باغ وحش کوچک ما
حالا که خوب فکر میکنم، میبینم موضوع مال امروز و دیروز نیست. به خیلی قبلترها هم برنمیگردد. این همه بیخوابی یا بهتر بگویم بدخوابی، که گاهی خوابت میبرد اما آنقدر کابوسهای رنگ وارنگ میبینی که آرزو میکنی که ای کاش همان چند دقیقه هم چشمانت گرم نشده بود، درست از موقعی شروع شد که پرویز تصمیم گرفت بعد از حدود یک سال جنگ و کشاکش، با همسر سابقش و البته بیشتر از همه با خودش، بالاخره به رسمیشدن جداییشان رضایت بدهد و دیگر کاری به کار مهشید، که دو سال با او زیر یک سقف زندگی کرده بود نداشته باشد. پرویز که طلاق گرفت، تا مدتی آنقدر حالش بد بود که دیگر نمیشد به این راحتیها با او در یک خانه زندگی کرد.
هم من و هم بهرنگ از طرفی دلمان برایش میسوخت و میخواستیم هر طوری شده کمکش کنیم تا دوباره به حالت عادی برگردد، از طرف دیگر هیچ کداممان، به خصوص من، دل و دماغ مراقبت کردن و مراعات یک آدم افسرده را، که آمار مصرف روزانه سیگارش دیگر از دست همهمان در رفته بود، نداشتیم. پرویز دوست بهرنگ بود. یادم نیست که چطور یا کجا با هم آشنا شده بودند، اما از همان اول هم که بهرنگ گفت کسی را پیدا کرده که میخواهد با ما همخانه شود و حتی حاضر است که بیشتر از سهم کرایه خانهاش بپردازد، حدس میزدم که زندگی کردن با آدمی که در گیر و دار طلاق و طلاقکشی است، نباید چندان هم بیدردسر باشد. اما واقعیتش این است که پرویز پسر خوبی بود و تا همین آخریها که دیگر از ماجرای حل اختلافش با مهشید قطع امید کرد، دردسری نداشت و اتفاقاً خیلی موقعها هم به ما دو نفر کمک میکرد.
ظاهراً دعوای او با همسر سابقش از همان سال اول ازدواجشان شروع شده بود. این طور که پرویز میگفت، انگار پدر مهشید پولش از پارو بالا میرفته و از ابتدا هم دلش راضی به ازدواج دختر یکی یکدانهاش با یک آدم بیمال و منال نبوده است. آخر هم سر همین مسائل مادی کارشان بالا گرفت و پدر مهشید، یک شب با کلی توهین و تحقیر، پرویز را از خانهای که به خانواده مهشید تعلق داشت، بیرون انداخت و همه وسایلی را هم که پولشان را پرویز داده یا همراه با خودش به آن خانه آورده بود، گذاشت جلوی در خانه. از آن همه خرت و پرت و وسایل ریز و درشت، به پیشنهاد بهرنگ که از خیلی وقت پیش بابت خوابیدن روی زمین دلخور بود و دائماً غر میزد، فقط تشک خوشخواب دو نفره سابق پرویز و مهشید به خانه ما آورده شد و پرویز باقی مانده وسایلش را ریخت پشت یک وانت و تحویلشان داد به سمساری.
پولی که از فروش وسایل گیرش میآمد، آنقدری میشد که بتواند تعدادی خرده چیز برای خودش بخرد. با اینکه اوایلش اکراه داشتیم، یا شاید از همدیگر خجالت میکشیدیم، بعد از مدتی عادت کردیم که شبها هر سه نفرمان روی همان تشک خوشخواب دو نفره بخوابیم. حواسمان هم بود که کسی از این ماجرا بویی نبرد. مخصوصاً من چند بار به بهرنگ سفارش کردم که مبادا درباره این موضوع با نامزدش، نسرین حرفی بزند. آخر بهرنگ همه جیک و پوک زندگی من و پرویز را برای نامزدش گفته بود و آن موقع هم تا تکان میخوردیم، گزارش دقیق کارهایمان به گوش نسرین میرسید. نسرین دانشجوی رشته روانشناسی بود و در به در به دنبال یک سوژه زنده میگشت تا همه آن چیزهایی که توی کتابهای درسیشان خوانده بود، روی آن موجود بیچاره پیاده کند. خوشبختانه زندگی آرام و بی حاشیه من، هر چقدر که برای خودم کسلکننده بود، باز این خوبی را داشت که توجه نسرین را به رفتار و کارهایم، جلب نمیکرد. البته من هم زیاد به او روی خوش نشان نمیدادم تا بخواهد بیش از حد درباره زندگیام کنجکاوی کند. اما آدمی با حال و روز پرویز، بهترین نمونه آزمایشگاهی برای یک دانشجوی اهل آزمایش و تجربه بود تا درست یا غلط بودن حرفهای استادانشان را، عملاً بر روی او مشاهده کند.
در واقع شروع مشکلات ما هم از همین جا بود؛ موقعی که نسرین مصمم شد به قصد کمک به پرویز، یا با هر قصد و نیت دیگری، هفتهای یک شب او را همراه با بهرنگ به مکانی به اسم «روان آزاد» ببرد و به قول خودش، به پرویز کمک کند تا بتواند بازگشت به زندگی بدون مهشید را هرچه زودتر باور کند. این «روان آزاد» به گفته بهرنگ، که هر چند مدتی اصرار میکرد من هم همراهشان به آنجا بروم، یک محفل دوستانه و البته غیررسمی بود که بانیان آن، با هدف کمک به انسانهای آسیب دیده روحی و روانی، اقدام به برگزاری جلسات هفتگی در آنجا میکردند. باید قبول کرد که حضور در این جلسات، توانست خیلی از علائم افسردگی را در پرویز کاهش دهد. سیگار کشیدنهای مداوم، زل زدن به نقطه ای نامعلوم برای ساعتهای طولانی، کجخلقیها و بهانهگیریهای بیدلیل، چند مورد از کارهایی بود که دیگر به عادتهای تغییرناپذیر پرویز تبدیل شده بود و من یکی هیچ وقت فکر نمیکردم حداقل تا چند سال آینده تغییری در وضعیت او به وجود آید. مخصوصاً که این تغییر به واسطه جایی و توسط آدمهایی صورت میگرفت که نسرین با آنها سر وکار داشت.
با این همه، من سعی میکردم که کاری به کارشان نداشته باشم و مثل همیشه تمام هوش و حواسم را به کار و بار خودم بدهم. برنامه زندگی من مدتها بود که تغییر نمیکرد. خلاصهاش میشد: روز کار، شب خواب. البته این برنامه زندگی خیلی از کارمندهای شبیه به من بود. اما این خلاصه چهار کلمهای، برای من تفاوتی با شرح مفصل زندگیام نداشت. روز کار، شب خواب همه بیست و چهار ساعت شبانهروزم را تشکیل میداد، بدون هیچ چیز قابل توجه دیگری. نه زنی، نه دوستی و نه حتی سرگرمی خاصی. با این حال من تا همین سه هفته پیش، نه با زندگی روزمرهام، نه با تغییر رفتارهای پرویز و نه با هیچ موضوع دیگری مشکل نداشتم. تا سه هفته پیش و در واقع همان اولین شب بیخوابی. آن شب من اضافه کار مانده بودم و وقتی رسیدم خانه، دیدم که بهرنگ و پرویز با فاصله کمی از هم، روی تشک خوابیدهاند.
صداهایی از گلوی پرویز بیرون میآمد که اصلاً شبیه خرناس کشیدن نبود. انگار داشت خواب میدید. چند لحظهای بالای سرش ایستادم و وقتی دیدم که دارد به سختی نفس میکشد، آرام شانهاش را تکان دادم. بلافاصله از خواب پرید و با چشمهای گرد شده و پیشانی عرق کرده زل زد به صورت من. گفتم: «خواب بد دیدی پرویز جان؟» فکر میکنم که آن لحظه هم با اینکه چشمهایش کاملاً باز بود ولی هنوز از خواب بیدار نشده بود. چرا که لحظهای بعد، رویش را برگرداند به طرف دیگر و پتو را کشید روی سرش. دو ساعتی گذشت و تازه چشمهایم گرم شده بود که با ضربه آرنج پرویز به پهلویم از خواب پریدم. با دلخوری به چهرهاش که زیر نور چراغ خواب، وحشت زده به نظر میآمد نگاه کردم. نفس نفس میزد و عرق از سر و رویش پایین میریخت. برای اینکه لااقل بهرنگ از خواب بیدار نشود، آهسته گفتم: «چی شد باز؟ خواب بد دیدی؟» گفت: «بهش چی میگن؟ از این درازا، تفنگ نه!» گفتم: «خواب دیدی پرویز، پاشو برو یه لیوان آب بخور!» آب دهانش را به زور قورت داد و دوباره گفت: «تفنگ نه، شتر... یه عالمه شتر! با همون زدم بهشون، اه ... چی بود اسمش؟!» گفتم: «تانک؟». چشمانش زیر نور چراغ خواب درخشید و با عصبانیت دندانهایش را روی هم فشار داد. «چی میگی تو؟ میگم از این درازا که میذارن رو شونه» بالاخره مجبور شدم خودم از سر جایم بلند شوم و یک لیوان آب بدهم دستش. صبح که شد، برایم تعریف کرد که خواب دیده یک گله شتر به سمتش حمله ور شدهاند و او با «آر پی جی»ای که روی شانهاش بوده، به آنها شلیک کرده است.
حدس میزدم که ماجرا از کجا آب میخورد. همان روز، قبل از رفتن سر کار، توی آسانسور که با بهرنگ تنها شده بودیم، اتفاق شب قبل را برایش تعریف کردم. فقط خندید و گفت: «خواب خودشو دیده!» گفتم: «آره، ولی یه گله شتر از کجا اومده تو خوابش؟» با نوک انگشت، سبیلش را جلوی آینه توی آسانسور مرتب کرد و گفت: «میگم که، خواب خودشو دیده،... دیشب توی جلسه فهمیدیم که پرویز شتره! خودش فهمید» آن موقع اصلاً نفهمیدم که چه میگوید؟ فکر کردم باز دارد شوخی بیمزه میکند. توی اداره، وقتی که برای استراحت، از پشت میز بلند شدم تا برای خودم چای بریزم، باز فکر پرویز و خواب دیشبش آمد توی ذهنم. به خاطر همین، چای از داخل لیوان سرریز کرد و دستم را سوزاند. جوانی که چند روزی بود به قسمت من و در واقع اتاقی که چند ماهی میشد تنها در آن کار میکردم، منتقل شده بود، از پشت میزش خندید و با صدایی خفه گفت: «انگار حواستون خیلی پرته؟!» لیوان چای را روی میز گذاشتم و با خندهای مصنوعی گفتم: «نه، فقط دیشب یکم بدخواب شدم» لحظهای بین صحبتهایمان، سکوت افتاد. جوان که نامش آقای زمانی بود و از رفتارش معلوم بود که تمام این دو سه روز میخواسته سر صحبت را با من باز کند، از روی صندلیاش بلند شد و گفت: «روی این صندلیا که میشینم، یاد معلم کلاس چهارم ابتداییم میافتم» در حالی که با دستمال دور و بر لیوان را خشک میکردم، گفتم: «چطور؟»
با هیجان گفت:« آخه یارو آدم منحرفی بود، یه روز چسب آهن ریختیم رو صندلیش و با تیغ یه دایره وسطش درآوردیم، اصلاً ظاهرش معلوم نبود، اونم گیجتر از این حرفا بود که بفهمه... نشست رو صندلی، نیم ساعت بعد که خواست بلند بشه، همه کلاس زدن زیر خنده. یه تیکه ابر گنده چسبیده بود به ماتحتش». یک هورت از لیوان چای سر کشیدم و گفتم: «چه جالب؟! ... یعنی چی آدم منحرفی بود؟» زمانی، با خنده، نگاهی ناخواسته به چپ و راستش انداخت و گفت: «دست میکشید به سر و صورت بچهها» و صدایش را آهستهتر کرد و ادامه داد: « یکی از بچهها که بابا ننه درست و حسابی نداشت، بعد از کلاس میرفت خونه آقا معلم.» باز هم درست متوجه منظورش نشدم ولی قبل از اینکه سوال دیگری بپرسم، به نظرم رسید که برای صحبتهای اولیه دو همکار جدید، همین مقدار گفتوگو کافی باشد. بنابراین گفتم: «عجب!... پس این طور!» و بعد از آن، خودم را چنان مشغول مطالعه کاغذهای پیش رویم نشان دادم که زمانی دیگر از صرافت حرف زدن افتاد. عصر، دیگر اضافه کار نماندم و حتی سعی کردم کمی زودتر از اداره بزنم بیرون تا با یک چرت عصرانه، بتوانم بیخوابی شب قبل را جبران کنم.
وقتی رسیدم، هیچ سر و صدایی نمیآمد. خوشحال شدم. چون هم کمتر پیش میآمد که خانه این جور بی سر و صدا باشد و هم دیگر از تنگی جا، موقع خوابیدن روی تشک خبری نبود. پتو را تا بالای سرم کشیدم و خیلی زود خوابم برد. انگار تمام مدتی که خواب بودم، حدود دو ساعتی میشد، مثل یک لحظه گذشت. یک دفعه از خواب پریدم و دیدم که همه هیکلم جمع شده است وسط تشک. سرم را که بلند کردم قیافه بهرنگ و نسرین که با فاصله کمی، بالای سرم، روی صندلی نشسته بودند و نمیدانم به چی، احتمالاً به من، میخندیدند، آمد جلوی چشمهایم. پشت کلهام سِر شده بود و نمیتوانستم موقعیتم را تشخیص بدهم. نسرین با همان صدای تند و تیزش گفت: «این جور الآن میخوابه، شب خوابش میبره؟» زود پتو را از روی هیکلم زدم کنار و در حالی که با دست موهایم را مرتب میکردم، گفتم: «نسرینه؟» تعجب کرده بودم، آخر تا آن موقع سابقه نداشت که بهرنگ، نامزدش را بیاورد توی خانه. شاید هم قبلاً آورده بود ولی من ندیده بودم. بهرنگ که داشت تک و توک موهای سفید شده سبیلش را میکند، نگاهی به من انداخت و گفت: «میخوایم با هم بریم جایی، الآن میریم... پرویز هم شب نمیاد خونه»
از سر جایم که بلند شدم، نسرین زیر چشمی نگاهی به سر تا پایم انداخت و خیلی مصنوعی اخم کرد. دیدم که انگار با او زیاد خوب حرف نزدهام. از قیافهاش هم پیدا بود که ناراحت شده است. لباسهایم را صاف و صوف کردم و گفتم: «سلام، ببخشید!... انگاررداشتم خواب میدیدم، نفهمیدم چی دارم میگم؟ هنوزم فکر کنم خوابم!» بهرنگ پوزخندی زد و گفت: «مگه توام خواب میبینی؟» گفتم : « خوب یادم نیست، نمیدونم، یه حیاط بزرگ بود و چند تا بچه مدرسهای» نسرین گفت: «اتفاقاً این جور خوابها خیلی مهمه، خواب دوران بچگی... چیز دیگهای یادت نمییاد؟» چشمهایم کمی تار میدید. به همین خاطر، نشستم روی صندلی و در حالی که پلکهایم را چند بار باز و بسته میکردم، گفتم: «نه، همینا بود که گفتم.» نسرین خودش را آماده کرده بود که باز یکی از آن بحثهای مفصل روانشناسانهاش را، احتمالاً درباره خواب دیدن و تفسیرهای مربوط به آن، برایم تشریح کند، که بهرنگ از توی آشپزخانه بیرون آمد و همان طور که به ساعتش نگاه میکرد، گفت: «بریم نسرین؟» نسرین هم بلافاصله مانتویش را پوشید و از صرافت حرف زدن افتاد. هنوز بهرنگ در خانه را نبسته بود که تازه یاد حرفهایی افتادم که آن روز صبح، توی آسانسور با هم زده بودیم. خواستم چیزی بگویم، ولی دیدم که عجله دارد و حرفی نزدم.
آن شب نه پرویز به خانه برگشت و نه بهرنگ. بعضی موقعها پیش میآمد که شب تنها بمانم. ولی قبلترها راحت میخوابیدم و هیچ عین خیالم هم نبود که کسی در خانه نیست. اما آن شب، تنهایی و شاید هم همان خواب بیموقع عصرانه، جوری کلافهام کرده بود که حتی یک لحظه هم نتوانستم پلک روی هم بگذارم. تازه بیخوابی همه مشکل نبود. فکرهای جور واجور و دور و نزدیک، تمام ذهنم را مشغول کرده بود. مخصوصاً فکر همان بچهای که توی خواب دیده بودم و نمیخواستم جلوی نسرین دربارهاش حرف بزنم. جزئیات قیافهاش، هنوز هم توی ذهنم مانده بود. با هم همکلاس بودیم. اسمش حسن بود. حسن نمیدانم چی؟ اما همه بچههای کلاس به او میگفتند «حسن خَندِل» هر وقت که حسن را میدیدی، حتی وقتی که در حال کتک خوردن از ناظم مدرسه بود، خنده از روی لبانش محو نمیشد. همیشه میخندید. اما با این حال همیشه هم ادعا میکرد که اگر بخواهد میتواند نخندد، حتی اگر برایش جوک بامزه تعریف کنند یا قلقلکاش بدهند. به خاطر همین ادعاهایش بود که یک روز چند نفر از بچهها زنگ تفریح ماندند سر کلاس و همگی ریختند روی حسن و شروع کردند به قلقلک دادنش. آن طوری که تعریف میکردند، حسن مقاومت میکرده و اصلاً نمیخندیده است. بچهها هم حرصشان درمیآید و آنقدر با ناخن به سر و بدن حسن میکشند که لباسهایش پاره میشود و دست آخر هم از هوش میرود. وقتی مدیر مدرسه زنگ زد تا به خانوادهاش اطلاع بدهد که چه اتفاقی افتاده، و بعد از یک ساعت زنی که انگار خالهاش بود، تک و تنها به مدرسه آمد، تازه آن موقع بود که بچهها فهمیدند پدر و مادر حسن چند سال پیش مرده اند و او از بچگی با خالهاش زندگی میکرده است.
آن شب خیلی دیر صبح شد. و من همه روز بعد را سر کار چرت میزدم. زمانی هم متوجه خستگی و بیحوصلگی من شده بود و لام تا کام حرف نمیزد. دو سه شبانهروز به همین منوال گذشت، در حالی که بیخوابی به یک معضل جدی در زندگی من تبدیل شده بود. پرویز توی این مدت اصلاً به خانه برنگشته بود و شبها فقط من بودم و بهرنگ و گاهی بهرنگ هم نبود. حوصله حرف زدن با هیچ کس را نداشتم. چشمهایم را میبستم، اما ذهنم هنوز کار میکرد. انگار دیگر فرقی نمیکرد که چشمهایم باز باشد یا بسته. در هر صورت بیدار بودم، شاید هم برعکس. بیداری با چشمان بسته، خواب با چشمان باز.
یک شب بهرنگ، همین که رسید خانه و لباسهایش را عوض کرد، گفت باید خرت و پرتهای پرویز را جمع کنیم و بریزیم توی یک جعبه. و خودش هم توضیح داد که چرا؟ پرویز رفته بود جنوب پیش پدر و مادرش و حالا حالا هم قصد نداشت که برگردد. معلوم نیست که یک دفعه تصمیم به این کار گرفته بود یا نه؟ نمیخواستم خیلی درباره این موضوع کنجکاوی کنم، زیاد هم برایم مهم نبود. اما همین که بهرنگ گفت: «روان آزاد، بالاخره روانشو آزاد کرد» و بعد ادامه داد که: «کینه از دل شتر بیرون نمیره!» گوشهایم تیز شد و با حالتی که برای خودم هم غیرمنتظره بود گفتم: «میدونستم که آخرش تو و اون نامزدت یه بلایی سر پرویز میارید!... این شتر شتر چیه که پرویز هم خوابشو دیده بود؟ نکنه هر هفته میبردیش باغ وحش؟» بهرنگ همین که دید من بعد از دو سه روزی که تقریباً لب از لب برنداشته بودم، دارم حرف میزنم و به خصوص درباره «روان آزاد» چیزی میپرسم، درست مثل نسرین که این جور موقعها چشمهایش از خوشحالی برق میزد، کارش را ول کرد و آمد روی صندلی روبروی من نشست. «ببین، اگه دوست داشته باشی تو هم میتونی بیای... باید خودت از نزدیک اون جا رو ببینی تا بفهمی دارم چی میگم؟» گفتم: «برو بابا دلت خوشه! همین روان پرویز که آزاد شد کافیه... من تا به حال قرص خواب نخوردم، تو خوردی؟، تاثیری هم داره؟» بهرنگ انگار که حرفهایم را نشنیده باشد، با هیجان بیشتری گفت: «اونجا یه نفر هست که بهت کمک میکنه بفهمی حیوونی که قبلاً بودی، قبل از آدم شدن، چیه؟... بعدش دیگه باید خودت از جلد اون حیوون درآی بیرون، تا روح و روانت آزاد بشه!» به دستهای بهرنگ که کمتر پیش میآمد حوالی سبیلش نگردد و آن موقع داشت توی هوا تکان تکان میخورد، نگاهی انداختم و با خنده گفتم: «یعنی پرویز بدبخت شتر بوده؟» بهرنگ سرش را تکان داد و گفت: «آره، فهمید که شتر بوده، خودش فهمید، استاد هم بهش کمک کرد ولی آخر سر، هر کسی باید خودش بفهمه... توام انقدر تو خونه نمون، پس فردا شب من و نسرین میریم اونجا، خواستی تو هم بیا.»
بعد از آن فقط یادم میآید که سرم را به چپ و راست تکان دادم و صداهایی از گلویم بیرون آمد. دیگر اختیار خودم را نداشتم. خواب با چشمهای باز تمام شده و نوبت به بیداری با چشمهای بسته رسیده بود. صبح روز بعد، انگار از روزهای قبلی سر حال تر بودم. این را موقعی فهمیدم که زمانی، هر وقت نگاهمان به همدیگر میافتاد، لبخند دوستانهای تحویلم میداد و دائماً سعی میکرد سر صحبت را با من باز کند. موقع خوردن ناهار، همان طور که با تکههای گوشت توی خورشت بازی میکردم، بدون اینکه خودم هم بدانم این فکر به ذهنم رسید که من به چه حیوانی بیشتر از بقیه شبیه هستم؟ اول به گاو فکر کردم؛ به این خاطر که سنگین بود و مثل چهارپاهای دیگر به این طرف و آن طرف نمیدوید. البته شاید هم میدوید، ولی با اسب و گوسفند خیلی فرق میکرد. اما بعدش به این نتیجه رسیدم که من نه زورم زیاد است و نه سلاحی مثل شاخ گاو دارم تا دلم را به آن خوش کنم. حرفهای شب قبل بهرنگ درباره حیوان درون انسان، دیگر به این راحتیها از توی کلهام بیرون نمیآمد.
غروب همان روز، قبل از اینکه کلید را داخل قفل در کوچه بچرخانم، جوانی که پسر همسایه طبقه بالاییمان بود و من زیاد تحویلش نمیگرفتم و به جایش پرویز حسابی با او رفیق شده بود، از پشت سر صدایم کرد. او که اسمش را هم یادم رفته بود، بعد از اینکه فهمید پرویز برای مدتی به مسافرت رفته است، به طور واضحی پَکَر شد و سرش را انداخت پایین و راهش را کشید که برود. صدایش زدم و گفتم: «کار مهمی باهاش داشتی؟» با دلخوری گفت: «یه فیلم ساختم که آقا پرویز ایده شو داده بود... میخواستم اولین نفری باشه بعد خودم که میبیندش» تعجب کردم. پرویز زیاد اهل این حرفها نبود. یا شاید هم بود و دربارهاش حرف نمیزد. گفتم: « فیلم! آفرین به شما... من چیزی از سینما سرم نمیشه ولی فکر کنم تماشاگر بدی نباشم» لبخند نرمی بر روی لبهای پسر همسایه نشست و قرار گذاشتیم که من نیم ساعت بعد به خانهشان بروم، تا اولین تماشاگر فیلم او باشم.
تا آن موقع به خانهشان نرفته بودم. در واقع خیلی کم پیش میآمد که من پا به خانه دیگران بگذارم. پسر همسایه آنقدر هیجان زده بود که همان اول فیلم از سر جایش بلند شد و رفت توی اتاق، تا من تنها به تماشای فیلم بنشینم. همه آنچه که در آن پنج شش دقیقه، بر روی صفحه تلویزیون دیده بودم، در آخرین لحظه به سرعت از جلوی چشمانم گذشت. دختر جوانی، هم سن و سال خود پسر، رو به دوربین نشسته بود و حرف میزد. میگفت که هیچ کاری بدون اراده خدا انجام نمیشود و هیچ کس نمیتواند بر خلاف آنچه که او مقدّر کرده، کاری انجام بدهد. حتی برگی از درخت بدون اراده او بر زمین نمیافتد. دختر، با لحن ملایم و جذابی حرف میزد و با اینکه موهایش را پشت سرش با گیره بسته بود، اما چند تار موی آویزان کنار گوشش نمیگذاشت توجه بیننده به چیز دیگری غیر از قاب تصویر جلب شود. بعد از مدتها، با حرفهای دختر آرامش زیادی در وجودم احساس کردم. تا اینکه او یک دفعه بطری زرد رنگی را که زیر میز کنار دستش پنهان کرده بود، بالا آورد و گفت: «این سم مهلکی است که نوشیدن یک قاشق چایخوری از آن، کار هر موجود زندهای را در کمتر از یک دقیقه تمام میکند.» و به سرعت درپوش بطری را برداشت و مثل نوشابه، یک قلپ از آن سر کشید. طولی نکشید که شاید در کمتر از چند ثانیه دختر نقش بر زمین شد و از دماغ و دهنش خون بیرون آمد. چشمهایش هم داشت از حدقه بیرون میزد. بعد تصویر سیاه شد و دیگر صدایی نیامد. من واقعاً ترسیده بودم. کم مانده بود حالم به هم بخورد. حس کسی را داشتم که در حین انجام دادن کار خلافی، مچش را گرفتهاند. قیافه دختر که همین طور داشت جلوی چشمهایم جان میداد، یک لحظه هم از ذهنم پاک نمیشد. چیزی شبیه این بود که آدم را برق گرفته باشد. پسر همسایه با قیافه ای جدی، سر و کلهاش پیدا شد و در حالی که گاهی به من نگاه میکرد و گاهی به صفحه تلویزیون، گفت: «چه طور بود؟»
در آن لحظه دلم میخواست که محکم بزنم زیر گوشش و هر چه از دهانم بیرون میآمد، بارش کنم. ولی اصلاً زبانم بند آمده بود و نمیتوانستم حتی یک کلمه هم حرف بزنم. همه نیروی باقی مانده در بدنم، در همین حد بود که به زور از سر جایم بلند شوم و یکراست از درخانه همسایه بروم بیرون. فکر میکنم حدود یک ساعتی توی خیابانها چرخ زدم و بی هدف به این طرف و آن طرف رفتم، تا حالم کمی جا آمد.
وقتی رسیدم خانه، بهرنگ داشت وسایل پرویز را میریخت توی یک جعبه. نسرین، باز هم آنجا بود. بعد از رفتن پرویز، بیشتر سر و کله اش آن طرفها پیدا میشد. آن شب دلم میخواست با یکی حرف بزنم و به خاطر همین، طوری رفتار کردم که بهرنگ و نسرین مجبور نشوند تا با سر رسیدن من، از خانه بروند بیرون. نسرین که به قول خودش دیده بود که من آن شب خوش اخلاقم، از هر دری حرف زد و من برعکس همیشه دوست داشتم که او حرف بزند و من هم گوش کنم. بهرنگ ساعت مچی از کار افتادهای را نشانم داد و گفت: «این مال توئه یا پرویز؟» گفتم: «مال من که نیست.» نسرین گفت: «شنیدم که مشتاق شدی بیای تو انجمن ما؟» گفتم: «انجمن؟ آهان منظورت همون باغ وحشه؟!» بهرنگ جعبه وسایل پرویز را هل داد کنار دیوار و گفت: «ول کن تورو خدا نسرین! یه امشب بعد مدتها خوش اخلاقه... کاری باهاش نداشته باش!» قبل از اینکه نسرین چیزی بگوید، گفتم: «اتفاقاً امروز داشتم به این موضوع فکر میکردم، که مثلاً اگه قرار باشه من یه حیوونو انتخاب کنم...» بهرنگ حرفم را قطع کرد و گفت: «دیدی تو هم افتادی تو دام !» نسرین گفت: «اذیتش نکن!» و رویش را به سمت من برگرداند و ادامه داد: «ببین اگه دوست نداری بیای اونجا، من میتونم همین طوری هم کمکت کنم... اصلاً کاری نداره، فقط حیوونی که انتخاب میکنی رو باید خوب بشناسیش، حالا خودت به چی فکر کردی؟»
اولین بار بود که من و نسرین داشتیم آنقدر صمیمی با هم حرف میزدیم و گفتو گویمان بیشتر از رد و بدل کردن یکی دو جمله خشک و خالی، ادامه پیدا میکرد. با خنده گفتم: «اولش به گاو فکر کردم، ولی بعد رسیدم به لاکپشت» بهرنگ با صدای بلند خندید و گفت: «لاکپشت! خودشه... فکر کنم زدی به هدف!» آن شب حسابی حرف زدنمان گل انداخته بود. من خوشحال بودم که بعد از چند شب بیخوابی و دیدن آن فیلم وحشتآور، این حرفها و خندهها لااقل کمی حال و هوایم را عوض کرده بود. فردای آن شب هم، باز نسرین به همراه بهرنگ به خانهمان آمد. دیگر مثل گذشته معذّب نبود و عین این نبود که روی تیغ نشسته است. دیر وقت آمدند. قبلش رفته بودند انجمن روان آزاد. بهرنگ گفت که نسرین چیزی برای من خریده است و آن موقع شب، فقط آمده کادویش را بدهد و بعد برود خانه خودشان. اما من با روی خوش، از نسرین دعوت کردم که بیاید داخل و لااقل یک لیوان چای با هم بنوشیم. او خیلی زود پذیرفت و آمد تو.
مدت کوتاهی به حرف زدن گذشت و بعد، وقتی که من در جعبه کوچکی را، که نسرین رویش یک روبان قرمز زده بود برداشتم، دیدم که لاکپشت کوچکی، به اندازه گودی یک کف دست، وسط کلی پوشال رنگارنگ پنهان شده است. بهرنگ که زل زده بود به قیافه من، لیوان توی دستش را گذاشت روی میز و گفت: «شانس آوردی که حیوونت توی جیب جا میشه... فقط مراقب باش گازت نگیره!»
خیلی وقت بود که از کسی کادو نگرفته بودم. آن لحظه که به لاکپشت کوچک توی دستم نگاه میکردم، حس عجیبی داشتم. مثل مادری بودم که برای اولین بار نوزادش را بغل میگیرد. اینها را برای نسرین هم گفتم و برایش تعریف کردم که کُند بودن لاکپشت و اینکه هر وقت احساس خطر کند، میرود توی خانهاش و به هیچ چیز دیگری هم کار ندارد، چقدر به نظرم شبیه به خودم میآید. از آن به بعد تمام فکر و ذکرم شده بود آن موجود کوچک. نصف شبها از خواب بیدار میشدم و به جعبه کنار پنجره نگاه میانداختم، تا نکند از لانهاش بیرون آمده باشد و زیر دست و پا له بشود. برایش غذا میگذاشتم داخل جعبه و تمام مدتی که در خانه بودم، حرکاتش را زیر نظر داشتم. گاهی میگذاشتمش روی میز، تا کمی راه برود. گاهی هم برایش یک ظرف آب میگذاشتم، تا هر چقدر که میخواهد شنا کند. حتی میخواستم با خودم ببرمش اداره، ولی ترسیدم که بلایی به سرش بیاید. خلاصه، ورود این موجود کوچک به زندگی من، اتفاق غیرمنتظره، و در عین حال خوشایندی بود. از طرف دیگر نسرین هم که حسابی پایش به خانهمان باز شده بود، با حرف زدنها و شلوغبازیهایش، دور و اطرافمان را از آن سوت وکوری و بی سر وصدایی بیرون آورده بود.
روز و شب ما به همین ترتیب گذشت، تا یک هفته پیش که به اصرار بهرنگ، به همراه او و نسرین برای گردشی کوتاه در خیابانها، رفتیم بیرون. آخر شب، وقتی که برگشتیم خانه، من زود رفتم سراغ لاکپشتم و در جعبه را که برداشتم، دیدم سر جایش خوابیده است. یک دفعه صدایی مثل ریخته شدن آب بر روی زمین از بیرون خانه و توی راه پله به گوشم رسید. با تعجب به سمت در رفتم. نسرین توی راه پله حالش به هم خورده بود و وقتی من رسیدم بالای سرش، داشت سرفه میکرد. بهرنگ در حالی که از توی جیبش دستمال کاغذی بیرون میآورد، با لحن مسخرهای گفت: «باز آت و آشغال خوردی، حالتو به هم زده!» و کمک کرد تا نسرین بر روی یکی از پلهها بنشیند. او که باز افتاده بود رو دور شوخیهای بیمزه، نگاهی به زمین راه پله انداخت و گفت: «رشتهها رو ببین، اینا نشون میده که تو ماکارونی ظهره تو نجویده قورت دادی!» و بعد شروع کرد به خندیدن.
نسرین که اصلاً حال و روز خوبی نداشت و کم مانده بود به گریه بیفتد، با عصبانیت گفت: «نخیر، اینا نشون میده که یه بچه دو ماهه تو شکممه!» بهرنگ سر جایش خشکش زد. و در حالی که خیلی جدی زل زده بود به نسرین، چند بار با دندانهایش سبیلش را جوید. او لحظهای بعد به طرف من که بالای پلهها ایستاده بودم نگاهی انداخت و آهسته گفت: «میشه یه چیزی بیاری اینجارو تمیز کنم؟» درست سه روز بعد از این ماجرا، بهرنگ و نسرین در یک مراسم خصوصی داخل محضر، رسماً با هم ازدواج کردند. بهرنگ همان موقع به من گفت که بهتر است به فکر یک همخانه جدید باشم. چون بعد از رفتن پرویز، سهم کرایه خانهمان به قدر کافی زیاد شده بود و با ازدواج بهرنگ، من به تنهایی نمیتوانستم از عهده کرایه خانه بربیایم. فراد شب مراسم ازدواج، یعنی سه شب پیش، بهرنگ تنها به خانه آمد و در جملات کوتاهی برایم توضیح داد که پدر خانمش، یعنی پدر نسرین، آپارتمان کوچکی برایشان پیدا کرده که ظاهراً اجاره مناسبی دارد و بعد وسایل ضروریاش را برداشت و رفت. البته قبل از رفتنش هم گفت که برای بردن بقیه وسایل و خداحافظی از من، چند روز دیگر برخواهد گشت. بعد از رفتن بهرنگ، من تمام دو روز گذشته را در خانه ماندم و تلفنی به اداره اطلاع دادم که حالم مساعد نیست و چند روزی نمیتوانم سر کار بیایم. توی این مدت خوب فکر کردم. از خیلی چیزها نمیتوانستم سر در بیاورم. ولی خب، مهم نبود. فقط میخواستم بدانم که همه اینها از کی و کجا شروع شد؟
دیروز که توی خانه راه میرفتم، نگاهم به تشک وسط اتاق افتاد؛ همان تشکی بود که شبها بر رویش میخوابیدیم و حالا برای من، برای من تنها، زیادی بزرگ بود. یک لحظه از ذهنم گذشت که شاید مشکل از همین تشک باشد. بیشتر که فکر کردم، دیدم بله، این تشک بزرگ، بعد از جدایی پرویز و مهشید، دیگر به درد هیچ کس نمیخورده و ما نباید آن را به خانه خودمان میآوردیم. به سختی، تشک را از پلهها کشیدم پایین و گذاشتمش جلوی در. برایم هم مهم نبود که چه کسی آن را بر خواهد داشت؟ دیشب روی زمین وابیدم. اتفاقاً خیلی هم خوب خوابم برد. شاید خرناس هم میکشیدم. صبح که بیدار شدم، انگار از یک خواب هزار ساله بیدار شده بودم. قبل از هر کاری رفتم به سراغ جعبه کنار پنجره. لاکپشت، توی لانهاش نبود. همه جا را گشتم. حتی آشپزخانه را زیر و رو کردم، اما نبود. با خودم فکر کردم که حتماً جایی پنهان شده است و حالا دارد از گوشهای نگاهم میکند. و بعد خیال کردم که اگر این طور باشد، حالا آن موجود کوچک است که دارد با من بازی میکند. شاید هم حیوان درون من، به جایی بیرون از این اتاق رفته، و من حتی اگر تا فردا صبح هم منتظرش بمانم، باز هم او به لانهاش برنگردد.
کنار پنجره میایستم. خورشید در حال غروب کردن است. به خانههای روبهرو نگاه میکنم و با خودم میگویم که موضوع مال امروز و دیروز نیست. و بعد خودم را خیال میکنم که پشت در خانه همسایه ایستادهام و تا پسرش در را باز میکند، از او میپرسم: «اون دختره توی فیلم، واقعاً خودشو کشت؟»
برگرفته از والس ادبي
انجمن داستان ايران با هدف تهيه نقشه داستاني ايران در سال يكهزار و سيصد و هشتاد و هفت فعاليت خودش را آغاز كرده است . اين انجمن به هيج نهاد دولتي يا غير دولتي وايستگي ندارد و به دنبال ارتقاء سطح داستان و داستان نويسي كشور است .. آدرس انجمن داستان ايران dastaniran@yahoo.com