خاطر زن و بچه ام. اما باز میکردم."
"نيمه شب يکي يکي آمديم بيرون . من خيس خيس رسيدم خانه ."
" پس سالم رسيديد خانه تان. من هميشه نگران کساني بودم که مي آمدند و مي رفتند. "
" پدرم از روز بعد مدام ميترسيد بيايند سراغم . هر کس زنگ خانه را ميزد وحشت زده با مادرم به هم نگاه مي کردند. "
شهلا مي پرسد: "پس به خاطر همين با عجله از ايران رفتي! بدون اينکه به کسی چيزي بگي!"
" پدرم به زور فرستادم."
" اين همه سال ! هيچ چي نگفتي؟! "
استاد با چشم هاي خاکستري اش نگاهم مي کند و مي گويد: " شايد پدرتان حق داشت."
علايي که حسابي هيجان زده شده و با اشتياق گوش ميکند و در اين فرصت چند سوهان خورده مي گويد: "استاد ببخشيد اجازه هست يک ليوان آب بردارم؟"
" بله جوان. برو آشپزخانه بردار."
علايي از آشپزخانه ليوانی تميز پيدا می کند و زير شيرآب ميگيرد و مينوشد. میخواهد آشپزخانه را ترک کند که به شهلا ميگويد: " آب ميل داريد يک ليوان بيارم؟"
"نه. خيلي ممنون ."
استاد کمي از وضعيتش تعريف ميکند. چند سال پيش زن و بچه هايش را فرستاده خارج و حالا خودش هم ميخواهد برود.
موقع خداحافظي مي گويد: " از ديدن تان خوشحال شدم."
از خانه استاد ميآييم بيرون. علايي به من نگاه ميکند و ميگويد: "من از همان اول فهميدم اين مرد با بقيه فرق ميکنه. چه آدم خوبي! جان شما را نجات داده. ميگم شما هم شجاع بوديد ها! "
ميگويم: "بهتره برگرديم بنگاه."
نميخواهم بيش از اين از آن روزها حرف بزنم. از روزهاي ترس .
" همين خانه را ميخريد ديگه؟"
" با اجازه تان"
" اجازه ما هم دست شماست. اما حواستون هست پارکينگ نداره؟ پس فردا پشت سرم نگيد علايي نگفت!"
" بله ميدونم . اشکالي نداره. "
ميرسيم به بنگاه معاملات ملکي. پيرمرد تکيده اي توي استکان هاي کوچک شيشه اي کمر باريک زرد و کدر، چاي کمرنگ ميريزد و توي سيني فلزي ميگذارد روي ميز جلوي من و شهلا. درِ قندان با طرح گل سرخ را برمي دارد.
صاحب بنگاه که علايي گفته دايي اش است پشت ميز نشسته و همينطور که تسبيحش را تکان ميدهد با تلفن حرف ميزند . صحبتش که تمام ميشود علايي نشاني خانه اي که پسنديديم را ميدهد.
صاحب بنگاه با چشم و لب خندان نگاهم ميکند وميگويد: "خب ! پس بالاخره پسنديديد! "
" بله. خوب بود."
" علايي خدمتتون گفت اين واحد پارکينگ نداره؟"
" بله. گفت. مشکلي نيست. "
علايي لبخندي ميزند: "دايي جان خبرنداريد صاحب خانه چه آدم حسابي بوده و ما نميدونستيم"
صاحب بنگاه ميپرسد: "چطور؟"
من و شهلا با هم به علايي نگاه ميکنيم اما او رو به دايي اش ادامه ميدهد: "به دانشجوهايي که دنبالشون بودن پناه مي داده..."
صاحب بنگاه رو ترش ميکند و نميگذارد علايي بيشتر بگويد: "خب. تو لازم نيست به اين چيزها کار داشته باشي. تلفن کن به حاج کعبي ببين واحدهاي برج زرين چند تاش فروش رفته چند تا ديگه مونده . سرت به کار خودت باشه بچه!"
انجمن داستان ايران با هدف تهيه نقشه داستاني ايران در سال يكهزار و سيصد و هشتاد و هفت فعاليت خودش را آغاز كرده است . اين انجمن به هيج نهاد دولتي يا غير دولتي وايستگي ندارد و به دنبال ارتقاء سطح داستان و داستان نويسي كشور است .. آدرس انجمن داستان ايران dastaniran@yahoo.com