سرباز غلامی توی چهار چوب در می ایستد محکم پا می چسباند . استوار، که به پهلو روی تخت کنار پنجره خوابیده ، به طرفش می چرخد . پاکت سیگار را از کنار تخت بر می دارد . سیگاری آتش می زند و به غلامی نگاه می کند .
سرباز ، دست ها در امتداد بدن راست کشیده ، چانه بالا می گیرد و می گوید :
" قربان !اون پیرزنه باز هم داره می آد ."
استوار سر تکان می دهد و زیر لب می گوید : " عجب گیری افتادیم با این پیرزن دیوونه . نمی ذاره توی ظهر گرما چشم مون رو هم بیاد . عجوزه ! "
شلوارش را بالا می کشد و کمربند را محکم می بندد . طرحِ هیکل سرباز میان چهار چوب در ، توی زمینه ی نور زننده ی پشت سرش به سیاهی می زند . استوار، سیگار به لب ، دکمه ی پیراهنش را می بندد و می گوید : " تو برو سر پستت دیگه ."
غلامی پا می چسباند و عقب گرد می رود .
استوار با انگشت ، عرقِ پیشانی را پائین می ریزد و از پنجره به بیرون نگاه می کند . درخت بیدِ پاسگاه با شاخه های آویزان خاموش ایستاده است . نگاه استوار از بالای بید به آسمان می رود - آسمان دم کرده و سربی رنگ است - و روی خانه های روستا پائین می آید . کنار آخرین خانه راه باریکه شروع می شود ، روی زمین می خزد ، از چند فرو رفتگی پائین و بالا می رود – پیرزن بقچه به دست ، لرزان ، به کندی بالا می آید .گاهی دخترکی کنارش دیده می شود و بعد از یکی دو قدم پشت سر پیرزن جا می ماند .
استوار سر از پنجره بیرون می کند :
" غلامی ! "
" بله قربان . "
" بدو درو ببند ."
روی لبه ی تخت می نشیند . صدای بستن در پاسگاه را می شنود . سیگار را فرو می کند بین فیلترهای له شده توی قوطی کنسرو . سر میان زانوها پائین می آورد و شقیقه ها را می گیرد . کمی بعد صدای دق دق در می آید . استوار به حیاطِ پرآفتاب پاسگاه می آید و به غلامی علامت می دهد که تکان نخورد . به سربازِ توی برجک نگهبانی با دست نشان می دهد که به سمت پاسگاه برگردد و به پیرزن پشت کند . دق دقِ در . به اتاق بر می گردد و سیگار و کبریت را از روی تخت بر می دارد . کبریت می کشد . دق دق در . ناگهان مگسی روی بینی استوار می نشیند و هر چه او سر تکان می دهد بلند نمی شود . چسبیده است . استوار کبریتِ روشن را می اندازد و با دست مگس را می تاراند . کبریت می کشد سیگار را روشن می کند و به حیاط می رود . زیر بید می ایستد . صدای گنجشکی از توی شاخه ها می آید . سر بالا می کند پرنده را نمی بیند ، تنها تکان خوردن شاخه و بر گ ها را می بیند . نور سوزن سوزن پائین می ریزد .
"آهای جوون ... دیت داغت نبینه الهی درو واز کن . با آغی رئیس کار دارم . "
غلامی محکم می گوید : " نیسش . چه کارش داری ؟ "
استوار می چرخد و پشت تنه ی بید پنهان می شود .
پیرزن بقچه را روی هره ی دیوار جلویش گذاشته ، به دو دست نرده های دیوار را گرفته و پیشانی چسبانده به نرده ها می گوید :
" هر روز پرس می کنی چه کارش داری ... بچه ام ... "
غلامی : " ... "
پیرزن پشت نرده ها جا عوض می کند و می گوید :
" تو خودت سربازی می دونی چه می گم.انشالله سالم واگردی پیش دیت درو واز کن .ثواب می کنی ."
غلامی به سوی استوار سر می چرخاند . استوار به بالا سر تکان می دهد .
پیرزن دستش را از بین نرده ها رد کرده می گوید :
" بگویه دقیقه بیاد کار واجبی دارم باش ... بارک الله پسرم ." دستش در هوا می لرزد .
استوار سر و دست برای غلامی تکان می دهد .
غلامی بلند می گوید : " نیستش ... گفتم که ... بیرونه هنوز . "
پیرزن سر روی نرده ها می گذارد و آرام می گوید : " تو مثل بچه می دلت می آ دروغم بگی ؟ خودم می فهمم که هسش . از ماشینش که اینجاس می فهمم ، او بی ماشین هیچ جا نمی ره . "
استوار سیگارش را روی تنه ی بید له می کند و تکیه به درخت در پناه آن می نشیند .
صدای پیرزن در میان گرما و شرجی روی سر پاسگاه بال بال می زند .
" آغی رئیس خودش اومد پی بچه ام گرفت فرستادش خودش هم باید بگه کجایه و کی می آ . تو خودت اگه یه سال نری خونه تون دیت ناگرونت نمی شه ؟ خب منم مثل او . "
سربازِ توی برجک تفنگ به کول پائین را نگاه می کند .
غلامی می گوید : " برو ... برو دیگه دنبال زندگیت . مزاحم نشو . "
پیرزن : " زندگیم کجاست ؟ مو دیگه زندگی دارم ؟ زندگیم پسرم بود که نه معلومه کجایه ... آغی رئیس فرستادش .... دیگه هیشکی ندارم . همه چیزم رفت... جیگر گوشه ام رفت . "
مویه می کند . صدایش بریده بریده خاموش می شود . سکوتی سنگین پاسگاه را می گیرد . استوار سرک می کشد . بقچه پشت نرده ها روی هرّه ی دیوار است و پیرزن پیدا نیست . تنها لکه ی سیاهی از روسری دخترک پیداست که پشت دیوار جا به جا می شود . استوار با اشاره غلامی را به داخل ساختمان می فرستد و بعد خودش پابرچین پابرچین بر می گردد . دگمه های فرنچش را باز می کند و لباس را مچاله گوشه ای پرت می کند. زیرپوشِ خیسِ عرق به تنش چسبیده . با نوک انگشت زیرپوش را از تنش جدا می کند و توی یقه اش فوت می کند . خودش را می اندازد روی تخت و ساعد روی پیشانی می گذارد . مگسی دور سر و گوشش می پیچد و وز وز می کند . مگس درست دم سوراخ بینی اش می نشیند ... استوار به تندی سر و دست تکان می دهد و بلند می شود . دمپائی برمی دارد و مگس که نشست ، محکم می کوبد . مگس به نرمی جاخالی می دهد . محکم تر می کوبد . مگس به طرف پنجره می رود . استوار روی تخت رو به دیوار می غلتد. شقیقه اش تیر می کشد . نفس نفس می زند .


وز وز مداومِ سکوتِ پهناور ظهر . جهان خاموش و بی حال . لحظه های کند گذر تابستان وگرما و گرما و گرما.


غلامی چای عصر را می آورد . استوار هنوز نخوابیده . سردرد دارد . می نشیند و اشاره می کند که سرباز ، سینی را روی تخت بگذارد . دو استکان چای تلخاتلخ هورت می کشد . لباس می پوشد و بند پوتین ها را محکم می بندد برای گشت عصرانه توی روستا .
سایه ها پهن شده اند و زهر گرما را کمی گرفته اند . صدای عصر روستا می آید . روی راه آدم ها ، گله های بز و گوسفند ، گاوها ، و یکی دو ماشین و موتور سیکلت در میان گرد و غبار رفت و آمد می کنند . سربازِ راننده تویوتای لندکروز را از گاراژ بیرون می آورد . استوار آبی به سر و صورت می زند . با کف دست پشت گردنش را خیس می کند و تا رسیدن به ماشین چند بار دور و زیر گردنش دست می کشد .
همین که سربازِ دربان ، درِ بزرگ پاسگاه را باز می کند پیرزن و دختر هل می خورند داخل .
" سلام آغی رئیس ."
استوار یک پا روی رکاب خودش را بالا می کشد . پیرزن می گوید :
" خبری از پسرم گیرت نیومد ؟ "
استوار روی صندلی می نشیند و در را می گیرد . پیرزن خودش را میان در و ماشین می گذارد ، بقچه در یک دست ، با دستی دیگر آستین استوار را می گیرد .
" خودت فرستادیش ... چطو حالا خبری ازش نداری ؟ ... بگو کی می آ . "
استوار سر تکان می دهد و می گوید : "راه بیفت دیگه . "
پیرزن همراه ماشین می آید و می گوید :
" الان شونزده ماه و هفت روزه که هیچ خبری ازش ندارم ... خودت فرستادیش... کجایه ؟ "
استوار در را می کشد . پیرزن مچاله می شود . بقچه را بالا می گیرد می گذارد روی داشبورد و می گوید : " احتیاط کن . خاگ آوردم صبح ها بخوری مال مرغای خودمه اقلا بگو کی بیام که خبر خوشی بهم بدی . "
"گاز بده تو هم دیگه !"
ماشین از جا کنده می شود . پیرزن چند قدمی آویزان به در ماشین می آید . استوار از توی آئینه می بیند پیرزن دست ها به هوا گرفته مثل مرغِ جوجه گم کرده ای بال بال می زند و می آید . و کمی بعد پشت غبارها گم می شود .