حالا که خوب فکر می‏کنم، می‏بینم موضوع مال امروز و دیروز نیست. به خیلی قبل‏ترها هم برنمی‏گردد. این همه بی‏خوابی یا بهتر بگویم بدخوابی، که گاهی خوابت می‏برد اما آنقدر کابوس‏‏های رنگ وارنگ می‏بینی که آرزو می‏کنی که ای کاش همان چند دقیقه هم چشمانت گرم نشده بود، درست از موقعی شروع شد که پرویز تصمیم گرفت بعد از حدود یک سال جنگ و کشاکش، با همسر سابقش و البته بیشتر از همه با خودش، بالاخره به رسمی‏شدن جداییشان رضایت بدهد و دیگر کاری به کار مهشید، که دو سال با او زیر یک سقف زندگی کرده بود نداشته باشد. پرویز که طلاق گرفت، تا مدتی آنقدر حالش بد بود که دیگر نمی‏شد به این راحتی‏‏ها با او در یک خانه زندگی کرد.

هم من و هم بهرنگ از طرفی دلمان برایش می‏سوخت و می‏خواستیم هر طوری شده کمکش کنیم تا دوباره به حالت عادی برگردد، از طرف دیگر هیچ کداممان، به خصوص من، دل و دماغ مراقبت کردن و مراعات یک آدم افسرده را، که آمار مصرف روزانه سیگارش دیگر از دست همه‏مان در رفته بود، نداشتیم. پرویز دوست بهرنگ بود. یادم نیست که چطور یا کجا با هم آشنا شده بودند، اما از همان اول هم که بهرنگ گفت کسی را پیدا کرده که می‏خواهد با ما همخانه شود و حتی حاضر است که بیشتر از سهم کرایه خانه‏اش بپردازد، حدس می‏زدم که زندگی کردن با آدمی ‏که در گیر و دار طلاق و طلاق‏کشی است، نباید چندان هم بی‏دردسر باشد. اما واقعیتش این است که پرویز پسر خوبی بود و تا همین آخری‏‏ها که دیگر از ماجرای حل اختلافش با مهشید قطع امید کرد، دردسری نداشت و اتفاقاً خیلی موقع‏‏ها هم به ما دو نفر کمک می‏کرد.

ظاهراً دعوای او با همسر سابقش از همان سال اول ازدواجشان شروع شده بود. این طور که پرویز می‏گفت، انگار پدر مهشید پولش از پارو بالا می‏رفته و از ابتدا هم دلش راضی به ازدواج دختر یکی یکدانه‏اش با یک آدم بی‏مال و منال نبوده است. آخر هم سر همین مسائل مادی کارشان بالا گرفت و پدر مهشید، یک شب با کلی توهین و تحقیر، پرویز را از خانه‏ای که به خانواده مهشید تعلق داشت، بیرون انداخت و همه وسایلی را هم که پولشان را پرویز داده یا همراه با خودش به آن خانه آورده بود، گذاشت جلوی در خانه. از آن همه خرت و پرت و وسایل ریز و درشت، به پیشنهاد بهرنگ که از خیلی وقت پیش بابت خوابیدن روی زمین دلخور بود و دائماً غر می‏زد، فقط تشک خوشخواب دو نفره سابق پرویز و مهشید به خانه ما آورده شد و پرویز باقی مانده وسایلش را ریخت پشت یک وانت و تحویلشان داد به سمساری.

 پولی که از فروش وسایل گیرش می‏آمد، آنقدری می‏شد که بتواند تعدادی خرده چیز برای خودش بخرد. با اینکه اوایلش اکراه داشتیم، یا شاید از همدیگر خجالت می‏‎کشیدیم، بعد از مدتی عادت کردیم که شب‏‏ها هر سه نفرمان روی همان تشک خوشخواب دو نفره بخوابیم. حواسمان هم بود که کسی از این ماجرا بویی نبرد. مخصوصاً من چند بار به بهرنگ سفارش کردم که مبادا درباره این موضوع با نامزدش، نسرین حرفی بزند. آخر بهرنگ همه جیک و پوک زندگی من و پرویز را برای نامزدش گفته بود و آن موقع هم تا تکان می‏خوردیم، گزارش دقیق کارهایمان به گوش نسرین می‏رسید. نسرین دانشجوی رشته روانشناسی بود و در به در به دنبال یک سوژه زنده می‏گشت تا همه آن چیزهایی که توی کتاب‏‏های درسیشان خوانده بود، روی آن موجود بیچاره پیاده کند. خوشبختانه زندگی آرام و بی حاشیه من، هر چقدر که برای خودم کسل‏کننده بود، باز این خوبی را داشت که توجه نسرین را به رفتار و کارهایم، جلب نمی‏کرد. البته من هم زیاد به او روی خوش نشان نمی‏دادم تا بخواهد بیش از حد درباره زندگی‏ام کنجکاوی کند. اما آدمی‏ با حال و روز پرویز، بهترین نمونه آزمایشگاهی برای یک دانشجوی اهل آزمایش و تجربه بود تا درست یا غلط بودن حرف‏‏های استادانشان را، عملاً بر روی او مشاهده کند.

در واقع شروع مشکلات ما هم از همین جا بود؛ موقعی که نسرین مصمم شد به قصد کمک به پرویز، یا با هر قصد و نیت دیگری، هفته‏ای یک شب او را همراه با بهرنگ به مکانی به اسم «روان آزاد» ببرد و به قول خودش، به پرویز کمک کند تا بتواند بازگشت به زندگی بدون مهشید را هرچه زودتر باور کند. این «روان آزاد» به گفته بهرنگ، که هر چند مدتی اصرار می‏کرد من هم همراهشان به آنجا بروم، یک محفل دوستانه و البته غیررسمی‏ بود که بانیان آن، با هدف کمک به انسان‏‏های آسیب دیده روحی و روانی، اقدام به برگزاری جلسات هفتگی در آنجا می‏کردند. باید قبول کرد که حضور در این جلسات، توانست خیلی از علائم افسردگی را در پرویز کاهش دهد. سیگار کشیدن‏‏های مداوم، زل زدن به نقطه ای نامعلوم برای ساعت‏‏های طولانی، کج‏خلقی‏‏ها و بهانه‏گیری‏‏های بی‏دلیل، چند مورد از کارهایی بود که دیگر به عادت‏‏های تغییرناپذیر پرویز تبدیل شده بود و من یکی هیچ وقت فکر نمی‏کردم حداقل تا چند سال آینده تغییری در وضعیت او به وجود آید. مخصوصاً که این تغییر به واسطه جایی و توسط آدم‏‏هایی صورت می‏گرفت که نسرین با آنها سر وکار داشت.

 با این همه، من سعی می‏کردم که کاری به کارشان نداشته باشم و مثل همیشه تمام هوش و حواسم را به کار و بار خودم بدهم. برنامه زندگی من مدت‏ها بود که تغییر نمی‏کرد. خلاصه‏اش می‏شد: روز کار، شب خواب. البته این برنامه زندگی خیلی از کارمندهای شبیه به من بود. اما این خلاصه چهار کلمه‏ای، برای من تفاوتی با شرح مفصل زندگی‏ام نداشت. روز کار، شب خواب همه بیست و چهار ساعت شبانه‏روزم را تشکیل می‏داد، بدون هیچ چیز قابل توجه دیگری. نه زنی، نه دوستی و نه حتی سرگرمی ‏خاصی. با این حال من تا همین سه هفته پیش، نه با زندگی روزمره‏ام، نه با تغییر رفتارهای پرویز و نه با هیچ موضوع دیگری مشکل نداشتم. تا سه هفته پیش و در واقع همان اولین شب بی‏خوابی. آن شب من اضافه کار مانده بودم و وقتی رسیدم خانه، دیدم که بهرنگ و پرویز با فاصله کمی‏ از هم، روی تشک خوابیده‏اند.

 صداهایی از گلوی پرویز بیرون می‏آمد که اصلاً شبیه خرناس کشیدن نبود. انگار داشت خواب می‏دید. چند لحظه‏ای بالای سرش ایستادم و وقتی دیدم که دارد به سختی نفس می‏کشد، آرام شانه‏اش را تکان دادم. بلافاصله از خواب پرید و با چشم‏‏های گرد شده و پیشانی عرق کرده زل زد به صورت من. گفتم: «خواب بد دیدی پرویز جان؟» فکر می‏کنم که آن لحظه هم با اینکه چشم‏‏هایش کاملاً باز بود ولی هنوز از خواب بیدار نشده بود. چرا که لحظه‏ای بعد، رویش را برگرداند به طرف دیگر و پتو را کشید روی سرش. دو ساعتی گذشت و تازه چشم‏‏هایم گرم شده بود که با ضربه آرنج پرویز به پهلویم از خواب پریدم. با دلخوری به چهره‏اش که زیر نور چراغ خواب، وحشت زده به نظر می‏آمد نگاه کردم. نفس نفس می‏زد و عرق از سر و رویش پایین می‏ریخت. برای اینکه لااقل بهرنگ از خواب بیدار نشود، آهسته گفتم: «چی شد باز؟ خواب بد دیدی؟» گفت: «بهش چی می‏گن؟ از این درازا، تفنگ نه!» گفتم: «خواب دیدی پرویز، پاشو برو یه لیوان آب بخور!» آب دهانش را به زور قورت داد و دوباره گفت: «تفنگ نه، شتر... یه عالمه شتر! با همون زدم بهشون، اه ... چی بود اسمش؟!» گفتم: «تانک؟». چشمانش زیر نور چراغ خواب درخشید و با عصبانیت دندان‏‏هایش را روی هم فشار داد. «چی می‏گی تو؟ می‏گم از این درازا که می‏ذارن رو شونه» بالاخره مجبور شدم خودم از سر جایم بلند شوم و یک لیوان آب بدهم دستش. صبح که شد، برایم تعریف کرد که خواب دیده یک گله شتر به سمتش حمله ور شده‏اند و او با «آر پی جی»ای که روی شانه‏اش بوده، به آنها شلیک کرده است.

 حدس می‏زدم که ماجرا از کجا آب می‏خورد. همان روز، قبل از رفتن سر کار، توی آسانسور که با بهرنگ تنها شده بودیم، اتفاق شب قبل را برایش تعریف کردم. فقط خندید و گفت: «خواب خودشو دیده!» گفتم: «آره، ولی یه گله شتر از کجا اومده تو خوابش؟» با نوک انگشت، سبیلش را جلوی آینه توی آسانسور مرتب کرد و گفت: «می‏گم که، خواب خودشو دیده،... دیشب توی جلسه فهمیدیم که پرویز شتره! خودش فهمید» آن موقع اصلاً نفهمیدم که چه می‏گوید؟ فکر کردم باز دارد شوخی‏‏ بی‏مزه می‏کند. توی اداره، وقتی که برای استراحت، از پشت میز بلند شدم تا برای خودم چای بریزم، باز فکر پرویز و خواب دیشبش آمد توی ذهنم. به خاطر همین، چای از داخل لیوان سرریز کرد و دستم را سوزاند. جوانی که چند روزی بود به قسمت من و در واقع اتاقی که چند ماهی می‏شد تنها در آن کار می‏کردم، منتقل شده بود، از پشت میزش خندید و با صدایی خفه گفت: «انگار حواستون خیلی پرته؟!» لیوان چای را روی میز گذاشتم و با خنده‏ای مصنوعی گفتم: «نه، فقط دیشب یکم بدخواب شدم» لحظه‏ای بین صحبت‏‏هایمان، سکوت افتاد. جوان که نامش آقای زمانی بود و از رفتارش معلوم بود که تمام این دو سه روز می‏خواسته سر صحبت را با من باز کند، از روی صندلی‏اش بلند شد و گفت: «روی این صندلیا که می‏شینم، یاد معلم کلاس چهارم ابتداییم می‏افتم» در حالی که با دستمال دور و بر لیوان را خشک می‏کردم، گفتم: «چطور؟»

با هیجان گفت:« آخه یارو آدم منحرفی بود، یه روز چسب آهن ریختیم رو صندلیش و با تیغ یه دایره وسطش درآوردیم، اصلاً ظاهرش معلوم نبود، اونم گیج‏تر از این حرفا بود که بفهمه... نشست رو صندلی، نیم ساعت بعد که خواست بلند بشه، همه کلاس زدن زیر خنده. یه تیکه ابر گنده چسبیده بود به ماتحتش». یک هورت از لیوان چای سر کشیدم و گفتم: «چه جالب؟! ... یعنی چی آدم منحرفی بود؟» زمانی، با خنده، نگاهی ناخواسته به چپ و راستش انداخت و گفت: «دست می‏کشید به سر و صورت بچه‏‏ها» و صدایش را آهسته‏تر کرد و ادامه داد: « یکی از بچه‏‏ها که بابا ننه درست و حسابی نداشت، بعد از کلاس می‏رفت خونه آقا معلم.» باز هم درست متوجه منظورش نشدم ولی قبل از اینکه سوال دیگری بپرسم، به نظرم رسید که برای صحبت‏‏های اولیه دو همکار جدید، همین مقدار گفت‎وگو کافی باشد. بنابراین گفتم: «عجب!... پس این طور!» و بعد از آن، خودم را چنان مشغول مطالعه کاغذهای پیش رویم نشان دادم که زمانی دیگر از صرافت حرف زدن افتاد. عصر، دیگر اضافه کار نماندم و حتی سعی کردم کمی‏ زودتر از اداره بزنم بیرون تا با یک چرت عصرانه، بتوانم بی‏خوابی شب قبل را جبران کنم.

وقتی رسیدم، هیچ سر و صدایی نمی‏آمد. خوشحال شدم. چون هم کمتر پیش می‏آمد که خانه این جور بی سر و صدا باشد و هم دیگر از تنگی جا، موقع خوابیدن روی تشک خبری نبود. پتو را تا بالای سرم کشیدم و خیلی زود خوابم برد. انگار تمام مدتی که خواب بودم، حدود دو ساعتی می‏شد، مثل یک لحظه گذشت. یک دفعه از خواب پریدم و دیدم که همه هیکلم جمع شده است وسط تشک. سرم را که بلند کردم قیافه بهرنگ و نسرین که با فاصله کمی، بالای سرم، روی صندلی نشسته بودند و نمی‏دانم به چی، احتمالاً به من، می‏خندیدند، آمد جلوی چشم‏‏هایم. پشت کله‏ام سِر شده بود و نمی‏توانستم موقعیتم را تشخیص بدهم. نسرین با همان صدای تند و تیزش گفت: «این جور الآن می‏خوابه، شب خوابش می‏بره؟» زود پتو را از روی هیکلم زدم کنار و در حالی که با دست موهایم را مرتب می‏کردم، گفتم: «نسرینه؟» تعجب کرده بودم، آخر تا آن موقع سابقه نداشت که بهرنگ، نامزدش را بیاورد توی خانه. شاید هم قبلاً آورده بود ولی من ندیده بودم. بهرنگ که داشت تک و توک موهای سفید شده سبیلش را می‏کند، نگاهی به من انداخت و گفت: «می‏خوایم با هم بریم جایی، الآن می‏ریم... پرویز هم شب نمیاد خونه»

 از سر جایم که بلند شدم، نسرین زیر چشمی‏ نگاهی به سر تا پایم انداخت و خیلی مصنوعی اخم کرد. دیدم که انگار با او زیاد خوب حرف نزده‏ام. از قیافه‏اش هم پیدا بود که ناراحت شده است. لباس‏‏هایم را صاف و صوف کردم و گفتم: «سلام، ببخشید!... انگاررداشتم خواب می‏دیدم، نفهمیدم چی دارم می‏گم؟ هنوزم فکر کنم خوابم!» بهرنگ پوزخندی زد و گفت: «مگه توام خواب می‏بینی؟» گفتم : « خوب یادم نیست، نمی‏دونم، یه حیاط بزرگ بود و چند تا بچه مدرسه‏ای» نسرین گفت: «اتفاقاً این جور خواب‏ها خیلی مهمه، خواب دوران بچگی... چیز دیگه‏ای یادت نمی‏یاد؟» چشم‏‏هایم کمی‏ تار می‏دید. به همین خاطر، نشستم روی صندلی و در حالی که پلک‏‏هایم را چند بار باز و بسته می‏کردم، گفتم: «نه، همینا بود که گفتم.» نسرین خودش را آماده کرده بود که باز یکی از آن بحث‏‏های مفصل روانشناسانه‏اش را، احتمالاً درباره خواب دیدن و تفسیرهای مربوط به آن، برایم تشریح کند، که بهرنگ از توی آشپزخانه بیرون آمد و همان طور که به ساعتش نگاه می‏کرد، گفت: «بریم نسرین؟» نسرین هم بلافاصله مانتویش را پوشید و از صرافت حرف زدن افتاد. هنوز بهرنگ در خانه را نبسته بود که تازه یاد حرف‏‏هایی افتادم که آن روز صبح، توی آسانسور با هم زده بودیم. خواستم چیزی بگویم، ولی دیدم که عجله دارد و حرفی نزدم.

آن شب نه پرویز به خانه برگشت و نه بهرنگ. بعضی موقع‏‏ها پیش می‏آمد که شب تنها بمانم. ولی قبل‏تر‏‏ها راحت می‏خوابیدم و هیچ عین خیالم هم نبود که کسی در خانه نیست. اما آن شب، تنهایی و شاید هم همان خواب بی‏موقع عصرانه، جوری کلافه‏ام کرده بود که حتی یک لحظه هم نتوانستم پلک روی هم بگذارم. تازه بی‏خوابی همه مشکل نبود. فکرهای جور واجور و دور و نزدیک، تمام ذهنم را مشغول کرده بود. مخصوصاً فکر همان بچه‏ای که توی خواب دیده بودم و نمی‏خواستم جلوی نسرین درباره‏اش حرف بزنم. جزئیات قیافه‏اش، هنوز هم توی ذهنم مانده بود. با هم همکلاس بودیم. اسمش حسن بود. حسن نمی‏دانم چی؟ اما همه بچه‏‏های کلاس به او می‏گفتند «حسن خَندِل» هر وقت که حسن را می‏دیدی، حتی وقتی که در حال کتک خوردن از ناظم مدرسه بود، خنده از روی لبانش محو نمی‏شد. همیشه می‏خندید. اما با این حال همیشه هم ادعا می‏کرد که اگر بخواهد می‏تواند نخندد، حتی اگر برایش جوک بامزه تعریف کنند یا قلقلک‏اش بدهند. به خاطر همین ادعاهایش بود که یک روز چند نفر از بچه‏‏ها زنگ تفریح ماندند سر کلاس و همگی ریختند روی حسن و شروع کردند به قلقلک دادنش. آن طوری که تعریف می‏کردند، حسن مقاومت می‏کرده و اصلاً نمی‏خندیده است. بچه‏‏ها هم حرصشان درمی‏آید و آنقدر با ناخن به سر و بدن حسن می‏کشند که لباس‏‏هایش پاره می‏شود و دست آخر هم از هوش می‏رود. وقتی مدیر مدرسه زنگ زد تا به خانواده‏اش اطلاع بدهد که چه اتفاقی افتاده، و بعد از یک ساعت زنی که انگار خاله‏اش بود، تک و تنها به مدرسه آمد، تازه آن موقع بود که بچه‏‏ها فهمیدند پدر و مادر حسن چند سال پیش مرده اند و او از بچگی با خاله‏اش زندگی می‏کرده است.

آن شب خیلی دیر صبح شد. و من همه روز بعد را سر کار چرت می‏زدم. زمانی هم متوجه خستگی و بی‏حوصلگی من شده بود و لام تا کام حرف نمی‏زد. دو سه شبانه‏روز به همین منوال گذشت، در حالی که بی‏خوابی به یک معضل جدی در زندگی من تبدیل شده بود. پرویز توی این مدت اصلاً به خانه برنگشته بود و شب‏‏ها فقط من بودم و بهرنگ و گاهی بهرنگ هم نبود. حوصله حرف زدن با هیچ کس را نداشتم. چشم‏‏هایم را می‏بستم، اما ذهنم هنوز کار می‏کرد. انگار دیگر فرقی نمی‏کرد که چشم‏‏هایم باز باشد یا بسته. در هر صورت بیدار بودم، شاید هم برعکس. بیداری با چشمان بسته، خواب با چشمان باز.

یک شب بهرنگ، همین که رسید خانه و لباس‏‏هایش را عوض کرد، گفت باید خرت و پرت‏‏های پرویز را جمع کنیم و بریزیم توی یک جعبه. و خودش هم توضیح داد که چرا؟ پرویز رفته بود جنوب پیش پدر و مادرش و حالا حالا هم قصد نداشت که برگردد. معلوم نیست که یک دفعه تصمیم به این کار گرفته بود یا نه؟ نمی‏خواستم خیلی درباره این موضوع کنجکاوی کنم، زیاد هم برایم مهم نبود. اما همین که بهرنگ گفت: «روان آزاد، بالاخره روانشو آزاد کرد» و بعد ادامه داد که: «کینه از دل شتر بیرون نمیره!» گوش‏‏هایم تیز شد و با حالتی که برای خودم هم غیرمنتظره بود گفتم: «می‏دونستم که آخرش تو و اون نامزدت یه بلایی سر پرویز میارید!... این شتر شتر چیه که پرویز هم خوابشو دیده بود؟ نکنه هر هفته می‏بردیش باغ وحش؟» بهرنگ همین که دید من بعد از دو سه روزی که تقریباً لب از لب برنداشته بودم، دارم حرف می‏زنم و به خصوص درباره «روان آزاد» چیزی می‏پرسم، درست مثل نسرین که این جور موقع‏‏ها چشم‏‏هایش از خوشحالی برق می‏زد، کارش را ول کرد و آمد روی صندلی روبروی من نشست. «ببین، اگه دوست داشته باشی تو هم می‏تونی بیای... باید خودت از نزدیک اون جا رو ببینی تا بفهمی‏ دارم چی می‏گم؟» گفتم: «برو بابا دلت خوشه! همین روان پرویز که آزاد شد کافیه... من تا به حال قرص خواب نخوردم، تو خوردی؟، تاثیری هم داره؟» بهرنگ انگار که حرف‏‏هایم را نشنیده باشد، با هیجان بیشتری گفت: «اونجا یه نفر هست که بهت کمک می‏کنه بفهمی‏ حیوونی که قبلاً بودی، قبل از آدم شدن، چیه؟... بعدش دیگه باید خودت از جلد اون حیوون درآی بیرون، تا روح و روانت آزاد بشه!» به دست‏‏های بهرنگ که کمتر پیش می‏آمد حوالی سبیلش نگردد و آن موقع داشت توی هوا تکان تکان می‏خورد، نگاهی انداختم و با خنده گفتم: «یعنی پرویز بدبخت شتر بوده؟» بهرنگ سرش را تکان داد و گفت: «آره، فهمید که شتر بوده، خودش فهمید، استاد هم بهش کمک کرد ولی آخر سر، هر کسی باید خودش بفهمه... توام انقدر تو خونه نمون، پس فردا شب من و نسرین میریم اونجا، خواستی تو هم بیا.»

 بعد از آن فقط یادم می‏آید که سرم را به چپ و راست تکان دادم و صداهایی از گلویم بیرون آمد. دیگر اختیار خودم را نداشتم. خواب با چشم‏‏های باز تمام شده و نوبت به بیداری با چشم‏‏های بسته رسیده بود. صبح روز بعد، انگار از روزهای قبلی سر حال تر بودم. این را موقعی فهمیدم که زمانی، هر وقت نگاهمان به همدیگر می‏افتاد، لبخند دوستانه‏ای تحویلم می‏داد و دائماً سعی می‏کرد سر صحبت را با من باز کند. موقع خوردن ناهار، همان طور که با تکه‏‏های گوشت توی خورشت بازی می‏کردم، بدون اینکه خودم هم بدانم این فکر به ذهنم رسید که من به چه حیوانی بیشتر از بقیه شبیه هستم؟ اول به گاو فکر کردم؛ به این خاطر که سنگین بود و مثل چهارپاهای دیگر به این طرف و آن طرف نمی‏دوید. البته شاید هم می‏دوید، ولی با اسب و گوسفند خیلی فرق می‏کرد. اما بعدش به این نتیجه رسیدم که من نه زورم زیاد است و نه سلاحی مثل شاخ گاو دارم تا دلم را به آن خوش کنم. حرف‏‏های شب قبل بهرنگ درباره حیوان درون انسان، دیگر به این راحتی‏‏ها از توی کله‏ام بیرون نمی‏آمد.

غروب همان روز، قبل از اینکه کلید را داخل قفل در کوچه بچرخانم، جوانی که پسر همسایه طبقه بالاییمان بود و من زیاد تحویلش نمی‏گرفتم و به جایش پرویز حسابی با او رفیق شده بود، از پشت سر صدایم کرد. او که اسمش را هم یادم رفته بود، بعد از اینکه فهمید پرویز برای مدتی به مسافرت رفته است، به طور واضحی پَکَر شد و سرش را انداخت پایین و راهش را کشید که برود. صدایش زدم و گفتم: «کار مهمی‏ باهاش داشتی؟» با دلخوری گفت: «یه فیلم ساختم که آقا پرویز ایده شو داده بود... می‏خواستم اولین نفری باشه بعد خودم که می‏بیندش» تعجب کردم. پرویز زیاد اهل این حرف‏ها نبود. یا شاید هم بود و درباره‏اش حرف نمی‏زد. گفتم: « فیلم! آفرین به شما... من چیزی از سینما سرم نمی‏شه ولی فکر کنم تماشاگر بدی نباشم» لبخند نرمی‏ بر روی لب‏‏های پسر همسایه نشست و قرار گذاشتیم که من نیم ساعت بعد به خانه‏شان بروم، تا اولین تماشاگر فیلم او باشم.

 تا آن موقع به خانه‏شان نرفته بودم. در واقع خیلی کم پیش می‏آمد که من پا به خانه دیگران بگذارم. پسر همسایه آنقدر هیجان زده بود که همان اول فیلم از سر جایش بلند شد و رفت توی اتاق، تا من تنها به تماشای فیلم بنشینم. همه آنچه که در آن پنج شش دقیقه، بر روی صفحه تلویزیون دیده بودم، در آخرین لحظه به سرعت از جلوی چشمانم گذشت. دختر جوانی، هم سن و سال خود پسر، رو به دوربین نشسته بود و حرف می‏زد. می‏گفت که هیچ کاری بدون اراده خدا انجام نمی‏شود و هیچ کس نمی‏تواند بر خلاف آنچه که او مقدّر کرده، کاری انجام بدهد. حتی برگی از درخت بدون اراده او بر زمین نمی‏افتد. دختر، با لحن ملایم و جذابی حرف می‏زد و با این‏که موهایش را پشت سرش با گیره بسته بود، اما چند تار موی آویزان کنار گوشش نمی‏گذاشت توجه بیننده به چیز دیگری غیر از قاب تصویر جلب شود. بعد از مدت‏‏ها، با حرف‏‏های دختر آرامش زیادی در وجودم احساس کردم. تا اینکه او یک دفعه بطری زرد رنگی را که زیر میز کنار دستش پنهان کرده بود، بالا آورد و گفت: «این سم مهلکی است که نوشیدن یک قاشق چای‏خوری از آن، کار هر موجود زنده‏ای را در کمتر از یک دقیقه تمام می‏کند.» و به سرعت درپوش بطری را برداشت و مثل نوشابه، یک قلپ از آن سر کشید. طولی نکشید که شاید در کمتر از چند ثانیه دختر نقش بر زمین شد و از دماغ و دهنش خون بیرون آمد. چشم‏‏هایش هم داشت از حدقه بیرون می‏زد. بعد تصویر سیاه شد و دیگر صدایی نیامد. من واقعاً ترسیده بودم. کم مانده بود حالم به هم بخورد. حس کسی را داشتم که در حین انجام دادن کار خلافی، مچش را گرفته‏اند. قیافه دختر که همین طور داشت جلوی چشم‏‏هایم جان می‏داد، یک لحظه هم از ذهنم پاک نمی‏شد. چیزی شبیه این بود که آدم را برق گرفته باشد. پسر همسایه با قیافه ای جدی، سر و کله‏اش پیدا شد و در حالی که گاهی به من نگاه می‏کرد و گاهی به صفحه تلویزیون، گفت: «چه طور بود؟»

در آن لحظه دلم می‏خواست که محکم بزنم زیر گوشش و هر چه از دهانم بیرون می‏آمد، بارش کنم. ولی اصلاً زبانم بند آمده بود و نمی‏توانستم حتی یک کلمه هم حرف بزنم. همه نیروی باقی مانده در بدنم، در همین حد بود که به زور از سر جایم بلند شوم و یکراست از درخانه همسایه بروم بیرون. فکر می‏کنم حدود یک ساعتی توی خیابان‏‏ها چرخ زدم و بی هدف به این طرف و آن طرف رفتم، تا حالم کمی‏ جا آمد.

وقتی رسیدم خانه، بهرنگ داشت وسایل پرویز را می‏ریخت توی یک جعبه. نسرین، باز هم آنجا بود. بعد از رفتن پرویز، بیشتر سر و کله اش آن طرف‏‏ها پیدا می‏شد. آن شب دلم می‏خواست با یکی حرف بزنم و به خاطر همین، طوری رفتار کردم که بهرنگ و نسرین مجبور نشوند تا با سر رسیدن من، از خانه بروند بیرون. نسرین که به قول خودش دیده بود که من آن شب خوش اخلاقم، از هر دری حرف زد و من برعکس همیشه دوست داشتم که او حرف بزند و من هم گوش کنم. بهرنگ ساعت مچی از کار افتاده‏ای را نشانم داد و گفت: «این مال توئه یا پرویز؟» گفتم: «مال من که نیست.» نسرین گفت: «شنیدم که مشتاق شدی بیای تو انجمن ما؟» گفتم: «انجمن؟ آهان منظورت همون باغ وحشه؟!» بهرنگ جعبه وسایل پرویز را هل داد کنار دیوار و گفت: «ول کن تورو خدا نسرین! یه امشب بعد مدت‏ها خوش اخلاقه... کاری باهاش نداشته باش!» قبل از اینکه نسرین چیزی بگوید، گفتم: «اتفاقاً امروز داشتم به این موضوع فکر می‏کردم، که مثلاً اگه قرار باشه من یه حیوونو انتخاب کنم...» بهرنگ حرفم را قطع کرد و گفت: «دیدی تو هم افتادی تو دام !» نسرین گفت: «اذیتش نکن!» و رویش را به سمت من برگرداند و ادامه داد: «ببین اگه دوست نداری بیای اونجا، من می‏تونم همین طوری هم کمکت کنم... اصلاً کاری نداره، فقط حیوونی که انتخاب می‏کنی رو باید خوب بشناسیش، حالا خودت به چی فکر کردی؟»

اولین بار بود که من و نسرین داشتیم آنقدر صمیمی‏ با هم حرف می‏زدیم و گفت‏و گویمان بیشتر از رد و بدل کردن یکی دو جمله خشک و خالی، ادامه پیدا می‏کرد. با خنده گفتم: «اولش به گاو فکر کردم، ولی بعد رسیدم به لاک‏پشت» بهرنگ با صدای بلند خندید و گفت: «لاک‏پشت! خودشه... فکر کنم زدی به هدف!» آن شب حسابی حرف زدنمان گل انداخته بود. من خوشحال بودم که بعد از چند شب بی‏خوابی و دیدن آن فیلم وحشت‏آور، این حرف‏‏ها و خنده‏‏ها لااقل کمی ‏حال و هوایم را عوض کرده بود. فردای آن شب هم، باز نسرین به همراه بهرنگ به خانه‏مان آمد. دیگر مثل گذشته معذّب نبود و عین این نبود که روی تیغ نشسته است. دیر وقت آمدند. قبلش رفته بودند انجمن روان آزاد. بهرنگ گفت که نسرین چیزی برای من خریده است و آن موقع شب، فقط آمده کادویش را بدهد و بعد برود خانه خودشان. اما من با روی خوش، از نسرین دعوت کردم که بیاید داخل و لااقل یک لیوان چای با هم بنوشیم. او خیلی زود پذیرفت و آمد تو.

 مدت کوتاهی به حرف زدن گذشت و بعد، وقتی که من در جعبه کوچکی را، که نسرین رویش یک روبان قرمز زده بود برداشتم، دیدم که لاک‏پشت کوچکی، به اندازه گودی یک کف دست، وسط کلی پوشال رنگارنگ پنهان شده است. بهرنگ که زل زده بود به قیافه من، لیوان توی دستش را گذاشت روی میز و گفت: «شانس آوردی که حیوونت توی جیب جا میشه... فقط مراقب باش گازت نگیره!»

خیلی وقت بود که از کسی کادو نگرفته بودم. آن لحظه که به لاک‏پشت کوچک توی دستم نگاه می‏کردم، حس عجیبی داشتم. مثل مادری بودم که برای اولین بار نوزادش را بغل می‏گیرد. این‏‏ها را برای نسرین هم گفتم و برایش تعریف کردم که کُند بودن لاک‏پشت و اینکه هر وقت احساس خطر کند، می‏رود توی خانه‏اش و به هیچ چیز دیگری هم کار ندارد، چقدر به نظرم شبیه به خودم می‏آید. از آن به بعد تمام فکر و ذکرم شده بود آن موجود کوچک. نصف شب‏‏ها از خواب بیدار می‏شدم و به جعبه کنار پنجره نگاه می‏انداختم، تا نکند از لانه‏اش بیرون آمده باشد و زیر دست و پا له بشود. برایش غذا می‏گذاشتم داخل جعبه و تمام مدتی که در خانه بودم، حرکاتش را زیر نظر داشتم. گاهی می‏گذاشتمش روی میز، تا کمی‏ راه برود. گاهی هم برایش یک ظرف آب می‏گذاشتم، تا هر چقدر که می‏خواهد شنا کند. حتی می‏خواستم با خودم ببرمش اداره، ولی ترسیدم که بلایی به سرش بیاید. خلاصه، ورود این موجود کوچک به زندگی من، اتفاق غیرمنتظره، و در عین حال خوشایندی بود. از طرف دیگر نسرین هم که حسابی پایش به خانه‏مان باز شده بود، با حرف زدن‏‏ها و شلوغ‏بازی‏‏هایش، دور و اطرافمان را از آن سوت وکوری و بی سر وصدایی بیرون آورده بود.

روز و شب ما به همین ترتیب گذشت، تا یک هفته پیش که به اصرار بهرنگ، به همراه او و نسرین برای گردشی کوتاه در خیابان‏‏ها، رفتیم بیرون. آخر شب، وقتی که برگشتیم خانه، من زود رفتم سراغ لاک‏پشتم و در جعبه را که برداشتم، دیدم سر جایش خوابیده است. یک دفعه صدایی مثل ریخته شدن آب بر روی زمین از بیرون خانه و توی راه پله به گوشم رسید. با تعجب به سمت در رفتم. نسرین توی راه پله حالش به هم خورده بود و وقتی من رسیدم بالای سرش، داشت سرفه می‏کرد. بهرنگ در حالی که از توی جیبش دستمال کاغذی بیرون می‏آورد، با لحن مسخره‏ای گفت: «باز آت و آشغال خوردی، حالتو به هم زده!» و کمک کرد تا نسرین بر روی یکی از پله‏‏ها بنشیند. او که باز افتاده بود رو دور شوخی‏‏های بی‏مزه، نگاهی به زمین راه پله انداخت و گفت: «رشته‏‏ها رو ببین، اینا نشون میده که تو ماکارونی ظهره تو نجویده قورت دادی!» و بعد شروع کرد به خندیدن.

نسرین که اصلاً حال و روز خوبی نداشت و کم مانده بود به گریه بیفتد، با عصبانیت گفت: «نخیر، اینا نشون میده که یه بچه دو ماهه تو شکممه!» بهرنگ سر جایش خشکش زد. و در حالی که خیلی جدی زل زده بود به نسرین، چند بار با دندان‏‏هایش سبیلش را جوید. او لحظه‏ای بعد به طرف من که بالای پله‏‏ها ایستاده بودم نگاهی انداخت و آهسته گفت: «میشه یه چیزی بیاری اینجارو تمیز کنم؟» درست سه روز بعد از این ماجرا، بهرنگ و نسرین در یک مراسم خصوصی داخل محضر، رسماً با هم ازدواج کردند. بهرنگ همان موقع به من گفت که بهتر است به فکر یک همخانه‏ جدید باشم. چون بعد از رفتن پرویز، سهم کرایه خانه‏مان به قدر کافی زیاد شده بود و با ازدواج بهرنگ، من به تنهایی نمی‏توانستم از عهده کرایه خانه بربیایم. فراد شب مراسم ازدواج، یعنی سه شب پیش، بهرنگ تنها به خانه آمد و در جملات کوتاهی برایم توضیح داد که پدر خانمش، یعنی پدر نسرین، آپارتمان کوچکی برایشان پیدا کرده که ظاهراً اجاره مناسبی دارد و بعد وسایل ضروری‏اش را برداشت و رفت. البته قبل از رفتنش هم گفت که برای بردن بقیه وسایل و خداحافظی از من، چند روز دیگر برخواهد گشت. بعد از رفتن بهرنگ، من تمام دو روز گذشته را در خانه ماندم و تلفنی به اداره اطلاع دادم که حالم مساعد نیست و چند روزی نمی‏توانم سر کار بیایم. توی این مدت خوب فکر کردم. از خیلی چیزها نمی‏توانستم سر در بیاورم. ولی خب، مهم نبود. فقط می‏خواستم بدانم که همه اینها از کی و کجا شروع شد؟

دیروز که توی خانه راه می‏رفتم، نگاهم به تشک وسط اتاق افتاد؛ همان تشکی بود که شب‏‏ها بر رویش می‏خوابیدیم و حالا برای من، برای من تنها، زیادی بزرگ بود. یک لحظه از ذهنم گذشت که شاید مشکل از همین تشک باشد. بیشتر که فکر کردم، دیدم بله، این تشک بزرگ، بعد از جدایی پرویز و مهشید، دیگر به درد هیچ کس نمی‏خورده و ما نباید آن را به خانه خودمان می‏آوردیم. به سختی، تشک را از پله‏‏ها کشیدم پایین و گذاشتمش جلوی در. برایم هم مهم نبود که چه کسی آن را بر خواهد داشت؟ دیشب روی زمین وابیدم. اتفاقاً خیلی هم خوب خوابم برد. شاید خرناس هم می‏کشیدم. صبح که بیدار شدم، انگار از یک خواب هزار ساله بیدار شده بودم. قبل از هر کاری رفتم به سراغ جعبه کنار پنجره. لاک‏پشت، توی لانه‏اش نبود. همه جا را گشتم. حتی آشپزخانه را زیر و رو کردم، اما نبود. با خودم فکر کردم که حتماً جایی پنهان شده است و حالا دارد از گوشه‏ای نگاهم می‏کند. و بعد خیال کردم که اگر این طور باشد، حالا آن موجود کوچک است که دارد با من بازی می‏کند. شاید هم حیوان درون من، به جایی بیرون از این اتاق رفته، و من حتی اگر تا فردا صبح هم منتظرش بمانم، باز هم او به لانه‏اش برنگردد.

کنار پنجره می‏ایستم. خورشید در حال غروب کردن است. به خانه‏‏های روبه‏رو نگاه می‏کنم و با خودم می‏گویم که موضوع مال امروز و دیروز نیست. و بعد خودم را خیال می‏کنم که پشت در خانه همسایه ایستاده‏ام و تا پسرش در را باز می‏کند، از او می‏پرسم: «اون دختره توی فیلم، واقعاً خودشو کشت؟»

                                            برگرفته از والس ادبي